داستان ممدعلى و سودای فرنگ

+مَمدَعلي در دُورتموند به «ممد اصفهانی» معروف شد، ولی ما برای ادامه‌ی داستان همان نام مَمدَعلي را نگه می‌داریم.+

بخش دوم


داستان مَمدَعلي. قسمت دوم

در ترم دوم کالج، مَمدَعلي از آن اتاق فسقلی‌اش به اتاق فسقلی دیگری در یک محله‌ی خوب در مرکز شهر دُورتموند که بسیار تمیزتر از اتاق قبلی بود, أسباب‌کشی کرد.
بعد از اتمام  کالج، مَمدَعلي در همان مدرسه‌ی عالی شال‌و‌کلاه کرد برای رشته‌ی مخابرات. اما چه مخابراتی؟ به دلش ننشست. هیچ چنگی به دل نمی‌زد.

فیلش یاد رشته‌ی فیزیک را کرده بود؛ آن‌هم فیزیک هسته‌ای.

برای ورود به فیزیک، مدرکِ لعنتیِ «تی‌کورس» کالج لازم بود که او نداشت.
این بود که پاییز سال ۱۹۸۸ رفت سراغ کالجِ دانشگاه بوخوم. اسمش را نوشت و بی‌آنکه ریختِ کلاس‌ها را ببیند، توی یک ماه، ضربتی تمام امتحانات را داد و مدرکِ کالج بوخوم را گذاشت جیبش.
با همان مدرک هم صاف رفت و توی رشته‌ی فیزیکِ دانشگاه دُورتموند اسم نوشت.

توی دانشگاه، جماعتِ فیزیک‌خوان‌ها تا دویست نفری می‌شدند؛ که از آن میان، کلاً شش-هفت تایی خارجی لای دست و پایشان پیدا می‌شد.
یکی‌شان همین علیرضا بود؛ از بچگی در آلمان بزرگ شده بود و دیپلمِ آلمان را داشت. از آن شاگردانِ پُرمایه و بااستعدادِ کلاس بود.

در همین اوضاع و احوال بود که بالاخره بعد از انتظارِها مَمدَعلي يک اتاقِ در خوابگاه به نامش در امد و توی خیابان «اوستن‌برگ» ۱۰۹ صاحب اتاقِ ۳۱۲ شد.
خوابگاه، بیخِ گوشِ دانشگاه بود، اما مدرسه عالی وسط شهرِ دُورتموند قرار داشت؛ یعنی چیزی حدود ده کیلومتر فاصله بین این دو تا.
خلاصه، از آن روز به بعد، کار مَمدَعلي شده بود صبح‌ها ساعت ۸ تا ۱۲ پای درس و مشقِ مخابرات، و ساعت ۱۲ گاز موتور را می‌گرفت به سمت دانشگاه برای کلاسِ درس فیزیک.
توی این سگ‌دو زدن‌های روزانه، سه تا موتورگازیِ قراضه عوض کرد که دوتایشان در این راه نفله شدند و یکی را هم توسط پلیس آلمان توقیف و از مدار خارج کرد!

 

Nachrichtentechnik, FH Dortmund 1990
Studienkollegs, FH Dortmund 1990 Studienkollegs, FH Dortmund 1990

 

خرج و مخارج مَمدَعلي تمام و کمال از همین کار کردن‌های فصلیِ دانشجویی درمی‌آمد.
سالی سه بار دست به کار می‌شد؛ هر دفعه دو سه هفته‌ای عرق می‌ریخت و در مجموع، سالی ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ مارک کاسب می‌شد.

اما توی دُورتموندِ کارِ درست‌و‌حسابی گیر نمی‌آمد.
این بود که بعضی وقت‌ها سَفرعلي که به ایران می‌رفت، کلید اتاق خوابگاهش را در شهرِ دوسلدورف به مَمدَعلي می‌سپرد .
مَمدَعلي هم پا می‌شد و با یکی از همین موتورگازی‌های قراضه‌اش، ویراژ می‌داد تا دوسلدورف برای کار؛ دو سه هفته‌ای همان‌جا لنگر می‌انداخت تا سَفرعلي از ولایت برگردد.

