بهشت و جهنم؛ آینه‌های روان انسان

امروز قراره بریم سراغ یکی از عجیب‌ترین بخش‌های ذهن انسان: تصویر بهشت و جهنم؛ و این‌که چطور کاسبانِ ترس و ترحم از همین تصویرها توی زندگی روزمره‌مون پول و قدرت درمیارن!

تا حالا به این فکر کردید که چرا بهشتِ یک انسانِ بیابون‌نشین پر از چشمه‌های جاری و درخت‌های سایه‌داره… اما بهشتِ یک جنگجوی وایکینگ، یه تالارِ گرم، پر از آتش و رفاقت؟

واقعیت اینه که بهشت آدرسِ یک مکان جغرافیایی روی نقشه نیست. بهشت، شناسنامه‌ای از بزرگ‌ترین حسرت‌ها، کمبودها و آرزوهای برآورده‌نشده‌ی ما توی این زندگیه…

در طول تاریخ، با تغییرِ نیازهای بشر، تصویرِ بهشت هم پا به پای ما تغییر کرده. بهشت در واقع کپی‌برداریِ ما از همین زمینه؛ منتها بدون رنج، بدون مرگ و بدون محرومیت.
ما بهشت رو نمی‌سازیم که روزی بهش سفر کنیم؛ ما بهشت رو توی ذهن‌مون می‌سازیم تا به ما تابِ تحملِ سختی‌های «اینجا و اکنون» رو بدهد…

بهشتِ هر فرهنگ، دقیقاً نقطه مقابلِ بزرگ‌ترین کابوس‌های همون فرهنگه.

مثلاً یک چوپانِ بیابون‌گرد یا یک انسان اولیه، بهشت رو کاملاً «مادی و زیستی» می‌بینه؛ یعنی غذا، زن، آب و سایه.
خب کابوس یک چوپان چی بوده؟ خشکسالی و تشنگی! برای همینم بهشتش میشه چشمه‌های جاری و سایه‌های پهن و خنک.
از اون طرف، کابوسِ یک انسانِ سرمازده‌ی شمالی، سرما و انزواست. بهشت اون چیه؟ یک تالار بزرگ پر از آتش و کباب و رفاقت‌های گرمِ.
انسانِ قرون وسطی و دوران برده‌داری، بهشت رو بیشتر «اخلاقی و حقوقی» می‌دید؛ یعنی عدالت، آزادی و برادری. چرا؟ چون کابوسشون بی‌عدالتی و تبعیضِ شدید بود. بهشت اون‌ها جاییه با برابریِ کامل؛ جایی که توش یک دادگاه عادلانه برپا میشه و رنج‌دیده‌ها بالاخره بر تختِ عزت می‌شینن.

اما انسانِ دنیای مدرن چی؟ ما دیگه نگرانِ یک لقمه نان یا پیدا کردنِ سایه‌ی یک درخت نیستیم. بزرگ‌ترین کابوسِ ما «تنهایی روانی» و «گسستِ روابطه».

برای همین، بهشتِ انسانِ امروزی هم کاملاً «روان‌شناختی» شده؛ بهشتی که توش خبری از اضطراب نیست، آرامشِ ذهنیِ مطلق وجود داره، یک‌جور بازگشتِ خالص به طبیعته و پیوندِ دوباره با آدم‌هایی که دوسشون داریم… حتی با حیواناتِ خونگیمون!

اگه بهشت آینه‌ی آرزوها و حسرت‌های انسانه، جهنم هم کاملاً از جنسِ «وحشتناک‌ترین کابوس‌هاشه».

همون‌طور که هر ملتی بهشتِ خودش رو از نیازهاش ساخته، جهنمش رو هم با سنگ‌های تراشیده شده از ترس‌های بی‌رحمانه‌اش بنا کرده.

برای مردمِ بیابون‌نشین که سوزانندگیِ آفتاب و کمبودِ آب رو با گوشت و پوستشون تجربه کردن، هیچ عذابی دردناک‌تر از «گرما و آتش» نیست. جهنمِ ادیانِ خاورمیانه، کوره و سوزش و میوه‌های تلخ و آبِ جوشانه… جهنم برای اون‌ها یعنی تداومِ همون گرمای کشنده، اما بدون هیچ سایه و نقطه‌ی پایانی!

اما چند هزار کیلومتر بالاتر، توی سرزمین‌های سردسیرِ اسکاندیناوی، قضیه کاملاً برعکسه. اونجا آتش و گرما نمادِ زندگیه! برای همین، جهنمِ اقوامِ شمالی از جنسِ یخ، مه، سرمای استخوان‌سوز و تاریکیِ مطلقه… جایی که هیچ آتشی نمی‌سوزه و روح در سکوت و سرمای ابدی منجمد میشه.

از طرفی، جهنم برای بردگان و مظلومان، تداومِ زنجیر و اسارته. برای مللِ تحت ستم، جهنم شبیه به یک سیاه‌چاله است پر از شکنجه‌گر.

