داستان ممدعلى و سودای فرنگ

داستان مَمدَعلي و سودای فرنگ، قسمت چهارم و پايانى;

سال ۱۹۹۶ بود که بازارِ کار در حوزهٔ کامپیوتر داشت حسابی رونق می‌گرفت. در آن دوره، شرکت‌ها در اروپا به‌طور گسترده وارد دنیای کامپیوتر می‌شدند و دربه‌در دنبال متخصص می‌گشتند؛ به همین واسطه، بیشترین تقاضا در دانشگاه هم برای رشتهٔ کامپیوتر بود. هر کسی هر رشته‌ای که می‌خواند، می‌خواست توی پایان‌نامه‌اش اسمی از کامپیوتر بیاید؛ دقیقاً مثلِ الان که همه می‌خواهند پایان‌نامه‌شان یک‌جوری به هوش مصنوعی ربط داشته باشد!

 


(26:33)  داستان مَمدَعلي. قسمت چهارم

 

بعد از کنسل شدنِ لیسانسِ مَمدَعلي در رشته‌های ساختمان و فیزیک، و گذاشتن مدرکِ کارشناسیِ مهندسی مخابراتش در کوزه آب! از فرصتِ پیش‌آمده استفاده کرد و رفت سراغ گرفتنِ مدرکِ بین‌المللیِ مایکروسافت.
این امتحان‌ها شامل شش مرحله بود و به صورت زنده برگزار می‌شد؛ سؤال‌های امتحانی از طریق اینترنت می‌آمد و دانشجو باید همان‌جا جواب می‌داد.
مدارک هم مستقیماً از آمریکا صادر و فرستاده می‌شد. قیمت هر امتحان هم در آن زمان حدود دویست‌وپنجاه يرو بود.

مَمدَعلي در عرضِ نُه ماه، تمامِ امتحان‌های مایکروسافت را پاس کرد و مدرکِ سرتیفیکیت گرفت؛. مدرکی که با آن توانست خیلی سریع در یک شرکتِ مخابراتیِ آمریکایی در المان استخدام بشود.

بله، و بدین ترتیب مَمدَعليِ ما در يک شرکت استخدام شد و به عنوان مهندس نرم‌افزار شروع به کار کرد؛ کاری که از شما چه پنهان، اصلاً و ابداً به آن علاقه نداشت!.
کار در زمینهٔ کامپیوتر و يا هر تکنولوژی ديگر به این صورت است که اگر یک روز خودت را آپدیت نکنی، فاتحه‌ات خوانده است! یعنی دیگر برای شرکت سودی نداری و خیلی شیک و مجلسی به تو می‌گویند «خداحافظ شما» و اخراجت می‌کنند.

توی این حرفه، شخص علاوه بر سگ‌دو زدنِ روزانه، مجبور بود هر روز آخرین فناوری‌ها را از طریق مجلات و روزنامه‌های اینترنتیِ آی‌تی بالا و پایین کند. تازه اگر لازم می‌شد، باید شب‌ها و آخرِ هفته‌ها هم قید استراحت را می‌زد و می‌نشست ته‌وتوی این را درمی‌آورد که این تکنولوژیِ جدیدِ از راه رسیده چیست و چطور کار می‌کند.
هر چهار سال یک‌بار، کلاً هرچه بلد بودی و با خونِ‌ دل یاد گرفته بودی را می‌بایستی می‌بوسیدی و می‌گذاشتی کنار؛ بعد همه‌چیز را از صفرِ صفر شروع می‌کردی تا بتوانی خودت را با این غولِ تکنولوژیِ و فناوری جدید هماهنگ کنی!

