عصر طلاییِ علم و چراغی که یک‌باره خاموش شد

داستان ملتی که در اوجِ شکوفایی عقلانی، به یک‌باره چراغ دانشش به دست تعصب، انحصار آموزشی و ناآگاهی خاموش شد.
ولی… بگذارید همین اولِ کاری، یک‌کم شفاف‌سازی کنیم و ببینیم منظورمان از این «عصرِ طلایی» دقیقاً چیست و چه زمانی اتفاق افتاده است!

من يک دوست دارم، لیسانس از اروپا داره، توی آمریکا هم ميگه درس خوانده و اتفاقاً خیلی هم علاقه‌منده که ایران رو نجات بده!
از همون مدل روشنفکرآنيه که کلاً بینشِ سیاسی‌ش با يک تلنگر ۱۸۰ درجه عوض میشه!
چند وقت پيش ازش پرسیدم: «به نظرت فردوسی در چه زمانی زندگی می‌کرده؟»
اونم فکر کرد و گفت: «والا من فکر می‌کنم حدودای عصرِ ناصرالدین‌شاه باشه!»
یعنی اين دوست مبارز و روشنفکر من تاریخِ هزار ساله ادبیات و شاهنامه را با یک حرکت بُرد گذاشت توی دوره قاجار! مشکل بعضى ها این است که ٫خط‌کش زمانی در ذهنشان خراب شده!
اینجا بود که پیشِ خودم گفتم: «بذار از تاریخِ خودمون و جهان یک سرنخِ درست‌وحسابی بدم تا این خط‌های زمانی بهتر توی ذهنِ این رفیقمون بمونه و متر و معیارش دستش بیاد!»


عصر طلاییِ علم و چراغی که یک‌باره خاموش شد

اول یک سوءتفاهم بزرگ که بعضى کوروش را اولین تمدن‌ساز دنیا ميداند!

دولت هخامنشی یک امپراتوری عظیم بود و شیوه‌ی اداره‌ی سرزمین‌های گوناگون، سیاست‌های شاهنشاهی و میراث تاریخی آن اهمیت بسیار زیادی دارد.
اما یک اشتباه رایج این است که گاهی در روایت‌های عامه‌پسند، کوروش را طوری معرفی می‌کنیم که انگار قبل از او بشر هنوز در مرحله‌ی «کشاورزی» بوده!
اگه یه نگاهِ منصفانه به تاریخ بندازیم، می‌بینیم که درست ۲۵۰۰ سال قبل از کوروش، مصری‌ها اولین اهرامِ خودشون رو ساختند!
سازه‌هایی عظیم که هنوز تا همين الان دانشمندان و مهندسانِ قرن بیست‌ از درکِ فناوری و نحوه ساختنش عاجزند و مات و مبهوت موندن!
یامثلاً اون‌طرفِ دنیا توی پِرو; در آمریکای جنوبی، قدیمی‌ترین شهرها و سازه‌های سنگیِ بی‌نظیری مثل «کارال» وجود داره که اونا هم بيشتر از ۲۵۰۰ سال قبل از هخامنشیان ساخته شدند!
هنوز هم دانشمندان سرِ اینکه اونا چطوری اون سنگ‌های چندتنی رو بدون تجهیزاتِ مدرن تراش دادن و روی هم چیدن، با هم بحث دارن و توی شک و تردیدند!
در بین‌النهرین، تمدن‌های سومری، اکدی، بابلی و آشوری قرن‌ها پیش از هخامنشیان شهر، حکومت، خط، نظام اداری، ریاضیات و نجوم داشتند.