آن زمان‌ها، اجاره‌ی یک اتاق توی خوابگاه حدود ۱۸۰ مارک می‌شد و با حدود ۲ مارک هم می‌شد یک ژتونِ غذا خرید و شکمی از عزا درآورد.

 

آلمانِ شرقی و غربی

 

و حالا بشنو از بازی‌های این چرخ‌وفلک!

در آن ایام، رادیو و تلویزیون‌های آنالوگ کم‌کم از مدار خارج می‌شدند و جای خود را به این سیستم‌های تازه و دیجیتالی می‌دادند.

دولت آلمان هم زحمتی کشیده بود و دو ماهواره برای پخش برنامه‌های زندهٔ تلویزیونی به آسمان فرستاده بود.
از آن طرف، ادارهٔ مخابرات آلمان برای اینکه مغزهای وطنی‌اش را از دست ندهد و جلوی فرار مغزها را بگیرد، به دانشجویان بومی بورس تحصیلی می‌داد تا بعد از درس، همان‌جا در ادارهٔ مخابرات مشغول به کار شوند.

خلاصه کار در مخابرات، به قول معروف توپِ توپ بود.

اما دست قضا، یک روز صبح مَمدَعلي از خواب بیدار شد و ای دل غافل، دیوار کذایی برلین را خراب کردند! و آلمان شرقی و غربی یکی شدند.
شرکت‌های الکترونیکی آلمان یکی‌یکی ورشکست شدند و زارتشان قمصور شد.
مخابرات آلمان هم کفگیرش به ته دیگ خورد و به کسانی که بورس تحصیلی داده بود گفت:
«شما را به خیر و ما را به سلامت!» و حتی یک نفرشان را هم تحویل نگرفت.

از آن دو ماهوارهٔ آلمانی هم بخاری بلند نشد و یکی پس از دیگری، جای خودشان را به ماهواره‌های یک شرکت بلژیکی واگذار کردند.
و همه و همه درست مصادف شد با فارغ‌التحصیلی مَمدَعلي در رشتهٔ مخابرات!

در این هیروویر، تنها دکان‌هایی که رونق گرفت، رشته‌های ساختمان و معماری و شهرسازی بود؛ آن هم برای بنا و آبادانی خرابه‌های آلمان شرقی.
هر ننه قمری که در پایان‌نامهٔ مهندسی ساختمانش آفتابه‌ای کشیده بود و مدرکی دستُ پا کرده بود، روی هوا قاپیدندش و رفت سر کار.

در این میان، بازار کارهای دانشجویی همبرچيده شد و همین امر باعث شد مَمدَعلي درس فیزیک خود را که تازه مرحلهٔ مقدماتی‌اش را تمام کرده بود، کلاً ول کند و عطایش را به لقایش ببخشد؛
بگذریم از اینکه بو هم برده بود که در بلاد آلمان، به جماعت ایرانی اجازه نمی‌دهند پایان‌نامهٔ فیزیک هسته‌ای بنویسند.

مَمدَعلي دید با این لیسانس مخابرات دستش جایی بند نمی‌شود.
ابتدا برای محکم‌کاری رفت دانشگاه بوخوم و اسمش را برای فوق‌لیسانس مخابرات نوشت.
چرا دانشگاه بوخوم؟ چون مَمدَعلي در دانشگاه دُورتموند هنوز سر کلاس فیزیک می‌رفت.

هم‌زمان، فکری به کله‌اش زد و مدارک مهندسی ساختمانش را که بار چمدانِ ایران کرده بود، برداشت و برد مدرسهٔ عالی ساختمان در دُورتموند،
تا در رشتهٔ استاتیک مدرک لیسانسی دستُ پا کند. حقا که بیشتر واحدهایی که در پلی‌تکنیک ایران به دندان کشیده بود، به علاوهٔ چند واحد از همین مدرک مخابرات مفنگی، پذیرفته شدند.

