داستان ممدعلى و سودای فرنگ
داستان مَمدَعلي و سودای فرنگ، قسمت سوم;
اگر بخواهم داستان تمام دوستهای مَمدَعلي را که با آنها معاشرت داشته و روزگار گذرانده تعریف کنم، خودش یک طومار میشه!
از اردشیر بگم که با بُرِسِ شانهٔ سر رفته بود بانک بزنه! یا از سِپهر که چند مدتی کارش شده بود انتقال ارز برای ایرانیها بود و بعد از یک مدت، پولهاى مردم را بالا کشید و فرار کرد؛ هشت سال بعد هم با خودش فکر کرد آبها از آسیاب ريخته و برگشت، که كلى داستان براش شد!
یا مثلاً غلامحسین؛ که برای آشنایی با نادرهٔ که خیاطى داشت، عمداً خشتک شلوارش را پاره کرد، رفت درِ دکان خیاطى نادره و بهش گفت: «من زن میخام!» و دیگر و دیگر…
اینجا من فقط ماجرای زهرا را که مَمدَعلي شیفتهٔ مرامش شده بود، و یکی از دوستانش جاسم را برایتان تعریف میکنم؛ بقیهٔ داستانها را میتوانید خودتان از سایت دنبال کنید!
(26:33) داستان مَمدَعلي. قسمت سوم
داستان زندگى جاسم:
پدر جاسم بعد از طلاق از همسر اولش، آستین بالا میزند و تجدیدِ فراش میکنه. از ازدواج اولش صاحب یک پسر میشود و حاصل ازدواج دومش دو دختر و دو پسر میشود که یکی از این پسرها همین جاسم خودمان است!
چند سال بعد، تکپسر زن اولش را راهی فرنگ و آمریکا میکنه.
در اين مدت جاسم هم با هزار زور و زحمت و تقلب که بود، بالاخره یک مدرکِ دیپلم قاب میکند. بعدش هم برنامه زندگیاش میشود ولگردی توی کوچهپسکوچهها، دنبال توپِ فوتبال دویدن و کفش پاره کردن.
آقاجونش که میبینه اینطوری فایده نداره و این پسر عاقبت آدم بشو نیست، دستِ جاسم و یکی از خواهرهایش را میگیرد و میفرستدشان پیش برادر بزرگترشان که از قبل انقلاب رفته بود آمریکا و برای خودش جا خوش کرده بود. اما جاسم هرچه زور میزند، توی فرنگ به جایی نمیرسه. داداش بزرگِ هم که کلافه شده بود، جاسم را دِپورت میکند سمت ایران و تحویل آقاجون میدهد!
برگشتن جاسم همزمان میشود با غوغای انقلاب ۵۷ و جاسم با آن کلهٔ پوکش جوگیر انقلاب میشه؛ فیلش یادِ چریکبازی میکند و شروع میکند به پخش کردن اعلامیه!
آقاجونش هم که از دستش عاصی شده بود، به او میگفت: «درسخوان که نشدی هیچ، حالا آمدی تو این اوضاع برای من انقلابی شدی که دودمان ما را به باد بدهی!»
خلاصه، با سفتوسخت شدن اوضاع و برای اینکه سر جاسم بالای دار نرود، او را شبانه از مرز بلوچستان فراری میدهند به پاکستان.
جاسم هم از آنجا با هزار داستان و چند بار پوست انداختن، خودش را کشانکشان به اروپا میرساند و مستقیم میرود پیشِ برادر بزرگترش که دو سال قبل آمده بود شهر کُلن.
جاسم توی کُلن ماندگار میشه و با خواهرزنِ برادرش ازدواج میکنه. درِ اتاق دانشگاه هم به رویش باز میشود و درسش را در رشته الکترونیک شروع میکند. کمی بعد، مادر و خواهر کوچکش هم بار و بندیلشان را جمع میکنند و میآیند آلمان که از آنجا بروند آمریکا، ولی بخت با آنها یاری نمیکند و همانجا آلمان ماندگار میشوند. مادر پیش جاسم میماند و خواهر هم بعد از مدتی عروس میشود و میرود دنبال بخت و زندگی خودش. این وسط، پدر جاسم هم در ایران رفته بود سراغ زن سوم!
جاسم که انگار نافش را با آوارگی بریده بودند و از آلمان خیری ندیده بود، دستبردار نشد! و توی این مدت كه آلمان بود، چند بار چمدان بست و کوبید رفت آمریکا پیش خواهرش، به این امید اينکه شاید این دفعه فرجی بشود و بتواند اقامت آمریکا را بگیرد.
دردسرتان ندهم؛ جاسم با هر جانکندنی که بود، بالاخره توانست بعد چند سال دويدن، اقامت آنطرف آب را هم بگیرد.
بعد از ان جاسم با چالشهای زیادی روبرو شد، اما تا جایی که میشد تلاشش را میکرد. با این حال، طالعِ جاسم انگار با آرامش جور نبود؛ بعد از مدتی پیوندش با زنش به طلاق ختم میشود. از آن طرف، برادرش هم به رحمت خدا میرود.