آیا بعد از حمله‌ی اعراب، کسی اصلاً می‌دانست که هزاران سال پیش، در همین سرزمین، شاهانی حکومت می‌کردند که نامشان در تاریخِ جهان ماندگار شده است؟
آیا اسمِ کوروش و داریوش اصلاً برای فردوسی آشنا بود؟

ماجرا خیلی ساده‌ست: جامعه‌ی ایرانِ بعد از اسلام و يا در دورانِ فردوسی، حافظه تاریخیِ خود را نه از روی اسنادِ حکومتیِ هخامنشی (چون اصلاً کسی خطشان را نمی‌فهمید)، بلکه از روی «خدای‌نامه‌های ساسانی» و روایت‌های شفاهی و اسطوره‌ای حفظ کرده بود. در این روایت‌ها، تاریخِ باستان به چند دوره تقسیم می‌شد: پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان.
نام کوروش اصلاً در منابع سنتی و پهلویِ دوره اسلامی وجود نداشت.
مردمِ آن دوران هرچند ستون‌ها و کاخ‌های عظیم تخت جمشید را می‌دیدند، اما چون خط میخی کاملاً فراموش شده بود و کسی نمی‌توانست کتیبه‌ها را بخواند، برای این سازه‌های عظیم توجیه‌های اسطوره‌ای و عامه‌پسند ساخته بودند!
مثلاً تصور می‌کردند این بناها کارِ سلیمان نبی است.

اسم “کوروش” تو کتاب‌های تاریخ یونانی و توراتِ یهودی‌ها اومده بود، اما مورخان ان دوران فکر می‌کردند کوروش فقط یه حاکم محلی، والی بابل، یا مثلاً دست‌نشانده و نماینده‌ی شاهانی مثل “بهمن اردشیر” بوده!
از اون طرف، تو شاهنامه فردوسی یا اسکندرنامه‌ی نظامی، این “اسکندر مقدونی” بود که حضورِ پررنگی بواسطه کتاب‌های تاریخ یونانی داشت!
البته محقق‌ها می‌گن ویژگی‌های کوروش هخامنشی کلاً گم نشده بود، بلکه حل شده بود تو بقیه شخصیت‌ها! مثلاً داستان کودکی کوروش تو نوشته‌های هرودوت (که تو بچگی به چوپان سپرده می‌شه و از مرگ نجات پیدا می‌کنه)، دقیقاً شبیه داستان کودکی “فریدون” و “کیخسرو” تو شاهنامه‌ست. یا مثلاً داریوش هخامنشی با شخصیت “داراب” قاطی شده بود.

در قرن نوزدهم میلادی با آغاز مطالعه کتیبه‌های باستانی بدست يک غير ايراني و تلاش پژوهشگران برای خواندن کتیبه بیستون، خط میخی کم‌کم رمزگشایی شد.
از دل همین مطالعات بود که تصویر دقیق‌تر و مستندتری از داریوش، خشایارشا و دیگر شاهان هخامنشی به دست آمد.
تصویری که امروز ما از هخامنشیان (کوروش، منشور حقوق بشر، داریوش، کتیبه بیستون و…) داریم، حاصلِ پژوهش‌های باستان‌شناسان و مستشرقان غربی در قرن نوزدهم میلادی است.
يک بنده خدا که ايرانى نبود توانست با رمزگشاییِ خط میخی تاریخِ گم‌شده‌ی شاهان هخامنشی را از دلِ خاک بیرون بکشد و به کتاب‌های تاریخ بازگرداند.


حالا برسیم به امام هشتم؛ و یک اشتباه جغرافیایی معروف!