مَمدَعلي دوباره بدون اینکه قدم مبارکش را در کلاس‌های درس استاتیک بگذارد، باقی امتحانات مقدماتی را غیابی رد کرد تا رسید به همان پروژهٔ پایانی.
این پروژهٔ کوفتیِ مرحلهٔ پایانی بایستی به دست یک گروه چهار نفره انجام می‌شد. مَمدَعليِ ما هم که رنگ کلاس را ندیده بود و کسی را نمی‌شناخت، نتوانست سه پایِ دیگر برای این مرحلهٔ پایانی پیدا کند. رفت پیش پروفسور و گفت که حاضر است بار این چهار نفر را یک‌تنه به دوش بکشد؛ اما آن نکبت زیر بار نرفت که نرفت. نتیجه آن شد که لیسانس استاتیک هم به یاری ابوالفضل برای همیشه کنسل شد!


تفریحات مَمدَعلي و افرادی که با آن‌ها می‌پلکید.

تو شهرِ مونستر، اضافه بر نام‌هایی که گفته شد، یه دخترى هم بود به نامِ سُمیه از همان موجوداتِ شَرّ و غریب که تَک‌ُ تَنها عازم فرنگ شده بود.
مَمدَعلي با آن عقلِ نیم‌بندش، پيشش عَلامه بود!.
کارشون این بود که توی وقت‌های آزادشون، سرشون رو تو هر سوراخ‌ سُنبه‌ای تو گوشه و کنار شهر فرو کنن.
سُمیه ابتدا می‌خواست پزشکی بخونه، اما شنیدم بعد از اتمامِ کالج، کلاً دورِ درس و دانشگاه رو خط کشید و با یه مردِ ایرانی ازدواج کرد.

سعيد اصفهانی از همان بدو امر، یار غار و رفیق سفرِ علی و همواره همراه مَمدَعلي بود. سعيد در مونستر با یک دختر آلمانی آشنا شد و ازدواج کرد. بعد از اینکه زنش توی دُورتموند شغل معلمی پیدا کرد، هر دو کوچ کردند به دُورتموند. رابطهٔ آن‌ها بعد از ده سال و با داشتن یک پسر، به دعوا و فحش‌کاری و طلاق‌کشی کشید. سعيد بعد از این ماجرا، رفت ایران ازدواج کرد، دست عیالش رو گرفت و اومد دُورتموند.

نفر دیگر، مجيد ایتالیا بود که در دانشگاه دُورتموند انفورماتیک می‌خواند و از دوستان سعيد اصفهانی بود.

یورگ، پسرِ یکی از پروفسورهای دانشگاه بود که در کلاس فیزیک با مَمدَعلي رفیق شده بود.
مَمدَعلي در همان ترم اول فیزیک، توی کلاس اسمش در رفت و همین شد که پسر پروفسور شیفته‌اش شد و افتاد دنبالش.
پدر پول‌دارش خانه‌ای اعیانی برای پسرک گرفته بود؛ این بود که مَمدَعلي یا بیشتر اوقات آنجا پلاس بود، یا یورگ می‌آمد خوابگاه به دیدنش. آشنایی و رفت‌وآمد مَمدَعلي با یورگ، مصادف شد با زمانی که حسینی و یوسفی برای دیدن مَمدَعلي از ایران به دُورتموند آمدند.
حسینی حسابی خاطرخواه مرام یورگ شده بود.

 ++  مَمدَعلي چهار سال تمام، هر روز بعدازظهر به سالن ورزشی دانشگاه می‌رفت و بیشتر هم چسبیده بود به همین ورزش فیتنس. ++

یک روز مَمدَعلي تعریف می‌کرد که:

«ترم دوم کالج مدرسه عالی بودم و عشق کفش‌های اسکیت چهارچرخ افتاد تو سرم. رفتم از جمعه‌بازار یه جفت دست‌دومش رو خریدم و یه هفته‌ای تو “وست‌فالن پارک” باهاش تمرین کردم.
پیش خودم فکر کردم دیگه فوت‌وفن کار رو یاد گرفتم و حسابی حرفه‌ای شدم.

