چهل سال همنشینی يک اصفهانى با کرهایها
سلام به همه دوستان و سروران گرامی.
امروز میخواهم برایتان از ۴۰ سال مجاورت و زندگیِ نزدیک خودم با کرهایها در آلمان بگویم.
بعد از چهار دهه زندگی با آنها، برایشان تبدیل به يك گاو پیشانی سفید شده ام! تا جایی که از مشکلات و اختلافات، سختی ها یا شادی های خود برایم می گویند.
تصویر پیشرفته ایران در ذهن کُرهایهای قدیمی:
یکی از چیزهایی جالب، تصویری است که نسل قدیمیه مردمِ کُره از ایران دارد.
اگر با یک کُرهای سالخورده، مثلاً کسی که امروز حدود هشتاد یا نود سال سن دارد، درباره ایران صحبت کنید، ممکن است با تصویری کاملاً متفاوت از آنچه امروز مشاهده ميشود روبهرو شوید.
نسل قدیمی کُره، ایران را يك کشوری قدرتمند، مدرن و پیشرفته در آسیا میدانست. در روزگاری که کشورهای عربی دور خلیج فارس هنوز هیچ امکاناتی نداشتند، ایران قطبٍ توسعه بود.
۶۰ سال پيش، ایران برای بسیاری از کشورهای آسیایی کشوری مهم و در حال توسعه محسوب میشد؛ کشوری که نفت داشت، صنعتش در حال رشد بود و در منطقه جایگاه مهمی داشت. ما در ایران خودروهایی مثل آریا، شاهین، ژیان، پیکان و هیلمن را روی خط تولید داشتیم. در همان سالها، کُرهایها اصلاً صنعت خودروسازی مستقلی نداشتند و هیوندای تازه یک شرکت ساختمانی و تعمیراتی کوچک بود!
مهندسان و کارشناسان آسیایی و حتی کُرهای به ایران میآمدند تا خطوط تولید ایران ناسیونال و پارسخودرو را ببینند و الگوبرداری کنند.
يک اصفهانى با کرهایها
وسعت و جغرافیای کُرهٔ جنوبی:
کُرهٔ جنوبی تقریباً صد هزار کیلومتر مربع مساحت دارد؛ یعنی اگر بخواهیم برای خودمان قابل تصورش کنیم، تقریباً هماندازهٔ استان اصفهان است.
از پهنا چیزی در حدود فاصلهٔ اصفهان تا دلیجان و در طول، تقریباً در حد فاصلهٔ اصفهان تا تهران است.
کُرهٔ جنوبی کشوری نسبتاً باریک و کوهستانی است؛ نه گندمزارهای وسیعی دارد و نه آن مراتع گستردهای که بتوان در آنها دام دارى کرد. البته گاو، خوک، مرغ و خروس داشتند، اما در گذشته گوشت، مخصوصاً گوشت قرمز، برای خیلی از خانوادهها غذای روزمره نبود و بیشتر جنبهٔ تجملی داشت.
به همین دلیل، آشپزی کُره مثل آشپزی ما ایرانیها از آن سفرههای پر از خورشت و گوشت تشکیل نشده است.
در عوض، کُرهایها یک نعمت بزرگ دارند، سه طرف این شبهجزیره را دریا گرفته و ماهی و انواع محصولات دریایی همیشه بخش مهمی از سفرهٔ مردم بوده است.![]()
امروز البته دیگر داستان کاملاً فرق کرده؛ کُرهایها آنقدر پولدار شدهاند که اگر چیزی را نتوانند در خاک خودشان تولید کنند، خیلی راحت از جای دیگری وارد میکنند!
محصول اصلیشان برنج بود که چندین بار در سال برداشت میشد. طبیعتاً وقتی گندم نباشد، خبری هم از نان نیست.
اما کُرهایها یک جایگزین جالب برای نان پیدا کردند: جلبکهای دریایی! آنها جلبکهایی را که روی آب دریا سریع رشد میکرد جمع میکردند، زیر آفتاب خشک میکردند و به صورت ورقههای نازک درمیآوردند. اسم این جلبک «كیم» است که از آن در غذاهایی مثل «كیمباپ» استفاده میکنند.