خیلی از ما از بچگی این تصویر را در ذهنمان داریم که امام رضا(ع) راه افتادند و مستقیم آمدند مشهد؛ اما واقعیت کمی متفاوت است.
در آن زمان اصلاً شهری به نام «مشهد» با شکل و وسعت امروزی وجود نداشت.
جایی که امروز مشهد قرار گرفته، منطقه‌ای بود در نزدیکی شهر تاریخی توس، و در آنجا روستایی به نام «سناباد» وجود داشت.
مقصد اصلیِ امام، شهرِ «مَرو» بود؛ مَرو، مرکزِ خلافتِ مأمونِ عباسی بود که توی جغرافیا و مرزهای امروزی، می‌افته توی کشورِ ترکمنستان!
حتی مسیرِ رفتن هم اون چیزی نیست که توی ذهن خیلیاست.
مأمون برای اینکه امام از شهرهای شیعه‌نشین عبور نکنه، دستور داد ایشون رو از مسیرهای کویری و جنوبی بیارن.
بعدها هم که اقوام، کاروانِ فامیل و نزدیکانِ ایشون راهیِ مَرو شدند، از مسیرِ قم و ساوه حرکت کردند. اما به علت سختیِ راه، آب‌وهوای ناگواری که بهش عادت نداشتند، بیماری و درگیری‌هایی که پیش اومد، بیشترِ اون‌ها توی همون مسیر تلف شدند و به مَرو نرسیدند!نکته‌ی جالب‌تر اینکه؛ قبرِ «هارون‌الرشید» و «امام رضا (ع)»، هر دو در یک نقطه و زیرِ یک گنبد قرار داشتند!
در قرن‌های اولیه، زائرهایی که به زیارتِ امام رضا می‌رفتند، قبرِ هارون‌الرشید رو هم در کنارِ ضریح می‌دیدند. بنا به نقل‌های تاریخی، برخی شیعیان به قبر هارون لگد می‌زدند!
اما در دورانِ صفویه، صحن و حرم به شکلِ امروزی بازسازی و گسترش پیدا کرد و سنگ و نشانه‌ی ظاهریِ قبرِ هارون‌الرشید از روی زمین برداشته شد.

اما جالب است بدانید که اصلا چرا خراسان و شهرِ «مَرْو»، این‌قدر برای حکومتِ بنی‌عباس مهم بود و ماجرای انتخابِ این شهر چه بود؟ ماجرا برمی‌گردد به نزاع و درگیریِ خونینِ بنی‌عباس با بنی‌امیه بر سرِ قدرت. و در ضمن یادتان باشد که بنی‌عباس و بنی‌‌امیه — یعنی دو قبیله‌ی بزرگِ عرب که مدعی قدرت بودند — در اصل پسرعموی یکدیگر محسوب می‌شدند!

عباسیان برای پیروزی بر بنی‌امیه، شهرِ «مَرْو» — یعنی دورترین نقطه‌ی شرقیِ خلافت — را به عنوانِ پایگاهِ خود انتخاب کردند؛ و این انتخاب دو دلیلِ بسیار مهم داشت:

  • دوری از مرکز (دمشق): برای امنیتِ بیشتر و فرار از ضرباتِ مستقیم و ضرب‌العجلِ حکومتِ بنی‌امیه.

  • قدرتِ نظامیِ ایرانیان: استفاده از نیروی جنگیِ عظیمِ ایرانیانِ خراسان برای مقابله با بنی‌امیه؛ همان‌جا که چهره‌ی قدرتمند و تأثیرگذاری مثل «ابومسلمِ خراسانی» نقشِ کلیدی در آن بازی کرد؛ کسی که در نهایت، نقشِ اصلی و بسیار مهمی در سقوطِ حکومتِ بنی‌امیه داشت!

البته بنی‌امیه به‌طور کلی از بین نرفت و یکی از شاهزادگانِ اموی توانست خود را به اندلس برساند و در آنجا حکومتِ امویان را دوباره برپا کند.
این سلسله ابتدا به عنوان «امارتِ قرطبه» و بعدها «خلافتِ قرطبه» ادامه یافت و اندلس در جنوبِ اسپانیا را به مرکزِ درخشانِ علم، پزشکی و فلسفه در غربِ اروپا تبدیل کرد.

و اما بریم زمان ِدانشمندِ مورد علاقه‌ی من: زکریای رازی!

زکریای رازی پزشک و شیمی‌دان با رودکی که اولین شاعرِ بزرگِ فارسی زبان، و فارابی در حوزه‌ی منطق و علوم مختلف; حدود سال‌های ۲۵۰ تا ۳۰۰ هجری قمری زندگی می‌کردند؛ یعنی هم‌زمان با دوره امام دهم و یازدهم!
حدود ۵۰ سال بعد از رازی، می‌رسیم به فردوسی، غزالی، ابن‌سینا،  خواجه نظام‌الملک و خیام نیشابوری؛ ریاضی‌دانی که تقویم جلالی رو طراحی کرد!
و نزدیک به ۲۰۰ سال بعد از فردوسی — یعنی درست در زمانِ حمله مغول یا به عبارتی حدود ۴۰۰ سال بعد از ورود اسلام — نوبت می‌رسه به چهره‌های درخشانی توی ادبیات مثل نظامی، عطار نیشابوری، مولانا و سعدی.

