خاطرات هند؛ از گاوهای مقدس تا نقطههای پیشونی
تو شرکت ما، برای کادر برنامهنویسی، برنامهنویسهای هندی به تیمهای فنی اضافه ميشدند؛ بچههای خیلی بااستعدادی بودن که تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شده بودن. من هفت سال باهاشون کار کردم! هر کدومشون تو یه زمینهای متخصص بودن.
به هر حال، اینجا میخوام خاطراتی از اونها و مسافرتهام به هند رو براتون تعریف کنم…
مزار شریف مرکز ولایت بلخ
رنگ نقطه هاى روی پیشونی;.
یک روز سر کار بودم، دیدم یکی از این همکارام با یک نقطه سفید روی پیشونیش اومد و مثل گچی که بعدِ دو روز ترک بخوره، اونجوری شده بود!
از یکی دیگه از همکارا پرسیدم: «داستان چیه؟» گفت: «آخر هفته رفته معبد تو شهرِ اِسِن. آخوندِ اونجا این نقطه سفید یا زرد رو زده رو پیشونیش برای ثوابش.»
گفتم: «خب چرا نمیره بشوره؟» گفت: «نخیر! این رو نمیشوره. دو سه روز میذاره همونجا بمونه.»
یکبار هم سر کار یک دختر از هند اومد و جلوی من داشت با کامپیوتر کار میکرد. دیدم روی پیشونیش نقطه سیاه داره!
ازش پرسیدم: «این چه نشونهایه؟ ما تا حالا سفید و زرد دیده بودیم، ولی سیاه دیگه ندیده بودیم!»
گفت: «این سیاه رو به خاطر این گذاشتم که هنوز ازدواج نکردم.» بعداً فهمیدم برای اینکه چشم نخورند، اون نقطه سیاه رو میزنند روی پیشونی.
نقطه قرمز هم مال خانمهایی هست که ازدواج کردند؛ برای سلامتی و بچهدار شدن و از این حرفها…
پس حواستون باشه:
خانمهایی که نقطه سیاه دارند، هنوز شوهر نکردند و براى اينکه چشم نخورند.
خانمهایی که نقطه قرمز دارند، شوهر دارند و براى سلامت و بچه دار شدن.
اونهایی هم که نقطه سفید یا زرد دارند، تازه از معبد برگشتند و اون آخونده این رو زده رو پیشونیشون تا بلا ازشون دور بمونه… البته یک پولی هم ازشون گرفته!
رنگ زرد یا نارنجی نماد شادی، پاکی معنوی، صلح و شکوفاییه و بیشتر در جشنهای مذهبی استفاده میشه.
رنگ سفید هم نماد پاکی، صلح و معنویت به حساب میاد.
«داستان مجسمه خدای «گانش»
یک روز هم شب عید بود. همه ما رو جمع کردند که تصمیم بگیریم کجا بریم کجا نريم. گفتند: «خب، چون تعداد هندیها زیاده، برای اینکه به اونها حال بدیم و گوشت هم نمیخورند، به افتخارشون بریم رستوران تاجمحل.» همگی رفتیم رستوران هندی تاجمحل.
وارد شدیم و نشستیم. پنج شش نفر هندی با ما بودند، چند نفر از بچههای خودمون و چند تا هم آلمانی. پشت شیشه رستوران، یک مجسمه بود که حتماً شما هم دیدید؛ یک آدمی نشسته که کلهش کله فیله! اسمش «گانِش» هست.
تا غذا بياد از دوست هندیام که جلو من نشسته بود، که اتفاقاً اسم اون هم گانش بود! پرسيدم: «گانش! چرا کله این مثل فیله؟»
گفت: «کلهش انرا با شمشير قطع کردند، بعد کله فیل گذاشتند جاش!»
گفتم: «خب چرا کله خودش را نذاشتند دوباره روش؟» گفت: «ببین، گیر نده! وگرنه “ساتیا” که اینجا نشسته بفهمه، کار دستت میده!» منم دیگه هیچی نگفتم.

ولی بعداً رفتم دنبالش تا ببینم جریان چیه.
جریان اینه که یک خانومی شوهر داشته که از خدایان بوده. شوهرش میره سفر یا جنگ. تو این فاصله، یک خدای دیگه به این خانوم یک بچه میده تا حوصلش تنهاگى سر نره و این بچه بزرگ میشه—مثلاً میشه یک پسر ده دوازده ساله—ولی هنوز شوهرِ این زن برنگشته بوده که بچه رو ببینه.
