طرز فکر متفاوت زن و مرد

نوشته سيد ابولقاسم مکرى, سال ۲۰۲۶

مردها معمولاً هر وقت با یه مشکلی روبه‌رو می‌شن، به هر دلیلی، چون کلاً توی بیان احساسات و کلمه‌بازی به چابکیِ خانم‌ها نیستن، عقب‌نشینی می‌کنن و میرن توی «غار» خودشون! همون جایی که هیچ‌کس راه نداره، حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیشون!
بعد هم تا وقتی که توی ذهن‌شون مشکل رو هزار بار بالا و پایین نکنن و برایش یه نقشه نکشن، تقریباً قید هر جور ارتباطی رو می‌زنن.
سیستمِ حل مسئله‌ی آقایون هم معمولاً خیلی ساده‌ست: مشکل، تحلیل، راه‌حل، اجرا. از نظر خودشون، همین که راه‌حل پیدا شد، پرونده بسته‌ست!
«خب… حل شد دیگه!»

اما این رفتار برای خیلی از خانم‌ها اصلاً قابل فهم نیست. از نگاه اون‌ها، وقتی یه چیزی بوی مشکل می‌ده، اولین کار اینه که درباره‌ش حرف بزنن؛ زیاد هم حرف بزنن! معمولاً يک قربونى پيدا ميکنند که از نظر احساسی باهاش هم‌موج باشه.
برای زنان، مشکلات چیزی است که می توان به صورت شفاهی در یک گروه بحث کرد، نه اینکه لزوماً حل شود.

خلاصه اگر بخوام خیلی خودمونی بگم، زن‌ها بیشتر بلندبلند فکر می‌کنن و مردها بیشتر تو دل خودشون.

مرد وقتی تو غارش احساس کنه مسئله رو حل کرده، یه نفس راحت می‌کشه و با خیالِ آسوده درِ غار رو باز می‌کنه و مياد بیرون!
اما… اگه دید مسئله تنهایی حل نمیشه، میره سراغ یه مردِ دیگه! مشکل رو خیییلی فشرده—حداکثر تو چهار دقیقه!—توضیح میده و میگه: «خب، راه حل چیه؟» چون از نظر مردها، مشکل یعنی چیزی که فقط و فقط باید راه حل براش پیدا کرد!

اگر مردی  با مشکلی به سراغ فرد دیگری بیاید، امیدوار است که به عنوان یک پیشنهاد راه حل روشنی برای مشکل ارائه دهد.
نه مقدمه، نه شرح احساسات، نه اینکه «اون موقع چه حسی داشتم»، نه اینکه «اصلاً از بچگی این‌جوری بودم»! فقط صورتِ مسئله و درخواستِ راه‌حل.

سوءتفاهمِ همیشگی:

این وسط یه سوءتفاهمِ همیشگی هم وجود داره؛ مرد فکر می‌کنه وقتی زنی از مشکلش حرف می‌زنه، حتماً ازش راه‌حل می‌خواد؛ برای همین سریع آچارفرانسه به دست می‌گیره و شروع می‌کنه به نسخه پیچیدن!
در حالی که خیلی وقت‌ها زن فقط می‌خواد که حرف بزنه و تو گوش بدى.
از اون طرف، زن هم وقتی مرد میره توی غارش، خیال می‌کنه حتماً از دست او ناراحته یا دیگه دوستش نداره؛ در حالی که مرد بیچاره هنوز وسط جلسه‌ی اضطراریِ هیئت‌مدیره‌ی مغزش نشسته و داره با خودش کلنجار
میره!

حالا هر دو عصبانی هستند از هم ديگر.

یک مثال برای اینکه قضیه بهتر جا بیفتد…

فرض کنید مرد از سرِ کار برمی‌گردد خانه.
زن هنوز در را کامل باز نکرده، از حالت راه رفتن، قیافه، طرز سلام کردن می‌فهمد که یک جای کار می‌لنگد!

می‌پرسد:ـ «چی شده؟»

مرد، طبق معمول می‌گوید:ـ «هیچی!»

ترجمه‌اش این است:«یه مشکلی هست، ولی هنوز خودمم درست نفهمیدم چیه. بذار اول توی ذهنم مرتبش کنم، بعد اگر لازم شد درباره‌اش حرف می‌زنم.»

اما زن این ترجمه را بلد نیست!

با خودش می‌گوید:«یعنی چی هیچی؟ معلومه یه چیزی شده! اگر کسی مشکل داره، باید کمکش کرد.»

پس دوباره می‌پرسد:ـ «نه… حتماً یه چیزی شده. بگو ببینم.»