در همه اين دورانها، همه‌چیز هم گل و بلبل نبود.
جنگ بود.
تعصب بود.
اختلاف مذهبی بود.
سانسور و حذف و درگیری سیاسی هم وجود داشت.

اما سوال اينکه چرا ملتی که زمانی یکی از مهم‌ترین مراکز علم، فلسفه، پزشکی، ریاضیات و نجوم جهان بود، به یک‌باره چراغ دانشش به دست تعصب، انحصار آموزشی و ناآگاهی خاموش شد.٫
چی شد که اون چشمه‌ی جوشانِ فلسفه، طب، نجوم و ریاضیات ناگهان خشکید؟ پاسخِ این معمای بزرگِ تاریخی، ميگويند زیرِ سرِ «خواجه نظام‌الملک» است!

خواجه نظام‌الملک وزات‌خانه‌ای ساخت و دست به کاری زد که مسیرِ تفکر توی این سرزمین رو برای قرن‌ها عوض کرد.
او سیستمِ امپراتوریِ مدارسِ «نظامیه» رو پایه‌گذاری کرد. اما این مدارس چی کار می‌کردند؟
تا قبل از اون، دانشمندان توی کتابخانه‌ها، رصدخانه‌ها و محافل آزاد درباره فلسفه، طب، ریاضیات و علوم طبیعی بحث و پژوهش می‌کردند.
اما خواجه نظام‌الملک برای رقابت‌های سیاسی و مذهبیِ اون زمان (به‌ویژه برای مقابله با تفکرات اسماعیلیه و حوزه‌های دینیِ عراق و فاطمیان)، آموزش رو «انحصاری و مذهبی» کرد!

بی‌تعارف; توی مدارسِ نظامیه، بودجه‌های هنگفت خرج می‌شد، اما فقط و فقط برای یک چیز: «تدریسِ فقه، کلام و علوم نقلی!»
توی این سیستم جدید، تفکرِ آزاد، فلسفه، ریاضیات و علوم طبیعی نه‌تنها بودجه‌ای نداشتند، بلکه رسماً جزو «معارفِ انحرافی و گمراه‌کننده» حساب می‌شدند!

سَعدى در اين شعر از ان دوران ميگويد که:
مرا در نظامیه ادرار بود؛ شب و روز تلقین و تکرار بود.

من تو مدرسه نظامیۀ بغداد ادار؛ يعنى مقرری ميگرفتم و کارم شده بود تکرار کردن کلام اشعری و فقه شافعی.
نظامیۀ بغداد را خواجه نظام الملک ساخت و آن را وقف اندیشه شافعی کرد و اینجوری بود که درِ علوم عقلی بسته شد.
دانشمندانی مثل ابن‌سینا و رازی که با عقل و آزمایش و تحلیل کار می‌کردند، جاشون رو دادند به قالب‌های فقهی و بحث‌های کلامیِ تکراری.

چند دهه بعد، در دورانِ حکومتِ ایلخانانِ مغول، خواجه نصیرالدین طوسی و دانشمندانِ دیگر فرصتی پیدا کردند تا در مراغه یک رصدخانه‌ی بزرگ درست کنند؛ ولی آن هم به‌خاطرِ علاقه‌ای بود که مغول‌ها به پیشگویی داشتند!
آقای هلاکوخان، مانند بسیاری از فرمانروایانِ آن دوران، به احکامِ نجومی و پیشگویی از روی ستارگان علاقه داشت. پادشاهان می‌خواستند بدانند که ستارگان درباره‌ی آینده چه می‌گویند: آیا زمانِ مناسبی برای لشکرکشی و جنگ است؟ آیا می‌توان از روی وضعیتِ سیارات، سرنوشتِ یک حکومت یا نتیجه‌ی یک نبرد را پیش‌بینی کرد؟

و به همین منوال، چراغِ تولیدِ علم در طولِ قرن‌ها کم‌نور شد… تا جایی که در دورانِ بعد از مغولان و صفویان، حتی شعر و هنرِ نقاشی هم حرام اعلام شد!
شاعران و صنعتگران مجبور شدند به هند کوچ کنند؛ و ما از صادرکننده‌ی دانش به کلِ جهان، تبدیل شدیم به مصرف‌کننده و درجا‌زننده!