دقیقاً همانطور که ما ایرانیها نان را کنار غذا میگذاریم و با آن لقمه درست میکنیم، کُرهایها هم از این ورقههای كیم با آن طعم شور و دریاییِ خاصش برای پیچیدن غذا در ان استفاده میکنند. اگر تا به حال غذای کُرهای خورده باشید، حتماً این ورقههای سبز تیرهرنگ را دیدهاید.
اما اگر بخواهیم یک غذا را انتخاب کنیم که واقعاً «شناسنامه غذایی کُره» باشد، بدون شک باید از کیمچی نام ببریم.
کیمچی انواع و اقسام مختلفی دارد، اما معروفترین نوع آن با کلم چینی، سبزیجات، فلفل قرمز و ادویهجات تهیه میشود و یک فرآیند تخمیر را طی میکند. برای یک کُرهای، سفره بدون کیمچی اصلاً معنا ندارد! در سفره سنتیشان، همیشه برنج، سوپ، سبزیجات، مخلفات گوناگون و ماهی حضور دارد.
برخلاف ما ایرانیها — بهویژه ما اصفهانیها — که بیشتر به طعمهای شور و ترش علاقه داریم، ذائقه کُرهایها شدیداً به سمت طعمهای تند و شیرین تمایل دارد.
در تمام شیرینیهایشان بهجای آرد گندم، از آرد برنج استفاده میکنند! خلاصهاش را بگویم: غذاهایشان اصلاً با مزاج و ذائقه ما اصفهانیها سازگار نیست، ولی احتمالاً بايد برای هموطنان شمالیمان بد نباشد و به طعمهای دریاییشان نزدیکتر باشد!
در گذشته، گوشت یک غذای کاملاً لوکس بود و مواد غذایی متنوعی که امروزه در فروشگاههای کُرهای ديده ميشود، در دسترس نسلهای قبلی نبود.
اما با رشد سریع و معجزهآسای اقتصادی کُره جنوبی، همه چیز چرخید. و این جهش اقتصادی، یک تغییر فرهنگی بسیار جالب هم به همراه داشت.
کُرهایها علاقهٔ عجیبی به گوشت شکم خوک دارند. انرا خیلی نازک نازک برش میزنند و میگذارند روی یک صفحهٔ داغ وسط میز تا همانجا سرخ شود.
بعد هم چند نفر دور میز ميشينند و هرکس تکهٔ اى بر ميدارد و معمولاً با سبزیجات، سس و مخلفات مختلف ميخورد..
در روزهای گرم تابستان، یک غذای سنتی و محبوب دارند که برای ما ایرانیها واقعاً عجیب است.
نودلهای خیلی باریک را میریزند داخل یک کاسه آبِ کاملاً سرد؛ گاهی هم چند تکه یخ میاندازند توی آن و همانطور سردِ سرد میخورند!
اسمش هم نِنگمیون است.
من اولین بار این غذا را توی یک رستوران دیدم. یک کاسه جلوی من گذاشتند؛ نگاه کردم، دیدم یک مشت رشتهٔ ماکارونی مانند افتاده توی آب یخ! بفرماييد, نوش جان.
در ضمن ما ایرانیها در حين غذا خوردن مي گوييم: «نوش جان»؛ ولى آنها مي گويند: «زیاد بخور! حسابى بخور! کم نذار!» 😄
یکی از تجربههای من دعوت شدن به خوردن غذاى ماهی بود. من پيش خودم فکر کردم ميخوام بريم چلو کباب بخوريم.
شما جلوی آکواریوم میایستید، ماهی زنده را نشان میدهید؛ فروشنده همانجا ماهی را زنده از آب میگیرد، در چند ثانیه سر و دم آن را میزند، پوستش را میکند، قاچقاچ میکند و بشقاب را میدهد دستتان!
بعد میروید عقب مغازه و پشت ميز مینشینید و ماهی را که هنوز گوشتش تازه است، با سس فلفل تند و سیر لای برگ کاهو میپیچید و میخورید! با سر و استخوانش را هم یک سوپ تند داغ درست میکنند که بعد از ماهی بخورید.
جاتون خالى, دراماتیزه شده و گشنه برگشتم خونه. 😄
اغراق کُرهایها در غذا خوردن:
یکی از چیزهایی که در معاشرت با کُرهایها خیلی زود به چشم میآید، اهمیت عجیب و غریبی است که برای غذا قائلاند!
یک ضربالمثل بین خودشان هست که میگوید: «اگر یک کُرهای را دیدی که غذا نمیخورد، مطمئن باش دارد فکر میکند بعدش چی بخورد!»