دیگر دوران علافی و ولگردی تمام شده بود. دیگر خاطراتی در کار نبود؛ چرا که بهترین دوران و خاطراتی که یک نفر می‌تواند در زندگی‌اش داشته باشد، خاطرات زمان دانشجویی، دوران جبهه و جنگ، خاطرات زندان و از همه مهم‌تر، تجربهٔ کوچ و مهاجرت است.
شما چه انتظاری دارید از کسی که صبح می‌رود بازار روی فرش‌ها می‌نشیند، یا می‌رود توی یک شرکت پشت میز کِز می‌کند تا شب بشود و دوباره برمی‌گردد خانه؟
این آدم از زندگی خاطره‌ای ندارد. برای او تنها چیزی که وجود داشته، روزی بوده که شب می‌شده و شبی که روز؛ می‌رفته سر کار، می‌آمده خانه، و این چرخهٔ مدام تکرار می‌شده است…

ولی در این بین، یک‌هو چیزی در این زندگی یکنواختِ مَمدَعلي عوض شد. در این مدت، بر حسب یک حادثه، چشم مَمدَعلي به روی جهانِ بی‌انتهای ادبیات باز شد.
او با سعدی، حافظ، مولانا، فردوسی و نظامی و تمام این ادبیات کهنِ غنی رفیق شد.
بعد از آن، علاقه‌اش کشیده شد سمت رشتهٔ روان‌شناسی و شناختِ تفاوت دیدگاهِ زن و مرد از جهانِ هستی، تفاوتِ ادیان و اینکه مردم اصلاً چطور دربارهٔ دین فکر می‌کنند، به رشتهٔ بیولوژی و ماجرای شگفت‌انگیز حیات؛. از شکل‌گیریِ ویروس‌ها گرفته تا تشکیل اولین سلول‌های عصبی.

علاوه بر این‌ها، آن علاقهٔ قدیمی‌اش به آستروفیزیک و فیزیک هسته‌ای را هم همچنان دنبال می‌کرد. این اواخر هم به رشتهٔ میکروکنترلرها علاقه پیدا کرد و با این کارهای فنی خودش را سرگرم می‌کرد تا زمان بگذرد و تحملِ یکنواختیِ زندگیِ روزمره برایش راحت‌تر شود.

سَفرعلي هم یک خانه بزرگ در مونستر نزدیک دریاچه «آ زِ» خرید و علاوه بر آن، چند آپارتمان جورواجور هم در جاهای مختلف تهیه کرد.
او یک داروخانه در منطقه ترک‌نشین دورتموند باز کرد و الان حدود ۳۰ سال است که هر روز مسیر ۵۰ کیلومتریِ مونستر تا دورتموند را به عشق پول می‌رود و می‌آید.
بعضی وقت‌ها هم به مسجد ترک‌ها می‌رود و صف اول نماز جماعت می‌ایستد؛ همین کارش باعث شده تا جماعت مسلمان آن اطراف جذب او و داروخانه‌اش بشوند. چند تا دختر دانش‌آموز محجبه ترک را هم آورده که روزها آنجا در مغازه می‌پلکند و با این کارها داروها را به قول خودش حلال کرده! طوری که به خاطر کم شدن مشتری، دو تا داروخانه اطراف مجبور شدند درِ مغازه‌شان را ببندند و بروند. ولی او به برکت مشتری‌های عرب و ترک‌های مسلمان، کار و بارش کاملاً سکه شد.

مَمدَعلي کم‌کم دوستان خودش را هم از دست داد. بیشترِ دوستانی که با آن‌ها رفت‌وآمد داشت را بیش از ده دقیقه دیگر نمی‌توانست تحمل کند؛ آن‌هایی را هم که می‌توانست تحمل کند، یکی‌یکی به خاطر بیماری‌هایی که داشتند بار سفر را بستند و از این دنیا رفتند.

فعلاً که مَمدَعلي آستین‌ها را بالا زده و شروع کرده به نوشتنِ خاطراتش… باید نشست و دید که این شور و شوقِ جدید تا کی ادامه دارد.
خدا خودش عاقبت کار را به خیر بگذراند!

خیلی ممنون که تا اينجا با من همراه ما بودید.
تا داستانِ بعدی، خدانگهدارتان!

آمدم داستان بنویسم، روضه ابوالفضل شد. 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*