یه بار به یکی از هم‌کلاسی‌های فلسطینیم گفتم: “عزیزِ برادر، تو سوارِ دوچرخه شو، منم از پشت، تَرکِ چرخ رو می‌گیرم و تو منو بِکش؛ این‌طوری خیلی حال میده!”
این فلسطینی کله‌پوک هم عوض اینکه از جاده صاف بره، صاف رفت تو دست‌انداز! خودش با چرخ رد شد، ولی من خوردم زمین. مچ دست راستم یا ترک برداشت یا در رفت؛ خلاصه درد می‌کرد.
بلند شدم و با همون رفیقم رفتم کلينيک. شب نگهم داشتن، دستم رو گچ گرفتن و گفتن: “برو، پنج هفته دیگه بیا.” بیچاره رفیق فلسطینیم هم تو بیمارستان موند.
از شانس بد موقع امتحانات بود؛ باید حتماً امتحان می‌دادم وگرنه از کالج عقب می‌افتادم. فرداش با همون دست شکسته و گچ‌گرفته بلند شدم رفتم سر کلاس و توی دو هفته، تمام امتحان‌ها رو با دست چپ دادم!»

یادمه فردای امتحان فیزیک، استاد اومد سر کلاس و شروع کرد به خوندن اسم‌ها و نمره‌ها. اولین اسمی که خوند اسم من بود.
هرّی دلم ریخت پایین و گفتم: “وای، گند زدم!” ولی استاد گفت تنها کسی که توی کلاس بالاترین نمره رو آورده من بوده؛ اونم با دست چپ!

دو هفته که گذشت، دیدم این‌طوری فایده نداره و با این دستِ تو گچ هیچ کاریم جلو نمیره. یک شب نشستم با چاقو پشت گچ رو جوری بریدم که بشه دوباره به هم وصلش کرد.
از اون به بعد هر وقت کار داشتم گچ رو باز می‌کردم و وقتی کارم تموم می‌شد، دوباره می‌بستمش. سه هفته هم این‌طوری گذروندم.

بعد از پنج هفته رفتم بیمارستان تا دکتر گچ رو باز کنه. دکتره تا دستم رو دید، شروع کرد به داد و بیداد که: “چرا خودت بازش کردی؟!”
ولی بعد که دستم رو معاینه کرد، گفت: “بلند شو برو، دستت کاملاً خوب شده! بفرماييد زحمت شد”»

توی اون چهار سالی که مَمدَعلي توی خوابگاه بود، آدم‌های زیادی اومدن و رفتن؛.

ماجراها و رفت‌وآمدهای اتاقِ شماره ۳۰۱. اتاقی که درش درست روبه‌روی آشپزخونه باز می‌شد.

اوایل، یه دخترِ کره‌ای بود که کلاً شش ماهی اونجا موند. دختره با هیچ خدابنده‌ای توی خوابگاه رفت‌وآمد نداشت، به جز مَمدَعلي!
هر وقت مَمدَعلي توی آشپزخونه پیداش می‌شد، اونم پاش رو می‌ذاشت بیرون و می‌اومد پیشش.
اون زمان دختره داشت کلاسِ زبان آلمانی می‌رفت. بعدِ یه مدت، از دانشگاهِ شهرِ ووپرال برای رشتهٔ موسیقی پذیرش گرفت و باید اسباب‌کشی می‌کرد.

خلاصه، مَمدَعلي هم بهش کمک کرد؛ وسایلِ دختره رو گذاشت پشتِ ماشینِ خودش، بردش ووپرال، اونجا یه “به امید دیدار” به هم گفتن و برگشت.

بعدش توی همون اتاق، یه دخترِ کره‌ایِ دیگه اومد. این دختر توی کره با یه پسرِ آلمانی همکار بود؛ همون‌جا با هم دوست شده بودن و احتمالاً قول‌وقرارهایی هم گذاشته بودن و با هم اومده بودن آلمان.
اما بعد از رسیدن، به دلایلی رابطه‌شون به هم می‌خوره. دختره هم دوام نمیاره و متأسفانه خودکشی می‌کنه.
مَمدَعلي می‌گفت خودش اون پسرِ آلمانی رو دیده بود و اتفاقاً آدمِ بسیار آقایی به نظر می‌رسید، اما اینکه دقیقاً بینشون چی گذشت و چی شد، هیچ‌وقت معلوم نشد.