یک روز مادره به بچه میگه: «من میخوام برم دوش بگیرم، تو دمِ در وایسا و نذار کسی بیاد تو.» بچه ده ساله هم دم در میایسته. همون موقع باباهه از جنگ برمیگرده و میگه: «میخوام برم تو!» بچه میگه: «نه، نمیشه! مادرم گفته هیچکس نباید بره تو.» باباهه عصبانی میشه، شمشیر رو میکشه و کله بچه رو میبره و میره تو!
مادره جیغ و داد میکشه که: «زدی بچهام رو کشتی!» باباهه میگه: «خب حالا چیکار کنم؟» مادره میگه: «سریع برید بیرون، کله اولین حیوانی که دیدید رو ببرید و بیارید.» اونها هم میرند میگردند و اولین حیوانی که میبینند یک فیل بدبخت بوده! کله فیل رو میبرند، میارند و میذارند روی بدن بچه و مادره خوشحال میشه و داستان تمام میشه.
گانش هم میشه نمادِ حکمت و رفع موانع. حالا من هنوز تو این موندم که چرا کله خودش رو نذاشتند روی بدنش!
داستان رودخونه گانگ;.
در زمانهای دور، پادشاهی به نام ساگارا مراسمی بزرگ برپا کرد. خدای ایندرا از قدرت گرفتن این پادشاه ترسید و اسب مقدس مراسم رو دزدید و در غاری کنار یک زاهد و عارف بزرگ به نام کاپیلا پنهان کرد.
پسرهاى پادشاه که دنبال اسب میگشتند، وارد غار شدند و عارف رو متهم به دزدی کردند. عارف که خلوتش به هم خورده بود، چشمهاش رو باز کرد و با نگاه خشمگینش همه انها رو به خاکستر تبدیل کرد!
روح این شاهزادهها در برزخ سرگردان ماند و زمین هم دچار خشکسالی شدیدی شد. تنها راه نجات ارواح و سرسبزی زمین این بود که رود آسمانیِ گانگ (که اون زمان فقط در آسمانها جاری بود) به زمین بیاد تا خاکستر اونها رو بشوره و پاک کنه.
نسلها گذشت تا اینکه پادشاهی عادل به نام بهاگیراتا (از نوادگان ساگارا) تصمیم گرفت این مسئله رو حل کنه. اون سالها ریاضت کشید و خدایان رو پرستش کرد تا بالاخره الهه گانگ رضایت داد که از آسمان به زمین بیاد.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت!
رود آسمانیِ گانگ گفت همه چى درست ولى اگر من با تمام سرعت و سنگینیام از آسمان به زمین سقوط کنم، شدت ضربه; زمین رو میشکافه و همهچیز رو نابود میکنه! هیچکس روی زمین توان تحمل وزن و سرعت من رو نداره.
پادشاه که ناامید شده بود، دست به دامن شیوا (خدای ویرانی و بازآفرینی) شد. شیوا که به مهربانی و کمک به پیروانش معروفه، قبول کرد که جلوی این بلای طبیعی رو بگیره.
وقتی رود آسمانیِ گانگ با تمام غرور، خشم و خروشش از آسمان به سمت زمین سرازیر شد، شیوا درست زیر جریان آب ایستاد. او موهای بلند و گرهخوردهی خودش رو باز کرد و جریان خروشان رود رو در لابهلای موهاش مهار کرد.
رود گانگ توی موهای پیچدرپیچ شیوا گیر افتاد و تمام غرور و خشمش گرفته شد. سپس شیوا اجازه داد که گانگ به آرامی و در چند شاخهی ملایم از فرق سرش به سمت زمین، کوههای همالیا و دشتهای هند جاری بشه.
حالا اگر کسی ميميرد، برای اینکه روحش نجات پیدا کند، میبرندش کنار رودخونه گانگ و همان جا مى سوزانندش و خاکسترش رو میریزند تو آب.
اونهایی که وضع مالیشون خوبه، چوب به اندازه کافی میخرند تا مرده کاملاً بسوزه و خاكستر بشه. اما بعضی وقتها که وضع بازماندگان خوب نیست و نمیتوانند چوب به اندازه کافی بخرند، جنازه نیمهسوخته میمونه و همونجوری میندازندش تو رودخونه! برای همین، گاهی وقتها تکههای نیمهسوخته مرده تو رودخونه گانگ شناوره…
مردهسوزی یا دفن هم به عهده «دالیت ها» است.