هر کس سریالهای کُرهای را دیده باشد، کاملاً میفهمد من چه میگویم! در فیلمها و سریالهایشان، آدمها دائماً و بدون وقفه در حال خوردن هستند: — «بریم غذا بخوریم؟» — «چی بخوریم؟» حتی وسط یک بحث و دعوای شدید خانوادگی، سفره پهن است، همه دارند غذا میخورند و همزمان با هم مشاجره میکنند! بعد که بحث تمام شد، دوباره مینشینند یک چیز دیگر میخورند!
البته این علاقه شدید به غذا فقط از سر گرسنگی نیست؛ غذا خوردن در فرهنگ کُرهای یک «فعالیت اجتماعی» است. گپ زدن، مهمانی دادن و حتی آشتی کردن، همهوهمه حول محور سفره اتفاق میافتد.
از طرفی، نسلهای قدیمی کُره قحطی و کمبود شدید را با پوست و گوشتشان تجربه کردهاند و ریشه این وسواس و علاقه عمیق به غذا را باید در همان تجربه تلخ تاریخی جستوجو کرد.
برخی از آداب و رسومِ کره ای ها:
احترام به بزرگترها و تفاوت نحوهٔ صحبت با مسنترها خيلى مهم است و جايگاهشان در اجتماع خيلى پر رنگ تر از ماها است.
حتی یک سال بزرگتر بودن هم مرز دارد. شما حق ندارید با کسی که یک سال از شما بزرگتر است، یا اگر در محل کار سابقه بیشتری دارد، با لحن معمولی صحبت کنید! باید دقیقاً از کلمات و افعال خاصِ احترام استفاده کنید.
سر سفره تا بزرگتر مجلس اولین لقمه را برندارد، هیچکس دست به غذا نمیزند.
موقع نوشیدن در حضور یک فرد مسنتر، باید بدنتان را کاملاً به سمت دیگری بچرخانید. مخصوصا خانم ها!
براى گرفتن چيزى حتماً باید از هر دو دست یا دست راست همراه با گرفتن آرنج با دست چپ استفاده شود.
تعظیم کردن و خم شدن خانم ها در مقابل بزرگترها تا زاويه ۴۵ درجه براى احترام جزو واجبات است. من ديگه تا ۳۰ درجه بيشتر نمى رم.
اگر مثلاً به یک مهمانی دعوت شده باشید و ده نفر دور هم نشسته باشند، موقع رفتن احتياجى نيست از تکتک آدمها خداحافظی کنیم.
راحت بلند میشوی، میگویی «من دیگه میرم» و میروی!
جالبتر اینکه هیچکس هم ناراحت نمیشود و پشت سرت نمیگوید: «این چرا با من خداحافظی نکرد؟!»
ما ایرانیها معمولاً برای تبریک رفتن به خانهٔ جدید، گل يا شیرینی هدیه میبریم.
اما در فرهنگ کرهای، اگر بخواهید برای کسی که تازه خانه گرفته چشمروشنی ببرید، میتوانید مثلاً چند کیلو برنج ببرید!
شصتسالگی یک سن بسیار مهم است و اتفاق کوچکی نيست و رسیدن به ان یک معجزه است.
به همین خاطر، روی يک ميز برجهایی از میوهها، شیرینیهای برنجی و خوراکیهای رنگارنگ میگذاشتند. بعد تمام اعضای خانواده و فامیل لباس سنتی میپوشیدند و صف میکشیدند. فرزندان و نوهها مقابل آنها زانو میزدند و تعظیمها شروع ميشه.
گوجهفرنگی جزو میوهها است! یعنی اگر یک طرف میز پرتقال و سیب گذاشتهاند و آن طرف چند تا گوجهفرنگی هم چیدهاند، تعجب نکنید!
قبل از ورود به هر خانهای، رستورانهای سنتی یا اماکن مذهبی، حتماً باید کفشها را در ورودی از پا درآورد و همانجا بگذاريد و نترسيد, کسى کفشتان را نمى بره. پا گذاشتن با کفش به داخل خانه توهین بزرگی به صاحبخانه است.;
روحیه و خلقوخوی کُرهایها:
اما دربارهٔ روحیه و خلق و خویشان، به نظر من کُرهایها ذاتاً آدمهای فوقالعاده دراماتیکی هستند؛ اگر یک ساعت وقت اضافه داشته باشند، بهجای اینکه بروند قدم بزنند یا یک چای بخورند، میگردند یک فیلم پیدا کنند که بنشینند و حسابی گریه کنند! انگار هرچه در زندگی کشیدهاند، کم است و باید یک غم تازه هم از تلویزیون تحویل بگیرند!