راستی، این دخترِ کره‌ای که خودکشی کرد، یه دوست داشت به نامِ “سامی”. سامی رشتهٔ ژورنالیسم می‌خوند و عجیب دخترِ باهوش و دانایی بود؛
مَمدَعلي می‌گفت در تمامِ زندگی‌ام، دختری به باهوشی و فهمیدگیِ اون ندیدم!

خلاصه، بعد از تمامِ این ماجراها و رفت‌وآمدهای اتاق ۳۰۱، نفرِ بعدی که پا به این اتاق گذاشت، کسی نبود جز همین همسرِ الانِ مَمدَعلي!

يه دختره هم بود که از ترکيه اومده بود اسمشم خدیجه بود. اطاق چسبيده بود به اطاق مَمدَعلي . هر وقت به مَمدَعلي ميرسيد ميگفت سلام پييزى.
هر دفغه مَمدَعلي بهش ميگفت الاغ؛  پيزى به کون ادم ميگند. ميخواهى بگي به درک ء ديگه حداقل جيغ نزن تو دانشگاه وسط سالن غذا خورى.آبِرو منو بردى. ولى بخرجش نمى رفت.

اما آن زمان، سعيد اصفهانی دو تا قانون سفت‌وسخت برای مَمدَعلي وضع کرده بود؛
بند اول قانون می‌گفت: هیچ‌وقت به خاطر یک زن، شال‌وکلاه نکن و از این شهر به آن شهر راه نیفت!
بند دوم هم می‌گفت: فقط به فکر خودت باش و بقیه را بیخیال شو!

اولین کامپیوتری که مَمدَعلي خرید، یک کومودور دست‌دوم شصت‌وچهار بود؛ به مبلغ ششصد مارک که فقط به درد بازی می‌خورد. یک سالی با آن سرگرم بود و بعد به قیمت پانصد مارک فروختش به بیژن. بعد رفت و یک کامپیوتر آتاری خرید.
بعدها پایان‌نامهٔ رشتهٔ مخابراتش را که روی ریزپردازنده‌ها بود، روی همین آتاری نوشت. خواستِ مَمدَعلي این بود که درس مخابرات را در فناوری مایکروویو به آخر برساند، اما امان از بی‌وقتی!

برداشت غلط ما از فرنگ.

بیشترِ ماها فکر می‌کنیم وقتی پا به بلاد فرنگ می‌گذاریم، همهٔ آن‌هایی که در خیابان می‌بینیم، طراح بی‌ام‌و، مهندس مرسدس‌بنز یا کارگرِ یک کارخانهٔ لوکسِ کوفتی هستند! خیر، هیچ‌کدامشان را توی خیابان نمی‌بینید. نه آن‌ها شما را می‌بینند، نه شما آن‌ها را؛ هرچقدر هم که دلتان می‌خواهد خیابان‌ها را متر کنید! اما چرا؟

شروع ميکنيم از همين شهرهای آلمان.

این شهرهای آلمان از نظرِ ساخت و فرم، شاید شبیه همدیگه باشن، ولی قشری که توشون زندگی می‌کنن، زمین تا آسمون با هم تفاوت دارن.

صد سال پیش، زغال‌سنگ – صنعتی بود که قبل از نفت، برای زیرساخت، تولید آهن، صنایع سنگین و مهمات جنگی استفاده می‌شد.
مهم‌ترین شهرهایی که مستقیماً با این صنعت در ارتباط بودن، شهرهایی بودن از دورتموند گرفته تا دویسبورگ و دوسلدورف.
به همین خاطر، اولین کاری که در جنگ جهانی دوم انجام شد، بمبارانِ کاملِ این شهرها بود؛ چون هدف، از بین بردن صنایع سنگین آلمان بود.

