ادبيات مايه خجالت بود
ادبيات مايه خجالت بود
دوران مدرسه ما، خواندن ادبیات عربی و مذهبی اجباری بود؛ اما خداییش هیچکس کوچکترین علاقهای بهش نداشت! برای کلاس ادبیات، همه مجبور بودند یک جلد گلستان سعدی بخرند.
اون زمان هم مد اینطوری بود که بچهها کتابهاشون رو میگرفتند زیر بغلشون و کسی کتاب توی کیف نمیذاشت.
واسه همین خیلیها موقع راه رفتن کتاب رو یه جوری خجالتزده پنهان میکردند تا کسی نبینه؛ خلاصهاش کنم، کسر شأن بود!
در تمام طول سال هم، به ندرت بیش از دو یا سه صفحه از گلستان خوانده میشد. خود من که به شخصه تو اون دوران، از همه این چیزها بیزار بودم!
تا اینکه بیست سال بعد، یک روز تو خانه نشسته بودم که دیدم یک خانواده محترم افغانستانی دارند میآیند خانه بغلی. چند روز بعد تو کوچه با یکی از جوانهای خانواده سلام و احوالپرسی کردم. همینطور که داشتیم گپ میزدیم، یکهو شعری از شاعر بزرگ هندی، بیدلِ دهلوی خواند! من اصلاً معنی شعر رو نفهمیدم؛ ولی وقتی برام توضیحش داد، بدجور تحت تأثیر قرار گرفتم و تازه فهمیدم تو این زمینهها چقدر تعطیلم!
دنیای ادبیات
از همونجا بود که به ادبیات و مطالعه شاعران کلاسیک و تاریخی روی آوردم.
اما اون شعر چی بود؟ بیدل میگه:
دل ز نابینایی خود میکشد بار جسد تا گره در سینه دارد دانه، خاکش برسراست
یعنی تا زمانی که رشد فکری پیدا نکنی، به هیچجا نمیرسی! درست مثل دانه لوبیایی که تا وقتی سرش رو از خاک بیرون نیاورد و رشد نکرد، خاک بر سرش باقی میماند. واقعاً عالیه!
این رو هم بگم که بیدل یک شاعر هندیتبار بوده که تا اونجا که میدانم اصلاً ایران نیامده و زبان مادریاش هم فارسی نبوده؛ اما از بس عاشق زبان فارسی بوده، یک حجم عظیمی شعر عاشقانه و عارفانه به فارسی گفته، اون هم چه شعرهای شاهکاری!
يك شعر ديگر هم اين بود كه میگه:
قطره را تا که به دریاراه است پیش صاحبنظران دریا است
قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست
گر ز دریا به کنار آید زود بود آن قطره ناچیز که بود
راستی جهت یادآوری، نظامی، عطار، مولوی، سعدی و عراقی تقربیاً با فاصله پنجاه سال، همدوره بودند. رودکی، فردوسی و خیام هم مال خیلی قبلتر بودند.
حدود دویست و پنجاه سال بعد از حافظ هم، تو زمان صفویه، صائب تبریزی و بیدل دهلوی زندگی میکردند.
یک شعر هست که مادرم از حافظ همیشه میخوند و من معنیش رو نمیفهمیدم (حالا اینکه خود مادرم هم میدونست یا نه رو خدا میدونه!):
پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
و یا اينکه
من چراملک جهان را به جوی نفروشم فکرکنم تقریبا همین جور بود
پدرم يعنی حضرت آدم
روضه رضوان يعنی بهشت
حضرت آدم بهشت را به دو گندم بفروخت
(اشاره ميشه به ادم که گندمهای ممنوعه را خورد و خداوند با لگد زد دنداختش بیرون از بهشت) و من از نسل ادم نباشم اگر که بهشت ترا به یک دونه جو نفروشم.
مولانا – دیوان شمس
ای منجم اگرت شق و قمر باور شد بایدت برخود وبر شمس وقمر خندیدن
فردوسی
بد نیست کمی هم از فردوسی بگویم!
فردوسی اصالتاً از طبقه «دهقانان» بود. در آن روزگار، دهقان به معنای زمیندار؛ اصیل و ثروتمند بود. به همین دلیل، فردوسی در ابتدای زندگی تمکن مالی بسیار خوبی داشت.