اما اینجا می‌رسیم به مهاجرتِ بزرگِ شاعران، نقاشان، خوشنویسان و هنرمندانِ ایرانی به هند!

ماجرا از این قرار بود که در دربارِ صفوی، اولویت‌ها عوض شده بود. از شعر و هنر، بیشتر در مدحِ پیامبر و امامان یا مرثیه‌های شیعی حمایت می‌شد و هنرمندانِ دربار، دیگر مثل گذشته سفارش و پشتیبانیِ مالیِ آزادی نداشتند.

و درست در همین زمان، اون‌طرفِ مرز، دربارِ «گورکانیانِ هند» به‌شدت عاشقِ هنر و فرهنگِ ایرانی بودند.
امپراتورانی مثل همایون، اکبر، جهانگیر و شاه‌جهان، برای شاعران، نقاشان، خوشنویسان، پزشکان، دانشمندان و صنعتگرانِ ایرانی ارزشِ بسیار زیادی قائل بودند و برای جذبِ آن‌ها، امکانات و پاداش‌های فوق‌العاده‌ای در نظر می‌گرفتند.

نتیجه چی شد؟
اینکه شاعرانی مثل «عرفی شیرازی»، «نظیری نیشابوری»، «طالب آملی» و «کلیم کاشانی»، راهیِ هند شدند و آنجا به اوجِ شهرت و جایگاهِ بالا رسیدند.

اما نقاش‌ها چه شدند؟!
از معروف‌ترین آن‌ها، دو نقاشِ بزرگ یعنی «میرسیدعلی» و «عبدالصمد شیرازی» به هند رفتند و نقشِ بسیار مهمی در شکل‌گیریِ مکتبِ نقاشیِ دربارِ گورکانی — یا همان چیزی که بعدها به عنوان مکتبِ نقاشیِ مغولیِ هند شناخته شد — داشتند.

هنری که در ایرانِ صفوی به دلایل مختلف حمایتِ سابق را از دست داده بود، در هند دوباره جان گرفت و به یکی از پایه‌های اصلیِ هنر دربارِ گورکانی تبدیل شد.

البته فقط شاعر و نقاش هم نبودند!
در میانِ این مهاجران، همه‌جور متخصصی پیدا می‌شد: از دانشمندان، پزشکان، روحانیون و صوفیان گرفته، تا دبیران، مدیران، بازرگانان، صنعتگران و خوشنویسان.
بر اساس پژوهش‌های تاریخی، این موجِ مهاجرت در نیمه‌ی دوم قرن شانزدهم وارد مرحله‌ی تازه‌ای شد و بخشِ قابل‌توجهی از مهاجران را همین نخبگان تشکیل می‌دادند.

به این ترتیب، بخشی از فرهنگِ ایرانی، به جای اینکه در مرزهای ایران متوقف یا خفه شود، از مرزها عبور کرد و در خاکِ هند شکوفا شد.

شاید به همین دلیل است که وقتی امروز درباره‌ی فرهنگ و هنرِ دوره گورکانیِ هند صحبت می‌کنیم، ردپای ایران را تقریباً در همه‌جا می‌بینیم؛ از زبان و شعر گرفته، تا نقاشی، معماری، خوشنویسی و حتی شیوه‌ی اداره‌ی دربار!

چند نمونه‌ از بناهایی که در هند مستقیماً توسط مهندسان و هنرمندان ایرانی ساخته شده‌اند، و چند تا بناهایی که شدیداً تحت تأثیر معماریِ ایرانی قرار گرفته‌اند.