بعد از جنگ، دولت آلمان برای بازسازی به نیرو احتیاج داشت و این نیرو باید از خارج وارد می‌شد. افرادی که برای کارگری انتخاب می‌شدن و به این شهرهای صنعتی می‌اومدن، در درجهٔ اول بایستی جوان، قوی و مجرد می‌بودن.
این‌ها اکثراً افرادی بودن که از توده‌های غیرشهری اومده بودن و سواد درست‌وحسابی هم نداشتن؛ همون‌طور که توی فرانسه کارگرای خارجی رو از مراکش می‌آوردن، توی کرهٔ جنوبی از ویتنام، توی انگلیس از پاکستان و توی آمریکا از چین!

خب، کارگری که دوازده ساعت توی معدن جون کنده، دیگه رمقی براش باقی نمی‌مونه که بخواد بره سر کلاس زبان بشینه. تفریحی هم نداشتن. بعد از بیست سال کار کردن، یکی از شرایطِ موندنشون توی آلمان، ازدواج بود؛ چرا؟ چون آلمان همچنان به نیروی کار احتیاج داشت. اینا شدن نسل اولِ کارگرای مهاجر.

نسل دوم، بچه‌های همین کارگرای بی‌سواد بودن که وارد بازار کار و خدمات شهری شدن؛ کارهایی مثل غذافروشی و خرید و فروش اجناس. چه انتظار دیگه‌ای می‌شه داشت؟ توی اون دوران تنها کمکی که به این جماعتِ کارگر می‌شد، این بود که کارخونه‌های آبجوسازی راه می‌انداختن تا عطششون رفع بشه، و بیمارستان‌هایی واسه حادثه‌های کار می‌ساختن که پرستارهای مهاجر کره‌ای توی اونا مایه می‌ذاشتن.

و اما امروز، نسل سومِ همین کارگرانِ خارجی از راه رسیدن؛ نسلی که دانشگاه‌ها رو قبضه کردن و الان توی هر دانشگاهی، بیشترِ صندلی‌های کلاس مالِ همین بچه‌هاست!
این سیستمِ مهاجرت و خدمات باید سازماندهی می‌شد و این سازماندهی، بیشتر از طریق شهری مثل مونستر اتفاق می‌افتاد. علاوه بر اون، مونستر یه شهرِ کاملاً دانشجوییه.

وقتی در خیابان‌های مونستر قدم می‌زدی، کلاً با مردمی برخورد می‌کردی که زمین تا آسمون با کارگران معادنِ دورتموند یا دیگر شهرهای صنعتیِ اطراف اون فرق داشتند؛
یه فضای کاملاً متفاوت، با بافت فرهنگی و قشری تحصیل‌کرده که اصلاً شباهتی به فضای خشن و کارگریِ شهرهای معدنی نداشت.
همین‌طور توی شهرهایی مثل هامبورگ و برمن که مملو از کارگرای مهاجر و کارگرای کشتی بود و مراکزِ تفریحیِ مخصوص به خودشون رو برای این جماعت داشتن؛ و همین‌طور خیلی از شهرهای دیگهٔ آلمان.

تمام آن حضراتی که تا دیروز برای خلق زحمت‌کش و طبقهٔ کارگر سینه چاک می‌کردند و یقه می‌دراندند، حالا دیگر برای خودشان دکانی باز کرده بودند.
از مصطفى چريک و ارمان توده و حميد لنين بگیرید تا همین سعيد اصفهانی خودمان؛ که برای خدمت به خلق محروم ایران، پشت‌پا به رشتهٔ مکانیک در دانشگاه مونستر زده بود و رشتهٔ جامعه‌شناسی را انتخاب کرد تا درد توده‌ها را دوا کند!
تمام این‌ها در راستای خط لنین تا چند سال قبل جلسات می‌گرفتند، بیانیه صادر می‌کردند، عربده می‌کشیدند و از مواضع و حقوق پایمال‌شدهٔ کارگر دادِ سخن می‌دادند، اما در این مدت، هر کدامشان تبدیل شده بودند به یک‌پا بورژوا و سرمایه‌دار!
الان دیگر نه خبری از چریک اقلیتی هست و نه اکثریتی و نه فدایی؛ همه با سر و وضعِ شسته و رُفته، سر و ریشی صفا داده، مشغول جمع‌آوری مال و منال هستند.

پايان بخش دوم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*