حالا دیگر جاسم توی ایران هیچکس را ندارد؛ تمام فامیل و خانواده اش، چه از طرف پدری و چه مادری، همه به رحمت خدا رفتهاند و دستشان از دنیا کوتاه شده.
با این حال، جاسم هنوز که هنوزه ترکِ عادت نکرده؛ با هر اتفاق کوچکی که در صحنهٔ سیاستِ ايران میافتد، ایشان در خط اول مبارزه، همیشه در صحنه حضور دارد! البته اینکه دقیقاً دارد با کی، برای چه چیزی و اصلاً در کدام جبهه مبارزه میکند را دیگر خودش هم درست نمیداند!
فعلاً تمام فکر و ذکر جاسم توی این سن پیری شده دو چیز: اول اینکه بالاخره کدامورِ آب ماندگار بشود؟ اینورِ آب یا آنورِ آب؟ و دوم اینکه چهجوری ارث پدریِ ایران را زنده کند و بکشد بیرون!
مَمدَعلي و زهرا:
و اما زهرا؛ دختر مرموزی که شش ماهِ تمام مَمدَعلي شیفتهاش شده بود، سایهبهسایه او را دنبال میکرد و کارش شده بود زیر نظر گرفتنِ این سوگلی!
خوابگاهی که مَمدَعلي توش زندگی ميکرد پلاک ۱۰۹ بود، يک خوابگاه ديگه هم آنطرفتر بود به پلاک ۹۹. فاصله هر دو تاى آنها از دانشگاه حدود پانصد متر بود.
کوتاهترین راه براى بچههای خوابگاه ۹۹ به سمت دانشگاه، این بود که از جلوی بلوکِ ۱۰۹ رد بشوند.
آن زمانها، مَمدَعلي یک ماشین «رنو چهارِ» قدیمی به قیمت ۱۵۰۰ مارک از اسد خریده بود که اولین ماشینش حساب میشد. کارش هم این بود که مدام جلوی خوابگاه با موتور و در و پیکر این ماشین ور برود!
اين ماشین شکلِ ژیان بود و دندهش از این دندههای عصایی بود که توى داشپورت ميخورد.
موقع پرواز به ایران،مَمدَعلي با ماشین از دورتموند میآمد فرانکفورت! منتها چون پولِ پارکینگ فرودگاه سر به فلک میکشید! مَمدَعلي هر دفعه ماشین رو میبرد توی یکی از خیابونهای فرانکفورت پارک میکرد، بعدش سوار مترو میشد و میرفت فرودگاه! موقع برگشتن، دوباره با مترو میامد ماشین رو برمیداشت و بر مىگشت دورتموند.
مَمدَعلي هميشه براى رفتن از فرودگاه خارجى مهرآباد به داخلى و يا بلعکس وقت خيلى داشت؛ ساك را میکشید و پياده میبردمش سمتِ ترمینال داخلی يا خارجى که سوارِ هواپیما بشه.
ممدعلى تعريف ميکنه که:
اولين دفعه سال ۱۹۹۱ حسینی منو برد سرتيب تو يک فرنیفروشى. توی فرنیفروشی، حرف کشید به ماشین و سرمای آلمان.
فرنیفروش گفت: «ببین، یه چیزی بهت میگم آویزهی گوشت کن! هروقت خواستی ماشینو خاموش کنی، پاتو بذار روی کلاچ، ماشینو خلاص کن، یه گازِ محکم بده و همونلحظه سوییچ رو ببند! اینجوری بنزینِ ميره تو کاربراتور و دفعهی بعد زود روشن میشه!»
باورتون میشه؟ این فوتِ کوزهگریِ هنوز که هنوزه یادم نرفته!
توی همین جريان بود که توجه مَمدَعلي به رفتوآمد يک دختری جلب شد که هر دفعه با سرعت از جلوی خوابگاه رد میشد و میرفت طرف دانشگاه.
دختره با آن تیپ و وقارش، بدجور دلِ مَمدَعلي را برده بود! مَمدَعلي چند دفعهٔ دیگر هم او را توی دانشگاه دید و کنجکاو شد که خدایا، این دختر کیه؟
مَمدَعلي اسم این دختر را گذاشته بود «زهرا»؛ و میدانست که او هم توی دانشگاه درس میخوانه .
اولین آشنایی مَمدَعلي با زهرا، بعد از شش ماه کارآگاهبازی:
در وسط محوطه دانشگاه، یک ساختمان بزرگ قرار داشت. در طبقه اول، سلف سرویس دانشگاه قرار داشت که گنجایش حدود سیصد نفر را داشت. طبقه همکف آن هم یک بانک، یک کتابفروشی و يک کافهتریا بود. کافهتریا يک محوطهٔ بزرگی بود که وسطش حدود شش تا پله میخورد و میرفت رو به پایین؛ طوری که حدود ٥٠ صندلی بالا جا داشت و ٥٠ صندلی هم پایین. از قسمت بالا، تمام کسانی که پایین نشسته بودند کاملاً قابل رصد کردن بودند!؛
پاتوقِ زهرا مشخص بود؛ همیشه آن پایینِ کافهتریا، پشت ميز كنارِ پله ها مینشست،
کار هر روزِ مَمدَعلي این شده بود که اول بیاید کافهتریا و چک کند ببیند زهرا آن پایین نشسته یا نه؛ بعد با خیال راحت برود بالا سالن غذاخوری، یا بنشیند سر میز ایرانیها در قسمتِ بالای کافهتریا کنار «مجید ایتالیا» و «بیژن» و بقيه علاف هاى ايرانى تا کلاسش شروع بشه. سالن غذاخوری دورتموند هميشه از ساعت دوازده تا دو ظهر، و کافهتریا تا بوقِ سگ باز بود!