او تمام دارایی و ارثیهاش را صرفِ سی سال نگارش شاهنامه کرد. در آن زمان کاغذِ مثل حالا وجود نداشت، شعرها را روی پوست مینوشتند و یک کتاب، حجم و وزنِ زيادى پیدا میکرد.
فردوسی به امید دریافت صله و حمایت از کتابش، شاهنامه را بارِ شتر کرد و به دربار سلطان محمود غزنوی فرستاد.
اما امان از حسادت! برخی اطرافیان و شاعران دربار مثل عنصری، فرخی و بقيه آنها، و هم به دلیل اختلافهای مذهبی، پیش سلطان محمود از شاهنامه بدگویی کردند.
سلطان محمود نیز که حاکمی تندخو بود، شاهنامه را آنگونه که شایسته بود تحویل نگرفت و پاداشی بسیار ناچیز برای فردوسی فرستاد.
فردوسی که غرورش شکسته بود، آن پاداشِ ناچیز را میانِ فقرا تقسیم کرد، چند بیت شعرِ تند حواله به مادرِ سلطان محمود سرود و از ترسِ انتقام، از طوس فرار کرد! و مدتی در شهرهای هرات، ری و مازندران متواری بود و از این شهر به آن شهر میرفت.
شعرِ حواله به مادرِ سلطان محمود:
«بسی رنج بردم در این سالِ سی؛ عجم زنده کردم بدین پارسی.
به دانش نبُد شاه را دستگاه؛ وگرنه مرا برنشاندی به گاه.
اگر شاه را شاه بودی پدر؛ به سر برنهادی مرا تاجِ زر.
وگر مادرِ شاه بانو بُدی؛ مرا سیم و زر تا به زانو بُدی»
.
سالها گذشت تا اینکه در یک جنگ، وقتی سلطان محمود در برابر دشمنش درمانده شده بود، بیت معروف شاهنامه رو یادش آمد که میگه:
«اگر جز به کام من آید جواب؛ من و گرز و میدانِ افراسیاب!»
سپس پرسید: «این شعر از کیست که اینقدر روحِ مردانگی و شجاعت در آن موج میزند؟»
وزیرش که از علاقهمندانِ فردوسی بود، فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «این شعر از همان ابوالقاسم فردوسی است؛ همانکه سی سال رنج کشید، اما با بدگوییِ حسودان رانده شد.»
سلطان محمود سخت پشیمان شد. دستور داد کاروانی از هدایای گرانبها آماده کنند و با عذرخواهی به طوس ببرند. اما افسوس که این کار، نوشدارو پس از مرگِ سهراب بود!
درست زمانی که کاروانِ هدایای سلطان از یک دروازه وارد شهر طوس میشد، جنازه فردوسی را داشتند از دروازه دیگر به سمت قبرستان میبردند…
خیام
«اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من; وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتوگوی من و تو; چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من»
فهمِ مصرعِ اول مشکلی ندارد، اما مصرعِ دوم برا من کمی توضیح داشت:
در نمایشِ خیمهشببازی، چند عروسک را روی صحنه میآورند و افرادی پشتِ پرده مینشینند، عروسکها را حرکت میدهند و به جای آنها سخن میگویند.
خیام در اینجا میگوید: ما انسانها دقیقاً مانند همین عروسکهای روی صحنه هستیم. کسی از پشتِ پردهی غیب به جای ما سخن میگوید و رشتهی امور در دستِ اوست؛ یعنی اختیار و اعمالِ ما کاملاً از آنِ خودمان نیست.
حال اگر این پرده کنار برود و حقیقتِ هستی آشکار شود، تازه مشخص میشود که ما وجودِ مستقلی نداشتیم و همهچیز بازیِ همان پردهگردان بوده است. در آن هنگام، دیگر نه «تویی» باقی میماند و نه «منی»؛ و همهچیز عیان میشود.
کمال الدین در سال ۶۱۴ – ۶۳۳ هجری – ناظر خونریزیهای مغول و بدبختی های ایرانیان در اصفهان بود
کس نیست که تا بر وطن خود گرید بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مردهای دوصد شیون بود امروز یکی نیست که بر صد گرید
این شعرش خیلی معروفه و من از اون خوشم میاد و میگه که یه روزی سر یک مرده که می بردن صد نفر پشت تابوت مرده گریه و شيون میکردن و الان یک نفر پیدا نمى شه که برای صد تا کشته شيون کنه.
کمال الدین هم دو سال بعد در اصفهان به دست مغول ها کشته ميشه.

Leave a Reply