بناهایی که مستقیماً توسط مهندسان و هنرمندان ایرانی ساخته شدند، و بناهایی که شدیداً متأثر از معماریِ ایرانی بودند.

آرامگاه همایون:
یکی از نخستین نمونه‌های بزرگِ معماریِ گورکانی در هند که در قرن شانزدهم ساخته شد. معماریِ این آرامگاه، پیوندِ عمیقی با سنت‌های معماریِ ایرانی دارد و الگوی بی‌نظیرِ «چهارباغِ ایرانی» در آن کاملاً آشکار و چشم‌نواز است.

استاد احمد لاهوری:
معمار و مهندسِ بزرگِ دربارِ شاه‌جهان! کسی که نقشِ اصلی را در طراحی و ساختِ شهرِ باشکوهِ «شاهجهان‌آباد» و «قلعه‌ی سرخِ دهلی» بر عهده داشت.

مقبره اعتمادالدوله در آگرا:
بنایی شگفت‌انگیز که متعلق به «میرزا غیاث‌بیگ» — یکی از رجالِ برجسته‌ی ایرانیِ دربارِ گورکانی و پدرِ نورجهان — است و هنرِ دستِ معمارانِ ایرانی در تک‌تکِ سنگ‌های آن دیده می‌شود.

و اما شاهکارِ قرن؛ تاج‌محل!
پروژه‌ای عظیم و جهانی که با حضورِ هزاران کارگر، هنرمند و معمار از مناطقِ مختلفِ جهان ساخته شد؛ اما حضورِ مستند و نقشِ کلیدیِ هنرمندان و مهندسانِ ایرانی در طراحی و خلقِ این شاهکار، از چشمِ هیچ تاریخ‌دانی پنهان نمانده است.

و اما چرا ديگه بايد نویسندگان برای چاپِ کتابهايشان مجبور شوند بار سفر ببندد و از ایران خارج شون!
چون در زمان حکومتِ قاجار و بعد از قاجار کنترلِ بسیار شدید روی مطبوعات و نوشته‌ها وجود داشت. سانسور به نقطه‌ای رسیده بود که گاهی حتی خواندن یا داشتنِ بعضی از کتاب‌ها و نوشته‌ها هم می‌توانست برای آدم دردسرساز شود.
هر کتاب، مقاله یا روزنامه‌ای که قرار بود در ایران منتشر شود، باید از فیلترهای حکومت عبور می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که ناصرالدین‌شاه و دستگاهِ حکومتی‌اش، دستور می‌دادند نسخه‌های فلان روزنامه یا کتاب که از مرز یا از طریقِ پست وارد می‌شد، کشف، ضبط و در آتش سوزانده شود!
اگر نویسنده‌ای در ایران اجازه نداشت کتابش را چاپ کند، یا اگر اثرش درباره‌ی سیاست، نقدِ حکومت، اصلاحاتِ اجتماعی یا مسائلِ حساسِ مذهبی بود، راه‌حل مشخص بود: نسخه‌ی دست‌نویسِ کتاب را به هر طریقی بود می‌رساندند به هند و آنجا چاپش می‌کردند!

روزنامه‌ها و کتاب‌هایی که در کلکته یا بمبئی چاپ می‌شدند، شاید در خاکِ هند روی کاغذ می‌آمدند، اما حرفشان، حرفِ مردمِ کوچه و بازارِ ایران بود!
البته جالب اینجاست که این جریان فقط محدود به کتاب‌های سیاسی نبود؛ چاپخانه‌های هند به پاتوقی برای انتشارِ گنجینه‌ای از آثارِ فارسی تبدیل شده بودند:
از ادبیات و تاریخ گرفته، تا پزشکی، فلسفه، فقه، علومِ مختلف و بازچاپِ شاهکارهای کلاسیکِ فارسی.

برای نمونه، کتابِ جنجالیِ «حاجی بابای اصفهانی» (که نگاهی انتقادی و گزنده به جامعه و حکومتِ وقت داشت)، یا روزنامه‌ی معروفِ «حبل‌المتین» که توسطِ سید جلال‌الدین کاشانی در کلکته منتشر می‌شد، نمونه‌های بارزِ همین جریان بودند. (البته هم‌زمان در آن‌طرف دنیا، میرزا ملکم‌خان هم روزنامه‌ی قانون را در لندن منتشر می‌کرد تا از آنجا صدای اصلاح‌طلبان باشد).