مرد هم برای حفظ جانش، کنترل تلویزیون را برمی‌دارد، خودش را روی مبل ولو می‌کند و رسماً وارد غار اختصاصی‌اش می‌شود!

زن که سکوت را مساویِ خطر می‌داند، پا پس نمی‌کشد.

ـ «از سرِ کار ناراحتی؟»
ـ «کسی چیزی گفته؟»
ـ «از من دلخوری؟»
ـ «اتفاقی افتاده؟»

حالا بیچاره مرد، که هنوز حتی فرصت نکرده مسئله را برای خودش تعریف کند، احساس می‌کند از هر طرف زیر نورافکن بازجویی قرار گرفته است!
اگر فشار بیشتر شود، ممکن است ناگهان بلند شود و از اتاق بیرون برود.

نه برای اینکه قهر کرده…
نه برای اینکه همسرش را دوست ندارد…
فقط برای اینکه مغزش ميگه:
«لطفاً پنج دقیقه به من فرصت بده!»

اگر هم مرد احساس کند در خانه فرصت فکر کردن ندارد، ممکن است برود سراغ یکی از مخفیگاه‌های محبوبش!

مثلاً گاراژ…
همان‌جایی که ساعت‌ها زیر ماشین دراز می‌کشد، پیچ و مهره‌ها را بالا و پایین می‌کند؛ در حالی که شاید اصلاً ماشین هیچ مشکلی هم نداشته باشد!

بعضی‌ها هم می‌روند کافه سرِ خیابان، یک لیوان نوشیدنی جلوشان می‌گذارند و ده دقیقه فقط به آن خیره می‌شوند.
بیشتر مردهای تو کافه پیام را گرفته‌اند.
ترجمه‌اش این است:«فعلاً توی دنیای خودمم… لطفاً مزاحم نشوید.»
و جالب اینکه معمولاً هم کسی مزاحمش نمی‌شود.

اگر از خودشان بپرسی:«داری به چی فکر می‌کنی؟»
احتمالاً جواب می‌دهند: «هنوز نمی‌دونم… دارم فکر می‌کنم!»

و جالب اینجاست که خیلی وقت‌ها، وقتی از آن غار برمی‌گردند، نه‌تنها راه‌حل را پیدا کرده‌اند، بلکه انگار اصلاً هیچ اتفاقی هم نیفتاده است!

حالا یک سوءتفاهمِ جالب دیگر…

همیشه می‌گویند مردها زبان بدن را نمی‌فهمند!
اما واقعیت این نیست.
اتفاقاً خیلی از پژوهش‌ها نشان می‌دهد مردها هم زبان بدن را خوب می‌خوانند؛ فقط زمان استفاده از آن با زن‌ها فرق می‌کند.

اگر برگردیم به هزاران سال قبل، شکارچی‌ها وسط شکار نمی‌توانستند داد بزنند.
همه‌چیز با یک نگاه، یک اشاره‌ی سر یا یک حرکت دست انجام می‌شد.

اما نکته اینجاست…
برای مردها، زبان بدن و کلام دو کانال جداگانه‌اند.
اگر کسی چیزی بگوید، آن‌ها معمولاً همان کلمات را مبنا قرار می‌دهند و کمتر دنبال این می‌گردند که پشت آن جمله، پیام پنهان دیگری هم هست یا نه.

مثلاً اگر زنی بگوید: «نه، من ناراحت نیستم.»

خیلی از مردها همان را می‌پذیرند.

با خودشان می‌گویند: «خب… خودش گفت ناراحت نیست.»

در حالی که ممکن است لحن صدا، اخم، نگاه و حالت بدن، فریاد بزند: «اتفاقاً خیلی هم ناراحتم!»

از آن طرف، اگر اصلاً کلمه‌ای در کار نباشد، مردها خیلی خوب از روی رفتار و زبان بدن اوضاع را می‌سنجند.

هیچ‌کدام اشتباه نمی‌کنند؛ فقط هر کدام دارند دنیا را با نقشه‌ی ذهنیِ خودشان می‌خوانند.

شاید به همین دلیل است که یکی از مهم‌ترین مهارت‌های زندگی مشترک، این نیست که زن مثل مرد فکر کند یا مرد مثل زن؛
بلکه این است که هر دو، کم‌کم زبانِ همدیگر را یاد بگیرند.
وقتی این زبان را بلد باشی، خیلی از دلخوری‌هایی که قبلاً شبیه بی‌توجهی یا بی‌علاقگی به نظر می‌رسید، ناگهان معنای کاملاً متفاوتی پیدا می‌کند.

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*