طبقات اجتماعی;.
طبقات اجتماعی در هند باستان و ایران زرتشتی، هر دو ریشه در یک تمدن مشترک دارند. به زبان ساده، هر دو جامعه مردم را بر اساس نقش و شغلشان به چهار گروه اصلی تقسیم میکردند:
. روحانیون و دانشمندان
. سپاهیان و نظامیان
. بازرگانان و کشاورزان
. کارگران و خدمتکاران
علاوه بر این چهار گروه، یک دسته دیگر هم هستند به نام «دالیت» و «ناتوان» یا «نجس» هم گفته ميشود. آنها اصلاً خارج از این سیستم هستند و پَستترین کارهای جامعه—مثل تمیز کردن فضولات یا زبالهها—به آنها داده میشود.
نکته مهم اینجاست که طبقه اجتماعی در این سیستم کاملاً ارثی بود! شخص تو هر طبقه و خانوادهای که به دنیا میآمد، تا آخر عمر مجبور بود همانجا بماند.
اگر در طبقه کارگر به دنیا میآمدید، تا آخر عمر حق نداشتید شغلتان را تغییر دهید، با طبقات بالاتر ازدواج کنید یا حتی سر یک سفره با اونها بنشینید! از همون روز اول مشخص بود که باید کارگر بمونه تا بمیره.
تا همین چند وقت پیش، حتی به این دالیتها اجازه ورود به مکانهای عمومی رو هم نمیدادند! یعنی حق نداشتند وارد خیلی از معابد، رستورانها یا حتی استفاده از چاههای آبِ عمومی بشند.
دولت هند سالهاست داره با این سیستم طبقاتی مبارزه میکنه. اونجا هم دولت گرفتار یکمشت آدم متعصب و نادونه—دقیقاً مثل یکسری از هموطنهای خودمون که زیر بار تغییر نمیرند!
از زمان استقلال هند تو سال ۱۹۴۷، دولت سیستم کاست را رسماً غیرقانونی اعلام کرد. حتی برای طبقات پایین—یعنی همون «دالیتها»—سهمیههای سنگین دانشگاهی و شغلی گذاشت. همین کار باعث شد خیلی از بچههای طبقات پایین درس بخونند، دانشگاه برند و رشد کنند؛ دقیقاً مثل همین همکارانی که میاومدند شرکت ما.
یادم میاد تو شرکت، سرپرستِ کادر هندیها تو خودِ هند بود. گاهی تو میتینگهای آنلاین، میدیدم بعضی از این بچهها حرفهای سرپرستشون رو کلاً بیخیال میشند و زیاد بهش محل نمیذارند! حدس زدم شاید این سرپرسته مال طبقه پایینی چیزی باشه و اینها تحویلش نمیگیرند، اما برام سوال بود که اینها چطوری از اون سرِ دنیا و حتی از تو اینترنت میفهمند طرف مال چه طبقهایه؟
یکبار از یکی از همکارای هندی پرسیدم: «شما چطوری انقدر سریع تشخیص میدید یک نفر مال طبقه پایینه؟»
برام توضیح داد و گفت طبقه اجتماعی آدمها را از چند تا چیز راحت میشه فهمید:
اول از فامیلی و اسمشون: چون تو هند هر کسی نمیتوانسته هر اسمی روی بچهش بگذاره؛ اسمها و فامیلیها کاملاً طبقه خانوادگی رو لو میدند.
و يا شغل پدر و اجدادشون يا محله و شهری که توش زندگی میکنند. حتی از روی طرز لباس پوشیدن و رفتارشون!
خلاصه اینکه، حتی وقتی درس میخونند و مهندس و برنامهنویس میشند و میاند اروپا، باز هم این سایه شومِ کاست و تعصبات قدیمی دست از سرشون برنمیداره!
اما با این حال، تعصبات سنتی چند هزار ساله به این راحتیها از ذهن مردم پاک نمیشه!
جالبه بدانید این جریانِ طبقاتی فقط مخصوص هند نبوده؛ در ایران باستان هم وجود داشته. حتی شاهنامه فردوسی هم به این موضوع اشاره کرده و داستان معروف انوشیروان ساسانی همینه!
