ادبيات مايه خجالت بود
ادبيات مايه خجالت بود
در دوران مدرسه ما، خواندن ادبیات عربی و مذهبی اجباری بود، اما هیچکس به آن علاقهای نداشت. برای کلاس ادبیات، بچهها مجبور بودند گلستان سعدی را بخرند.
بعضیها کتابها را موقع حمل کردن پنهان میکردند تا کسی آنها را نبیند و خلاصه مايه خجالت بود.
(اون زمان مد اینجوری بود که بچهها کتابهای خودشان را زیر بغلشان میگرفتند و کسی آنها را تو کیف نمی گذاشت)
در تمام طول سال، به ندرت بیش از دو یا سه صفحه از گلستان خوانده میشد. شخصاً، در آن زمان من يکی از همه اینها بيزار بودم.
تا اینکه بیست سال بعد، یک روز در خانه نشسته بودم و دیدم که یک خانواده افغانی دارند به خانه بغلی اسباب کشی می کنند. چند روز بعد تو کوچه با یکی از جوانهای خانواده سلام و احوالپرسی کردم و در حالی که صحبت میکردیم، او شعری از شاعر هندی، بیدل هندی، خواند. و من اصلاً معنی شعر را نفهمیدم و او آن را برای من توضیح داد و من خيلی تحت تاثیر قرار گرفتم و ديدم تو اين ضمينه ها هيچی حاليم نيست. از آن به بعد به ادبیات و مطالعهی شاعران باستانی و تاریخی روی آوردم.
و ان شعر این بود:
یعنی ایکه به هیچ جا نميرسی مگر اينکه رشد فکری پيدا کنی.
دانه لوبيا که در خاک کاشته شده زمانی رشد ميکنه که سر خودشو از تو خاک در بياره. عاليه
حدود ۲۵۰ سال بعد از حافظ، صائب تبریزی و بيدل زندگی ميکردنند. تو زمان صفويه.
رودکی، فردوسی و خيام مال خيلی و قبل از مولوی بودند.
قطره را تا که به دریاراه است پیش صاحبنظران دریا است
قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست
گر ز دریا به کنار آید زود بود آن قطره ناچیز که بود
پدرم روضه رضوان به دوگندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
و یا اينکه
من چراملک جهان را به جوی نفروشم
فکرکنم تقریبا همین جور بود
من معنی اونو نمیدونستم ولی اینهم که مامانی نمیدونست من نمیدونم ولی معنیش اینه:
پدرم يعنی حضرت آدم
روضه رضوان يعنی بهشت
حضرت آدم بهشت را به دو گندم بفروخت
(اشاره ميشه به ادم که گندمهای ممنوعه را خورد و خداوند با لگد زد دنداختش بیرون از بهشت) و من از نسل ادم نباشم اگر که بهشت ترا به یک دونه جو نفروشم.
مولانا – دیوان شمس
ای منجم اگرت شق و قمر باور شد بایدت برخود وبر شمس وقمر خندیدن
فردوسی
فردوسی بچه کشاورز بود و کشاورزان در اون زمان از طبقه پولدار بودند.
فردوسی شاهنامه را در زمان سلطان محمود غزنوی دیوانه نوشته و محمود غزنوی کسی بود مثل تیمور لنگ برای سکنه هند.
سلطان محمود همون بلای را سر هند اورد که تيمور لنگ برسر ايران اورد.
فردوسی تمام پولهای که به ارث برده بود خرج نوشتن شاهنامه کرد و دست اخر پولی براش نموند. خلاصه به اميد اينکه یه پولی از محمود غزنوی بگیره شاهنامه را بار شتر کرد و فرستاد به دربار غزنوی (اون زمان شعر را روی پوست گوسفند یا پاپیروس مینوشتند و کتاب حجم زیادی میگرفت) شاعران دربار سلطان محمود مثل بلخی، فرخی، عسجدی، منوچهری به او حسودی کردند و داستانهای شاهنامه را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه دادند.
سلطان محمود، شاهنامه را بیارزش دانست و هدیه بسیار ناچیزی برای فردوسی فرستاد.
فردوسی هم در جواب چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات، از غزنین فرار کرد و مدتی در شهرهای هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر میرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود «طوس» درگذشت.
اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان افراسیاب
سلطان محمود پرسید: این شعر از کیست که در آن روح مردانگی وجود دارد؟
حسنک که از علاقمندان و طرفداران جدی فردوسی بود و همیشه به دنبال فرصت می گشت که آب رفت را به جوی باز آرد موقع را مغتنم شمرده جواب داد:از بیچاره ابوالقاسم فردوسی است که سی سال رنج برده چنان کتابی تمام کرد ولی متأسفانه بر اثر حاسدان مغضوب و مطرود گردید.
سلطان محمود بی نهایت متأثر شد که چرا چنین شاعر بزرگواری را از خود آزرده و رنجیده خاطر ساخت.
در آن موقع چیزی نگفت و چون به غزنین بازگشت فرمان داد دوازده شتر نیل بار کرده به طوس ببرند و ضمن عذرخواهی تحویل فردوسی دهند ولی معل الاسف هنگامی هدیۀ سلطان از دروازۀ رودبار طبران وارد شد که جنازۀ فردوسی را از دروازۀ رزان به گورستان می بردند.
شعر فحش به مادر سلطان محمود
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
به دانش نبد شاه را دستگاه و گر نه مرا برنشاندی به گاه
اگر شاه را شاه بودی پدر به سر بر نهادی مرا تاج زر
اگر مادر شاه بانو بُدی مرا سیم و زر تا به زانو بُدی
خیام
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتوگوی من و تو چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
فهم مضرع اول مشکلی نيست ولي دومش کمي مشکل بود، اينهم توضیح:
تو خیمه شب بازی یک سری عروسک میارن و دو نفر پشت پرده نشستن و این عروسک ها را تکان میدن و جای این عروسک ها صحبت میکنن.
اینجا خیام میگه که ما مثل این عروسک ها روی صحنه خیمه شب بازی هستیم و یه نفر از پشت این پرده دارد به جای ما صحبت میکنه یعنی ما نیستیم که صحبت میکنیم اعمال ما از ما نيست و حالا اگر این پرده بیفتد نه تو هستی و نه من خلاصه دیگه ول معطلی همه چی واضح شده خیلی جالبه.
کمال الدین در سال ۶۱۴ – ۶۳۳ هجری – ناظر خونریزیهای مغول و بدبختی های ایرانیان در اصفهان بود
کس نیست که تا بر وطن خود گرید بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مردهای دوصد شیون بود امروز یکی نیست که بر صد گرید
این شعرش خیلی معروفه و من از اون خوشم میاد و میگه که یه روزی سر یک مرده که می بردن صد نفر پشت تابوت مرده گریه و شيون میکردن و الان یک نفر پیدا نمى شه که برای صد تا کشته شيون کنه.
کمال الدین هم دو سال بعد در اصفهان به دست مغول ها کشته ميشه.

Leave a Reply