قصه‌ی گلدونِ های عتیقه و شهبانو

قدیم‌ها هروقت شاه یا فرح می‌خواستند بیایند اصفهان، هواپیمایشان می‌نشست فرودگاه فرح‌آباد. از آن‌جا هم با ماشین از مسیر خیابان کمال‌اسماعیل می‌رفتند سمت هتل شاه‌عباس.

توی کل این مسیر، مأمورها می‌آمدند و توی دکان‌ها و مغازه‌ها می‌نشستند تا کاروان شاه رد بشود و برود.

یادم هست آن زمان توی دفتر مهندس — که درست بغل ساختمان ساواک بود — هربار که شاه می‌خواست بیاید، دو نفر مأمور می‌آمدند می‌نشستند توی دفتر، چای‌شان را با خیال راحت می‌خوردند و وقتی شاه می‌رفت، پامی‌شدند و می‌رفتند!

جشن‌های «فرهنگ و هنر» که برگزار می‌شد، تقریباً از یک ماه قبلش برای کاسب‌ها و دکاندارهای میدان شاه کارت‌های مخصوصی صادر می‌کردند. اگر کسی می‌خواست توی خیابان‌های اطراف میدان — مثل خیابان چهارباغ، سپه یا خیابان‌های منتهی به میدان — رفت‌وآمد کند، باید حتماً آن کارت را نشان می‌داد تا ساواکی‌ها و مأمورهای امنیتی چک کنند و خیالشان از بابت امنیت راحت بشود.

ساواکی‌ها هم مدام می‌آمدند و می‌رفتند. یک‌بار دوتا از همان مأمورها آمده بودند توی مغازه‌ی «بهشتی» نشسته بودند و یک‌دفعه شروع کرده بودند به دردِدل کردن! می‌گفتند: «برای همین جشن‌ها یک جایگاهی برای شهبانو فرح درست کرده‌اند که خدا می‌داند چقدر خرج برداشته؛ بی‌حساب‌وکتاب! روی ستون‌هایش طلاکوب زده‌اند!» می‌گفت آن زمان ۱۰ میلیون تومان — که ۵۰ سال پیش پول فوق‌العاده هنگفتی بود — خرج آن جایگاه شده بود، ولی حدود ۴ میلیون تومانش رسماً حیف‌ومیل شده و دزدیده شده بود و معلوم نبود چطور شده!

خلاصه روز موعود فرامی‌رسید و مراسم برگزار می‌شد. فتح‌الله که مسئول گاری‌چی‌ها بود، چند تا اسب و گاری می‌آورد تا فضا کاملاً حالت سنتی و قدیمی پیدا کند. گاری‌چی‌ها هم توی میدان رژه می‌رفتند و ادای احترام می‌کردند.
جالب‌ اينکه توی آن مدت جشن، هیچ‌کس توی میدان حق نداشت چراغ برق روشن کند! تمام دکان‌های دور تا دور میدان موظف بودند چراغ‌های برقشان را خاموش کنند و فقط چراغ‌های نفتی و «چراغ موشی» روشن کنند تا فضای میدان دقیقاً شبیه روزگار قدیم بشود!

 

سلام به همگی! امروز می‌خوام براتون تعریف کنم که چطور راهی مخابرات لشکر ۱۴ امام حسین شدم!

یک روز؛ حسینی که آن زمان مسئول تبلیغاتِ عقیدتی بخش ۲ اصفهان بود، بهم گفت: “می‌خواهی بری مخابرات تو شهرک؟”. بگم محسن زاهدی تو رو ببره پیش خودش. اونجا به یک نفر نیاز دارن که از غنیمت‌های جنگی سر دربیاره و کاربردشون رو پیدا کنه.

 


گلدونِ های عتیقه و شهبانو

 

 

رسولی تعریف می‌کرد:

آقام یه لنگه گلدون داشت که تو کل ایران تک بود؛ خيلى بزرگ بود. قدش حول‌وحوش دو متر می‌رسید. قطرش هم انقدر زیاد بود که دو نفر باید دست به دست هم می‌دادن و دورش می‌ایستادن تا تازه دستشون به هم برسه!

کارِ روی گلدون هم هنرِ دستِ یه استاد بهش ميگفتند «سد محمد». دم جوب شاه دکان قلم زنى داشت — خدا روحش رو شاد کنه. این بنده خدا بدون هیچ طرح و نقشه‌ی قبلی، همین‌طوری ذهنی طرح می‌زد. خيلى کارش درست و تمیز بود. تمام نقش و نگارهای این گلدون دست خودش بود.

خلاصه، یه روز خبر رسید که فرح ميخواد بياد اصفهان. چند نفر از جمله نماینده‌ دفتر شهبانو فرح، به همراه یه نماینده از ساواک و رئیس اتحادیه که اسمش «مهدی آقا‌فیض» بود اومدن مغازه .
و گفتن: «آقا، — قراره که شهبانو با مهمون‌های خارجیِش بياند— این گلدون ها رو بده به ما! تا جلو یکی از پاساژهای میدون مجسمه بذاریمش اون وسط؛ به عنوان یه نماد و سنبل از هنر ایرانی که چشم همه دربیاد!»

آقام هم گفت که: «قدمشون روی چشم، احترام شهبانو و مهمون‌ها هم سر جاش؛ ولی بالاخره این سرمایه‌ی زندگی منه. شما یه چکی، وثیقه‌ای، ضمانتی چیزی به من بدین، گلدون رو ببرین.
اگه روزی یکی رد شد، با ميخ یه خط یا خش روی گلدان کشيد، کل ارزشش از بین میره و هیچی برای من نمی‌مونه!»

آقا، اینو که گفت، یکیشون شروع کرد به داد و بيداد که: «تو داری به مقام والای شهبانو توهین می‌کنی و از اين داستانها؟! وقتی ما می‌گیم بده، یعنی باید بی‌چون‌وچرا بدی!»

آقام گفت: «نه بابا من چه توهینى ميکنم. حرف من منطقیه، برین یه مدرک یا ضمانت بیارین و ببرین.»

اونا هم ول‌کن نبودن و زور می‌گفتن که: «خیر! تو حق ندارى بگى ضمانت بیارین. وقتی نماینده‌ی شهبانو میگه بده، یعنی همین الان باید دو دستی تقدیم کنی!»

خلاصه، جروبحث بالا گرفت و یکی اونا گفتن و یکی آقام. یهو اون یارو ساواکیه با رئیس اتحادیه بلند شدند، یقه آقام رو گرفتند و کشید سينه ستون! و خوابوند زیر گوشش. يکيى اين زد و يکى اون. ما هم اون وسط جيغ و شيون ميکرديم.

بعد هم اوضاع خراب شد! به خاطر همین درگیری و درافتادن با آدم‌های شاه، جواز کسب آقام را گرفتند و دکان را دو ماه تمام پلمپ کردند و بستند.
ما یک خویشاوند دور داشتیم که خطاط بود و توی کاخ گلستان کار می‌کرد. همان بنده خدا پارتی و واسطه شد؛ انقدر نامه‌نگاری کرد به این طرف و آن طرف توی تهران، تا بالاخره دوباره اجازه کسب و کار را دادند و دکان باز شد!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*