داستان از این قرار بود که انوشیروان برای جنگ به پول احتیاج داشت. یک کفشگرِ ثروتمند حاضر شد تمام هزینه جنگ رو بده، به این شرط که پسرش اجازه پیدا کنه درس بخونه و از طبقه خودش بیاد بیرون و «دبیر» (کارمند دیوانی) بشه. اما انوشیروان قبول نکرد و گفت: «اگر فرزندِ کفشگر دانشمند و دبیر بشه، نظام طبقاتی جامعه به هم میریزه!» خلاصه اینکه در سیستم کاست، هیچکس نمیتونست از گروه خودش بیرون بره و همهچیز از بدو تولد قفل شده بود.
اما چرا هندیها این سیستم رو قبول کردند؟ پاسخ در باورهای مذهبی اونهاست.
بیشتر هندیها به «کارما» و چرخه تناسخ اعتقاد دارند. فکر میکنند اگر تو این زندگی هیچ کار خلافی انجام ندی و به کسی ضرر نرسونی، عاقبتبهخیر میشی و دیگه به این دنیا برنمیگردی؛ چون از نظر اونها، برگشتن به این دنیا یعنی رنج و شکنجه دوباره!
ولی اگر آدمی بدی بودی، دوباره به این زندگی برمیگردی و بر اساس بدیهایی که کردی، میری تو سیستمِ کاست. مثلاً اگر بدیات کم بوده، میری تو طبقات بالا؛ اما اگر خیلی گناهکار بودی، میری تو پایینترین طبقه—یعنی طبقه «نِجِسها» یا دستنخوردهها—یا حتی بدتر، به شکل یک حیوان به دنیا میای!
تو این سیستم، کسی که اون پایینِ طبقه است، تو سرش میزنند و باید کثیفترین کارها رو انجام بده، حتی خودش هم قبول کرده که حقشه! پیش خودش فکر میکنه: «حتماً دفعه قبلی که به دنیا اومدم گناهان زیادی کردم و الان دارم تقاصش رو میدم.» برای همین هیچ تلاشی هم نمیکنه که از این سیستم بالا بیاد. این یک تفکر خیلی خیلی خطرناکه؛ طرف راضیه که الان تو سرش بزنند تا گناهانش پاک بشه و دفعه بعد دیگه به این دنیا نیاد!
بنابراین، هندوهای متعصب حواسشون رو خیلی جمع میکنند؛ مثلاً مواظبند پاشون رو روی حشرهای نگذارند، یا میوههای خاصی میخورند که به درختها آسیب نزنند تا مبادا گناهی کنند.

گاوهای مقدس;.
اینها مثل سقاخانههای قدیم تو هر خیابون هستند! یادته قدیم تو هر محله یکی برای حسینِ تشنهلب آب میآورد و یکی یخ؟ این گاوها هم حکم همون سقاخونه رو دارند. یعنی هر خیابونی برای خودش یکی دو تا گاو داره.
معمولاً هم اجازه نمیدند گاوِ محلهشون بره مثلاً دو تا خیابون بالاتر؛ چون میگند: «این گاوِ خیابونِ ماست!» اعتقاد دارند اگه حالِ این گاو خوب باشه، خوشحال باشه و غذای خوب بهش بدند، مغازههای اون خیابون هم از برکتِ وجود این گاو، کاسبیشون سکه میشه و پول گیرشون میاد!
۴۰ درصدِ هندیها گوشت نمیخورند. یعنی تا حالا به عمرشون گوشت نخوردند! من شنیدم الان ۴۰ درصده، ولی قبلاًها خیلی بیشتر از این بوده.
در کنار هندوها، حدود ۱۳۰ میلیون مسلمان هم تو هند زندگی میکنند. اینها همونهایی هستند که موقع تفکیک، نرفتند پاکستان و تو هند موندند.
هندوها و مسلمان ها زياد با هم جور نيستند و اوضاع دارد بدتر هم ميشود.
چند سال پیش شنیدم وقتی گاوی از هندوها میمیره، برای اذیت کردن مسلمونها میرند تو قبرستون اونها خاکش میکنند!
اون طرف هم مسلمونها میاند درست تو محله هندوها—که گاو براشون مقدسه—قصابی باز میکنند و گوشت گاو میفروشند یا سر میبرند.
اینه که دعوا میشه و همدیگه رو تیکه پاره میکنند و کلی کُشت و کشتار میدند.
خیلی ممنون که تا اینجا همراه من بودید.

Leave a Reply