عصر طلاییِ علم و چراغی که یک‌باره خاموش شد

داستان ملتی که در اوجِ شکوفایی عقلانی، به یک‌باره چراغ دانشش به دست تعصب، انحصار آموزشی و ناآگاهی خاموش شد.
من يک دوست دارم، لیسانس از اروپا داره، توی آمریکا هم ميگه درس خوانده و اتفاقاً خیلی هم علاقه‌منده که ایران رو نجات بده!
از همون مدل روشنفکرآنيه که کلاً بینشِ سیاسی‌ش با يک تلنگر ۱۸۰ درجه عوض میشه!
چند وقت پيش ازش پرسیدم: «به نظرت فردوسی در چه زمانی زندگی می‌کرده؟» اونم فکر کرد و گفت: «والا من فکر می‌کنم حدودای عصرِ ناصرالدین‌شاه باشه!»
یعنی اين دوست مبارز و روشنفکر من تاریخِ هزار ساله ادبیات و شاهنامه را با یک حرکت بُرد گذاشت توی دوره قاجار!مشکل بعضى ها این است که ٫خط‌کش زمانی در ذهنمان خراب شده!
اینجا بود که پیشِ خودم گفتم: «بذار از تاریخِ خودمون و جهان یک سرنخِ درست‌وحسابی بدم تا این خط‌های زمانی بهتر توی ذهنِ این رفیقمون بمونه و متر و معیارش دستش بیاد!»


اول یک سوءتفاهم بزرگ که بعضى کوروش را اولین تمدن‌ساز دنیا ميداند!

دولت هخامنشی یک امپراتوری عظیم بود و شیوه‌ی اداره‌ی سرزمین‌های گوناگون، سیاست‌های شاهنشاهی و میراث تاریخی آن اهمیت بسیار زیادی دارد.
اما یک اشتباه رایج این است که گاهی در روایت‌های عامه‌پسند، کوروش را طوری معرفی می‌کنیم که انگار قبل از او بشر هنوز در مرحله‌ی «کشاورزی» بوده!

اگه یه نگاهِ منصفانه به تاریخ بندازیم، می‌بینیم که درست ۲۵۰۰ سال قبل از کوروش، مصری‌ها اولین اهرامِ خودشون رو ساختند!
سازه‌هایی عظیم که هنوز تا همين الان دانشمندان و مهندسانِ قرن بیست‌ از درکِ فناوری و نحوه ساختنش عاجزند و مات و مبهوت موندن!
یا مثلاً اون‌طرفِ دنیا توی پِرو; در آمریکای جنوبی، قدیمی‌ترین شهرها و سازه‌های سنگیِ بی‌نظیری مثل «کارال» وجود داره که اونا هم بيشتر از ۲۵۰۰ سال قبل از هخامنشیان ساخته شدند!
هنوز هم دانشمندان سرِ اینکه اونا چطوری اون سنگ‌های چندتنی رو بدون تجهیزاتِ مدرن تراش دادن و روی هم چیدن، با هم بحث دارن و توی شک و تردیدند!
در بین‌النهرین، تمدن‌های سومری، اکدی، بابلی و آشوری قرن‌ها پیش از هخامنشیان شهر، حکومت، خط، نظام اداری، ریاضیات و نجوم داشتند.


آيا می‌دونستید که روح فردوسی و سعدی اصلاً از هخامنشیان و کوروش خبر نداشتند.

ماجرا خیلی ساده‌ست: تو دوره فردوسی هیچ‌کس بلد نبود خط میخی بخونه!
فردوسی بر اساس “خدای‌نامه‌های ساسانی” و کتاب‌های پهلویِ تاریخ رو روایت کرد.
اسم “کوروش” تو کتاب‌های تاریخ یونانی و توراتِ یهودی‌ها اومده بود، اما مورخان اون دوران فکر می‌کردند کوروش فقط یه حاکم محلی، والی بابل، یا مثلاً دست‌نشانده و نماینده‌ی شاهانی مثل “بهمن اردشیر” بوده!
از اون طرف، تو شاهنامه فردوسی یا اسکندرنامه‌ی نظامی، این “اسکندر مقدونی” بود که حضورِ پررنگی بواسطه کتاب‌های تاریخ یونانی داشت!
البته محقق‌ها می‌گن ویژگی‌های کوروش هخامنشی کلاً گم نشده بود، بلکه حل شده بود تو بقیه شخصیت‌ها! مثلاً داستان کودکی کوروش تو نوشته‌های هرودوت (که تو بچگی به چوپان سپرده می‌شه و از مرگ نجات پیدا می‌کنه)، دقیقاً شبیه داستان کودکی “فریدون” و “کیخسرو” تو شاهنامه‌ست. یا مثلاً داریوش هخامنشی با شخصیت “داراب” قاطی شده بود.