بعضی وقتها که مَمدَعلي دیر میرسید o یکییکی از دوستاش سراغ زهرا را میگرفت که: «امروز زهرا را دیدهاید یا نه؟» کار به جایی رسیده بود که دیگر قبل از اینکه مَمدَعلي دهان باز کند و سوالی بپرسد، خودِ بچهها میگفتند: «زهرا را دیدیم، بالاست»، «همین الان رفت» یا «آن پایین نشسته!» با این حال، هنوز هیچکدامشان دقیق نمیدانستند که این زهرا اهل کجاست، ولی همگى حدس میزدند که باید ایرانی باشه.
مَمدَعلي برخوردش را سر ميز تِريا اینطور تعریف میکند:
«یک روز داشتیم با مجید ایتالیا آن بالا غذا میخوردیم و من هم مثل همیشه داشتم چرتوپرت میگفتم و شوخی میکردم. یکدفعه مجید گفت: “خفه مَمدَى! زهرا پشت سرت نشسته!” من هم برای اینکه کِرم بریزم و توجه زهرا را به میز خودمان جلب کنم، صدایم را بلندتر کردم تا او هم بشنود. مجید دستوپایش را گم کرده بود و بدجور هول شد، رو کرد به من و گفت: ” ببخشید، شما تازه از ایران آمدید؟!” و من آن روز کلى خندیدم، ولی خوشبختانه همهچیز به خیر گذشت!»
مَمدَعلي یک دوستی داشت به نامِ «سوکی» که از طریق دخترهای کرهایِ مقیمِ خوابگاه با او آشنا شده بود و رفتوآمد داشت.
سوکی رشتهٔ ژورنالیستيک میخواند و عجیب دخترِ باهوش و دانایی بود.
یک روز سوکی، مَمدَعلي را توی کافهتریا میبیند و به او میگوید: «بیا که میخواهم یک دختر را به تو معرفی کنم!»
مَمدَعلي ماجرای آشنايش را با زهرا اینگونه توصیف میکند:
«سوکی دست من را گرفت و گفت بیا میخواهم یک دختر را بهت معرفی کنم. من هم قند توی دلم آب شد، خوشحال شدم و گفتم بریم، کو؟ کجاست؟ خلاصه توی کافهتریا از پلهها سرازیر شدیم رو به پایین. هنوز دو متری مانده بود که برسیم، یکهو چشمم افتاد به دو تا دختر که ایستاده بودند و با هم حرف میزدند… و ای دادِ بیداد، یکی از آنها زهرا بود!
یا قرآن مجید! حالا چهکار کنم؟ فرار کنم؟ پیش خودم گفتم بدبخت شدی، کتک را خوردی! سوکی هم دستم را محکم گرفته بود و ول نمیکرد. دیگر کار از کار گذشته بود؛ آمدم جلو و اصلاً یادم نیست از ترس چهجوری شد. سلام کردم و به زهرا دست دادم… و وای، چه دختر ناز و باوقاری! خاک بر سرِ من که این همه وقت الکی ترسیده بودم!»
زهرا درسش که تمام شد، یک روز اسباب و اثاثیهاش را جمع کرد و برگشت به وطن.
مَمدَعلي هم که اتاقش در خوابگاه را باید بعد از پنج سال تحویل میداد و وقتش رسیده بود؛ کوچ کرد به یک آپارتمان در محلهٔ هانیبالِ شهر دورتموند و دورِ دانشگاه را خط کشید و دیگر پایش را هم توی آن کافهتریا نگذاشت.
با رفتنِ زهرا، چند نفر دیگر هم از دورتموند رفتند ایران؛ از جمله «کرمانی» که بعدها شنیدم یک مدتی شهردارِ کرمان بوده، و «اهوازی» که او هم رفت تهران و میز و دستُچک و چند تا منشی و دمودستگاهی توی کارِ ساختمانسازی راه انداخت، هرچند بعدها شنیدم افتاده توی تجارتِ خرما و الان راوی خبر آورده که چندان وضع و اوضاعش خوب نیست.
«رضا رشتی» هم که درس اینفورماتیکش قاعدتاً باید ده ترم طول میکشید، به امیدِ امام زمان، بعد از بالای بیستوپنج ترم بالاخره تمامش کرد و برگشت ایران؛ رفت مستقيم رشت و شنیدم آنجا استاد دانشگاه شده که خدا واقعاً به دادِ آن دانشجوهایش برسد!
پايان بخش سوم.

Leave a Reply