اما جهنمِ انسانِ مدرن چی؟ امروز دیگه کمتر کسی از زنجیر یا آتش و یخ حرف میزنه. جهنمِ انسانِ مدرن، «انزوای مطلق و بی‌معناییه»؛ یعنی شنیده نشدن، نادیده گرفته شدن و برای همیشه تنها ماندن…

در واقع، بشر این دو جهان رو خلق کرد تا دو تا کار انجام بده: اول، تسلیِ خاطری برای دلِ رنج‌دیده‌اش باشه تا باور کنه ظالمانِ زمین بالاخره روزی تاوان میدن؛ و دوم، مجسم کردنِ بزرگ‌ترین ترس‌های زیستی‌اش… چه سوختن در آتش باشه، چه انجماد در یخ، و چه تنهایی در یک اتاقِ خالی.

حالا بیاین یه قدم برگردیم روی همین زمینِ خودمون و ببینیم این قصه چطور توی زندگی روزمره‌مون پیاده میشه.

جامعه همیشه دو دسته آدم داشته که بلدن چطوری دست بکنن توی جیب بقیه:  — گداها و قدیس‌نماها (ملايان, کشيشان و مرشد معنوی).
جالبیش اینجاست که هدف هردوشون یکیه — یعنی توجه و کش‌رفتنِ پول شما — اما روش کارشون دقیقاً ۱۸۰ درجه با هم فرق داره!

گداها از «ضعفِ خودشون» کاسبی می‌کنن.
گدا میاد و وضعیت اسفناکشو تا جایی که میتونه دراماتیک می‌کنه. میشینه جلوی پات، با چهره‌ی مظلوم و نالان میگه: «من یه روزی کسی بودم… همه‌چیزمو یه شبه باختم… وضعم خیلی خرابه…»
اون با برانگیختنِ حس ترحم و دلسوزیِ شما نون می‌خوره. تهِ حرفش، یه پیامِ زیرپوستی و تلخ هم هست که میگه: «اگه نمیخوای به روزِ سیاه من بیفتی، دست بکن تو جیبت و سر کیسه رو شل کن!»

++

اما حالا یک پله بریم بالاتر؛ برسیم به کسایی که ادعا می‌کنن ارتباط مستقیم به آسمون دارن!
اینا توی تقریباً همه‌ی ادیان و فرهنگ‌ها پیدا میشن؛ آدمایی که خودشون رو واسطه‌ی بین خدا و بنده‌ها می‌دونن. استراتژی این جماعت، دقیقاً نقطه‌ی مقابلِ گداهاست.

اگه گدا «وضعیت خودش» رو بد نشون می‌داد، این قدیس‌نماها «وضعیت شما» رو تاریک و بحرانی جلوه میدن!
اونا نمیگن من بدبختم، میگن «تو داری بدبخت میشی!»
اگه اون چیزی که می‌خوان رو بهشون ندی، با یه ژست حق‌به‌جانب شروع می‌کنن به خط‌و‌نشان کشیدن و نفرین کردن:
«روح و مالت در خطره… طعمه‌ی شیطان میشی… زیر پات خالی میشه و می‌فتی توی یه پرتگاهِ بی‌انتها… عذاب ابدی منتظرته!»

بعد درست وسطِ این وحشتی که ته دلت انداختن، نسخه‌شون رو می‌پیچن:
«پس تا دیر نشده بیدار شو! از خشم خدا فرار کن، بدو روحتم نجات بده… و البته، سهم ما رو هم رد کن بیاد!»

معامله کلاً سر دوتا چیزه: «ترس» و «ترحم». یکی با نشون دادنِ زجرِ خودش ازت باج می‌گیره، اون یکی با تهدید کردنِ تو به زجر کشیدن!
هردوشون هم از یه ناآگاهیِ بزرگ تغذیه می‌کنن: این‌که ما یادمون میره بهشت، جهنم، رستگاری یا سقوط، قبل از این‌که توی آسمونا باشه، توی نحوه‌ی زیستن و تفکر خودِ ما روی همین زمینه.

Fasit:

وقتی بفهمیم بهشت و جهنم، آینه‌ای از حسرت‌ها و ترس‌های خودمونه، دیگه به هیچ‌کس اجازه نمیدم از ترسِ جهنم یا شوقِ بهشت، روی آگاهی‌مون قیمت بذاره. نه اون گدایی که با به رخ کشیدنِ رنجش سعی داره حواسمون رو از واقعیت پرت کنه، و نه اون مدعیِ معنویت که با فروختنِ کلیدِ بهشت، می‌خواد ترس رو به خوردمون بده.

شاید وقتش رسیده باشه به جای این‌که منتظر بمونیم تا در اون دنیا، چشمه‌های جاری برامون روان بشه یا از آتشِ انزوا نجات پیدا کنیم، بهشت و جهنمِ همین لحظه‌مون رو خودمون بسازیم؛ با آگاهی، با پیوندِ واقعی با آدم‌ها و با رها شدن از ترس‌هایی که دیگران توی ذهن‌مون کاشته‌ن.

ممنون که تا انتهای این قسمت از پادکست «داستان‌های ممدعلی» همراه من بودید.
اگر این گفتگو حس‌وحالِ تازه‌ای به ذهنتون داد، خوشحال میشم اون رو با دوستاتون هم به اشتراک بذارید. تا قسمت بعد و قصهٔ بعدی… مواظبِ آگاهی‌تون باشید!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*