این ویژگی را حتی در صنعت سینما و سریالسازیشان هم بهوضوح میشود دید. درام، عشق، جدایی، قهر، آشتی و کشمکشهای خانوادگی، بخش جدانشدنی سینما و تلویزیون کُره است.
در خیلی از فیلمها و سریالهایشان، زن جیغ میزند، مرد داد میزند، یکی گریه میکند، یکی قهر میکند و یکی هم از خانه میزند بیرون! یعنی اگر قرار باشد کسی ناراحت شود، باید همهٔ همسایهها هم بفهمند که طرف ناراحت است!
صبح تا شب دعوای مادر و دختر، مادرشوهر و عروس، زن و شوهر، زن اول و زن دوم!
«من دیگه نمیخوام ببینمت! من با تو قهرم»
«پس برو!»
بعد طرف واقعاً میرود!
پنج دقیقه بعد هم معلوم میشود یک سوءتفاهم بوده!
حالا بچه کجاست؟
بچه هم رفته زیر ماشین!
یعنی در یک قسمت سریال، به اندازه یک خانواده ایرانی در پنج نسل اتفاق میافتد! و همه هم تا قسمت شانزدهم ميشينند و ميبينند و گریه ميکنند!
حتی در دورههایی، دولت و دستاندرکاران صنعت سینما تلاش کردند فضای فیلمها را عوض کنند و فیلمهای شادتر و کمدی را بیشتر رواج بدهند، اما ظاهراً مردم کُره خیلی راحت حاضر نبودند از غم و غصهشان دست بکشند!
درام همچنان جای خودش را حفظ کرد.
اصلاً انگار درام با گوشت و پوست این فرهنگ عجین شده است.
حداقل من یکی، اگر یک ساعت وقت اضافه داشته باشم، ترجیح میدهم بروم چای بخورم، قدم بزنم، یا حتی به دیوار نگاه کنم؛
کینه تاریخی کُرهایها از ژاپن:
کُرهایها از ژاپن خاطره خوبی و دل خوشی ندارند.
کُره از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۴۵ تحت سلطهٔ ژاپن بود و این دوره برای کُرهایها هنوز هم یک بخش بسیار حساس و دردناک از تاریخ کشورشان محسوب میشود.
خيلى از کاخها و بناهای قدیمی ژاپن را تخریب یا جابهجا کردند.
مثلاً یکی از معروفترینشان ساختمان عظیمِ «فرمانداری کل ژاپن» بود که بالاخره تصمیم گرفتند آن را خراب کنند.
هنوز هم در سئول بر سر بعضی ساختمانهای بهجامانده از دوران استعمار بحث وجود دارد و اینکه کدام بنا باید حفظ شود و کدام باید تخریب شود.
جریان عجیب مسیحیت:
ما یکی از جالبترین بخشهای فرهنگ کُره جنوبی، داستان دین و رشد مسیحیت در این کشور است.
در گذشته، اروپاییها — بهخصوص اسپانیاییها و پرتغالیها — زیر پرچم مسیحیت به قاره آمریکا رفتند، طلاها و ثروت آنجا را غارت کردند و با همان طلاها پایههای اقتصاد اروپا را ساختند. اما داستان ورود مسیحیت به کُره کاملاً متفاوت و شنیدنی است.
پیش از جنگ کُره، جامعه این کشور کاملاً تحت تأثیر سنتهای بودایی، آئین کنفوسیوس و باورهای بومی بود و اصلاً مسیحیت جایگاه پررنگی نداشت.
اما بعد از جنگ کُره و استقرار نیروهای آمریکایی، مبلغان مذهبی و نهادهای آموزشی مسیحی بهسرعت وارد میدان شدند. کشیشهای آمریکایی راهی مدارس کُره شدند؛ مثلاً کشیش پروتستان بچههای مدرسه زیر نظر خودش را پروتستان کرد و کشیش کاتولیک بچههای مدرسه دیگر را کاتولیک پرورش داد!