کتاب‌ها و نوشته‌هایی که حقِ  چاپ شدن در ایرانِ قاجار و بعد از قاجار را نداشتند، در هند جان می‌گرفتند و قاچاقی، لابه لای بارِ تاجران و مسافران، راهشان را به خانه‌های مردم در تهران، تبریز و اصفهان پیدا می‌کردند…»

ادایِ احترام به بزرگان و دانشمندانِ سرزمینمان، این نیست که فقط اسمشان را روی خیابان‌ها و میدان‌ها بگذاریم!
بهترین ادایِ احترام این است که… همان کاری را بکنیم که آن‌ها کردند: خرد اندوزی، پرسش‌گری و تولیدِ دانش.

نظر شما چیه؟ آیا فکر می‌کنید انحصارِ آموزشی اون دوران هنوز هم آثارش توی تفکرِ ما باقی مونده؟

 

خوشبختانه امروزه در عصرِ اینترنت، دیگر — حداقل از نظرِ امکانِ انتشار — نویسندگان و اهالیِ قلم آن مشکلات و سانسورهای عجیبِ قدیم را ندارند.

حالا دیگر فقط نویسنده‌ها نیستند که می‌توانند چیزی منتشر کنند؛ همه‌ی آدم‌ها می‌توانند!

اما مشکل کجاست؟
در کنارِ همه‌ی اطلاعاتِ سودمند، این روزها هر بنده‌خدایی می‌تواند بیاید و از فوایدِ شاشِ شتر برای شفایِ کرونا بگوید!
از معجزه‌ی فلان داروی گیاهی برای افزایشِ طولِ عمر بنویسد، آخرین روشِ کلاهبرداری را به عنوان «رازی که شما را یک‌شبه میلیونر می‌کند» قالب کند، یا ویدئوی آوازِ «ممد نفتی» را با صدای دل‌نشینِ دلکش به عنوان اثرِ جاویدانِ هنرِ معاصر پخش کند!

دروازه‌ها باز شده، اما حالا در عوض، یک سؤالِ خیلی بزرگ‌تر جلویِ ما قد علم کرده:
از میانِ این همه‌چیزی که هر لحظه دارد منتشر می‌شود، چه چیزی واقعاً ارزشِ وقت گذاشتن، خواندن و باور کردن دارد؟

 

سناریوی کاملِ جمع‌بندی:

  • شروعِ روشنایی (قرن ۳ و ۴ هجری): با رازی، رودکی و فارابی چراغِ خردورزی روشن شد.
  • اوجِ درخشش (قرن ۴ و ۵ هجری): هم‌زمان با فردوسی و ابن‌سینا، شرق به قطبِ علمیِ جهان تبدیل شد.
  • نقطهٔ عطف  (قرن ۵ هجری): با خیام تقویمِ جلالی ساخته شد،
    اما درست در همین زمان، خواجه نظام‌الملک با تأسیس «مدارس نظامیه» و امام محمد غزالی با حمله به فلسفه، ریشهٔ علوم عقلی رو زدند!
    آموزش انحصاری شد، بودجه‌ها فقط رفت سمتِ فقه و کلامِ یک‌طرفه، و ریاضی و فلسفه و طب شدند «گمراهی»!
  • آخرین جرقه‌ها و غروب (قرن ۶ و ۷ هجری): با وجود غول‌هایی مثل نظامی، عطار، مولوی و سعدی توی ادبیات، موتورِ تولیدِ علمِ تجربی و عقلانی رسماً متوقف شد.

 

خیلی ممنون که تا این لحظه همراهِ ما بودید.
تا داستانِ بعدی، روز و روزگارتان خوش!

برای شنیدنِ قسمت‌های دیگر، می‌توانید ما را در تمامیِ اپلیکیشن‌های پادکست و یا کانال تلگرام دنبال کنید.


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*