در قرن نوزدهم میلادی با آغاز مطالعه کتیبه‌های باستانی بدست يک عير ايرانى و تلاش پژوهشگران برای خواندن کتیبه بیستون، خط میخی کم‌کم رمزگشایی شد.
از دل همین مطالعات بود که تصویر دقیق‌تر و مستندتری از داریوش، خشایارشا و دیگر شاهان هخامنشی به دست آمد.


حالا برسیم به امام هشتم؛ و یک اشتباه جغرافیایی معروف

یکی دیگر از آن باورهای اشتباهِ رایج اينکه خیلیا فکر می‌کنن امام هشتم یک‌راست رفتن مشهد! در حالی که اون زمان اصلاً شهری به اسم «مشهد» با این وسعت وجود نداشت و اون منطقه روستایی به اسم «سناباد» در نزدیکی طوس بود.
مقصد اصلیِ امام، شهرِ «مِرو» بود؛ مرو مرکز خلافتِ مامون عباسی بود که توی جغرافیا و مرزهای امروزی می‌افته توی کشور ترکمنستان!
حتی مسیرِ رفتن هم اون چیزی نیست که توی ذهن خیلیاست. مامون برای اینکه امام از شهرهای شیعه‌نشین عبور نکنه، دستور داد ایشون رو از مسیرهای کویری و جنوبی بیارن.
بعدها هم که اقوام و کاروان‌های فامیل و نزدیکانِ ایشون راهیِ مرو شدند، از مسیر قم و ساوه حرکت کردند. اما به علت سختیِ راه، آب‌وهوای ناگواری که بهش عادت نداشتند، بیماری و درگیری‌هایی که پیش اومد، بیشترِ اون‌ها توی همون مسیر تلف شدند و به مرو نرسیدند!
قبر هارون‌الرشید و امام رضا هم هر دو در یک نقطه و زیر یک گنبد قرار دارند.
در قرن‌های اولیه، زائرهایی که به زیارت امام رضا می‌رفتند، قبر هارون‌الرشید رو هم در کنار ضریح می‌دیدند. بنا به نقل‌های تاریخی، برخی شیعیان به قبر هارون لگد می‌زدند!.
اما در دوران صفویه صحن و حرم به شکل امروزی بازسازی و گسترش پیدا کرد. سنگ و نشانهٔ ظاهریِ قبر هارون‌الرشید از روی زمینِ برداشته شد.

و اما بریم سراغ دانشمندِ مورد علاقه‌ی من: زکریای رازی!
زکریای رازی پزشک، شیمی‌دان و رودکی که اولین شاعرِ بزرگِ فارسی زبان، و فارابی در حوزه‌ی فلسفه، منطق، موسیقی و علوم مختلف; حدود سال‌های ۲۵۰ تا ۳۰۰ هجری قمری زندگی می‌کردند؛ یعنی دقیقاً هم‌زمان با دوره امام دهم و یازدهم!

حدود ۱۰۰ سال بعد از اون‌ها — زمانیکه بزرگانی مثل فردوسی، ابن‌سینا، عنصری، فرخی سیستانی و عسجدی زندگی می‌کردند… یعنی حدود ۲۰۰ سال قبل از حمله مغول!
حدود ۵۰ سال بعد از فردوسی، می‌رسیم به غزالی, خواجه نظام‌الملک و خیام نیشابوری؛ ریاضی‌دانی که تقویم جلالی رو طراحی کرد!
و نزدیک به ۲۰۰ سال بعد از فردوسی — یعنی درست در زمانِ حمله مغول یا به عبارتی حدود ۴۰۰ سال بعد از ورود اسلام — نوبت می‌رسه به چهره‌های درخشانی مثل نظامی گنجوی، عطار نیشابوری، مولانا و سعدی  توی ادبیات

در همه آن دورانها، همه‌چیز هم گل و بلبل نبود.
جنگ بود.
تعصب بود.
اختلاف مذهبی بود.
سانسور و حذف و درگیری سیاسی هم وجود داشت.

سوال اينکه چرا ملتی که زمانی یکی از مهم‌ترین مراکز علم، فلسفه، پزشکی، ریاضیات و نجوم جهان بود، به یک‌باره چراغ دانشش به دست تعصب، انحصار آموزشی و ناآگاهی خاموش شد.٫
چی شد که اون چشمه‌ی جوشانِ فلسفه، طب، نجوم و ریاضیات ناگهان خشکید؟ پاسخِ این معمای بزرگِ تاریخی، ميگويند زیرِ سرِ  «خواجه نظام‌الملک» است!