نتیجه چه شد؟ خانوادههای عجیبی شکل گرفت که در آن، پدر و مادر هنوز بودایی بودند، اما پسر خانواده کاتولیک شده بود و دختر خانواده پروتستان! در گام بعدی، همین بچهها دست پدر و مادرشان را گرفتند و آنها را هم مسیحی کردند.
اینگونه بود که مسیحیت بهتدریج تمام ارکان جامعه کُره را فتح کرد.
امروز مسیحیت — بهویژه جریان پروتستان — در کُره جنوبی فوقالعاده قدرتمند، ثروتمند و سازمانیافته است؛ با کلیساهای عظیم، شبکههای رسانهای و برنامههای اجتماعی گسترده. کُرهایها چنان با شور و حرارت مسیحی شدهاند که به قول معروف «از پاپ هم پاپتر» شدهاند! در حالی که کلیساهای اروپا روزبهروز خالیتر میشوند، تخریب میگردند، تغییر کاربری میدهند یا برای فروش گذاشته میشوند، کلیساهای کُرهایها غلغله از جمعیت است.
اینطور نیست که بگوییم «امروز تقریباً همه کُرهایها مسیحی هستند.»
اتفاقاً آمار رسمی نشان میدهد که بخش بزرگی از مردم کُره جنوبی خودشان را بدون دین میدانند.
در سرشماری سال ۲۰۱۵، حدود ۵۶ درصد جمعیت فاقد وابستگی مذهبی اعلام شده بودند.
از طرفی، علاقه زیاد به مباحث دینی باعث شده تحصیل در رشته الهیات در کُره فوقالعاده محبوب شود؛ چیزی شبیه به طلاب و دانشجویان حوزه علمیه در قم! اما این موضوع یک مشکل اساسی برای بازار کار ایجاد کرده است: تعداد کشیشها آنقدر زیاد شده که بازار داخلی کُره کشش آنها را ندارد و خیلی از آنها مجبور میشوند به خارج از کشور مهاجرت کنند.
این پدیده دقیقاً در جامعه مهاجر کُرهای در آلمان هم دیده میشود. در برخی شهرهای آلمان، برای یک جمعیت بسیار کوچک و محدود از کُرهایها، چند کلیسای مجزا با چند کشیش مختلف تاسیس شده است!
خب، طبیعی است وقتی چند کلیسا برای یک جمع کوچک فعالیت میکنند، یک رقابت سنگین شکل میگیرد؛ رقابت برای جذب اعضای بیشتر، جلب کمکهای مالی و بهدست آوردن نفوذ.
همین رقابت مالی و اعتباری میان کشیشها، بارها باعث ایجاد دستهبندی، اختلاف در میان جامعه کُرهایهای آلمان شده است.
مهاجرت به آلمان:
کُره جنوبی بعد از پایان جنگ کُره، از نظر اقتصادی در شرایط بسیار دشوار و ویرانکنندهای قرار داشت. در آن طرف دنیا، آلمان غربی هم که بعد از جنگ جهانی دوم با کمبود شدید نیروی کار مواجه بود. همین نیاز متقابل باعث شد یک همکاری اقتصادی و انسانی میان دو کشور شکل بگیرد.
در سال ۱۹۶۳ توافقنامه اعزام معدنچیان و در ۱۹۶۶ اعزام پرستاران امضا شد. تا سال ۱۹۷۷ حدود ۸ هزار معدنچی و ۱۱ هزار پرستار کُرهای وارد آلمان شدند.
یکی از همین کُرهایها برایم تعریف میکرد که چطور با ۲۵ نفر از جوانان کُرهای دیگر وارد فرانکفورت شدند؛ همه شیک، اتوکشیده، با کتوشلوار و کراوات! اما درست از فردای همان روز، لباس کار پوشیدند و روانه تهِ معادن زغالسنگ شدند. نه خبری از کلاس زبان بود و نه دورههای آموزشی؛ از همان روز اول باید ۱۲ ساعت در روز کار طاقتفرسا میکردند.
مردها عمدتاً در معادن زغالسنگ، یک کیلومتر زیر زمین کار میکردند. آنها نه فرصتی برای یادگیری زبان آلمانی داشتند و نه محیط کارشان طوری بود که بتوانند با جامعه آلمانی اخت شوند؛ به طوری که حتی بعد از ۵۰ سال زندگی در آلمان، خیلیهایشان هنوز نمیتوانند درست آلمانی صحبت کنند!