خواجه نظام‌الملک وزات‌خانه‌ای ساخت و دست به کاری زد که مسیرِ تفکر توی این سرزمین رو برای قرن‌ها عوض کرد.
او سیستمِ امپراتوریِ مدارسِ «نظامیه» رو پایه‌گذاری کرد. اما این مدارس چی کار می‌کردند؟
تا قبل از اون، دانشمندان توی کتابخانه‌ها، رصدخانه‌ها و محافل آزاد درباره فلسفه، طب، ریاضیات و علوم طبیعی بحث و پژوهش می‌کردند.
اما خواجه نظام‌الملک برای رقابت‌های سیاسی و مذهبیِ اون زمان (به‌ویژه برای مقابله با تفکرات اسماعیلیه و حوزه‌های دینیِ عراق و فاطمیان)، آموزش رو «انحصاری و مذهبی» کرد!

بی‌تعارف; توی مدارسِ نظامیه، بودجه‌های هنگفت خرج می‌شد، اما فقط و فقط برای یک چیز: «تدریسِ فقه، کلام و علوم نقلی!»
توی این سیستم جدید، تفکرِ آزاد، فلسفه، ریاضیات و علوم طبیعی نه‌تنها بودجه‌ای نداشتند، بلکه رسماً جزو «معارفِ انحرافی و گمراه‌کننده» حساب می‌شدند!

سعدى ميگويد که:

مرا در نظامیه ادرار بود;  شب و روز تلقین و تکرار بود.

من تو مدرسه نظامیه بغداد ادار يعنى مقرری ميگرفتم و کارم شده بود تکرار کردن کلام اشعری و فقه شافعی.
نظامیۀ بغداد را خواجه نظام الملک ساخت و آن را وقف اندیشه شافعی کرد.

اینجوری بود که درِ علوم عقلی بسته شد. دانشمندانی مثل ابن‌سینا و رازی که با عقل و آزمایش و تحلیل کار می‌کردند، جاشون رو دادند به قالب‌های فقهی و بحث‌های کلامیِ تکراری.
چند دهه بعد، در دوره‌ی ایلخانی، خواجه نصیرالدین طوسی و دانشمندان دیگر در مراغه رصدخانه‌ای بزرگ درست کردند ولى ان هم بخاطر علاقه اى بود که مغول ها به نجوم و پيشگوى داشتند.
چراغِ تولیدِ علم در طول قرن‌ها، کم‌نور شد و ما از صادرکنندهٔ دانش به کلِ جهان، تبدیل شدیم به مصرف‌کننده و درجا زننده!

ادای احترام به آنها این نیست که فقط اسمشان را روی خیابان و میدان بگذاریم. بهترین ادای احترام این است که همان کاری را انجام بدهیم که آنها کردند.


سناریوی کاملِ جمع‌بندی:

  • شروعِ روشنایی (قرن ۳ و ۴ هجری): با رازی، رودکی و فارابی چراغِ خردورزی روشن شد.
  • اوجِ درخشش (قرن ۴ و ۵ هجری): هم‌زمان با فردوسی و ابن‌سینا، شرق به قطبِ علمیِ جهان تبدیل شد.
  • نقطهٔ عطف  (قرن ۵ هجری): با خیام تقویمِ جلالی ساخته شد،
    اما درست در همین زمان، خواجه نظام‌الملک با تأسیس «مدارس نظامیه» و امام محمد غزالی با حمله به فلسفه، ریشهٔ علوم عقلی رو زدند!
    آموزش انحصاری شد، بودجه‌ها فقط رفت سمتِ فقه و کلامِ یک‌طرفه، و ریاضی و فلسفه و طب شدند «گمراهی»!
  • آخرین جرقه‌ها و غروب (قرن ۶ و ۷ هجری): با وجود غول‌هایی مثل نظامی، عطار، مولوی و سعدی توی ادبیات، موتورِ تولیدِ علمِ تجربی و عقلانی رسماً متوقف شد.

خیلی ممنون که همراه ما بودید.

نظر شما چیه؟ آیا فکر می‌کنید انحصارِ آموزشی اون دوران هنوز هم آثارش توی تفکرِ ما باقی مونده؟
تا داستانِ بعدی، خدانگهدار!

برای شنیدن این قسمت می‌توانید ما را در اپلیکیشن‌های پادکست و يا کانال تلگرام دنبال کنید.

 


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*