حدود ۱۰ سال که گذشت، مشکلات شروع شد. از یک طرف در ۳۵ سالگی بدن این مردها زیر بار کار خردکننده معدن توانش را از دست داده بود، و از طرف دیگر صنعت زغالسنگ آلمان هم روبهافول رفته بود و معادن یکییکی تعطیل میشدند. با افت صنعت معدن و از ان طرف قرارداد کاری مردان تمام شده بود، اقامتش هم لزوماً به همان شکل ادامه پیدا نمیکرد.
بعضیها به کُره برگشتند و خیلی از معدنچیهای کُرهای برای ماندن در آلمان با پرستارهای کُرهای ازدواج کردند و مردها عملاً بیکار و خانهنشین شدن, مگر آنهايکه حرفه یا مهارت دیگری داشتند، توانستند دوباره وارد بازار کار شوند.
زنهای کُرهای به عنوان پرستار وارد بیمارستانها و کلینیکها شدند، زبان یاد گرفتند، با جامعه ارتباط برقرار کردند، نانآور خانه شدند و خرج زندگی را به دوش کشیدند. همین موضوع باعث شد نقشهای سنتی جنسیتی در خانوادههای کُرهای کاملاً معکوس شود و مردها از هر نظر شدیداً وابسته به همسران خود شوند.
نکته مهمتر اینکه، این مردان و زنان سختکوش بخشی از درآمد خود را برای خانوادههایشان در کُره میفرستادند. این پولهای فرستادهشده، نقش بسیار مهم و تعیینکنندهای در نجات اقتصاد خانوادهها و حتی پایهریزی جهش اقتصادی خودِ کُره جنوبی ایفا کرد.
امروز بزرگترین گروههای کارگران خارجی در کُره جنوبی را ویتنامیها تشکیل میدهند.
روزی کُرهای ها کارگر مهاجر بودند، امروز کشورشان میزبان کارگر مهاجر شده است.
اما یکی از عجیبترین نکات در قانون کاری کره جنوبی، داستان بازنشستگیشان است!
طبق قانون کره، سن رسمی بازنشستگی ۶۰ سال تعریف شده است. اما نکته اینجاست که شرکتهای کرهای وقتی کارمندان و کارگران به سن ۵۵ سالگی میرسند، آنها را از شرکت بیرون میاندازند! چون شرکت میخواهد کارگران را با نیروهای جوان و ارزانقیمت جایگزین کند.
اما حق بازنشستگی و مستمری ماهانه را تازه از سن ۶۲ یا ۶۵ سالگی پرداخت میکند!
«اینکه در این ۷ تا ۱۰ سال چطور هزینههای زندگی، اجاره و درمانت را پوشش میدهی، کاملاً به عهدهٔ خودت است!»
براى معاش زندگی تا سن بازنشستگی، خیلی از مردان کرهای مجبور مى شوند به عنوان نگهبان و راننده تاکسی کار کنند
غروب یک نسل:
یکی از زیباترین بخشهای زندگی جامعه کُرهایهای آلمان، جشنها و گردهماییهای سالانه آنهاست.
در منطقه رور، بهخصوص اطراف دورتموند و کستروپ-راوکسِل، سالهاست مراسم و جشنهای کُرهای برگزار میشود.
یکی از این مراسم، گردهمایی بزرگ اروپاپلاتس است که هر سال در ماه اوت برگزار میشود.
کُرهایها از شهرهای مختلف آلمان برای شرکت در این جشنها میآیند.
عدهای با اتوبوس از شهرهای دور میآیند، چادر میزنند، غذا درست میکنند، برنامه اجرا میکنند و چند روزی را کنار هم میگذرانند.
برای نسل اول، این جشنها فقط تفریح نبود.
این مراسم فرصتی بود برای اینکه دوستان قدیمی را ببینند، غذای کُرهای بخورند، زبان مادریشان را بشنوند و برای چند ساعت احساس کنند دوباره برگشتهاند به همان کُرهای که سالها پیش از آن آمده بودند.
اما حالا این نسل کمکم پیر شده است.
بعضیها از دنیا رفتهاند.
بعضیها روی ویلچر نشستهاند.
بعضی دیگر دیگر توان سابق را ندارند.
و همین موضوع باعث شده برگزاری این مراسمها هر سال دشوارتر شود.
متشکرم از توجه شما.

Leave a Reply