ادبيات مايه خجالت بود
ادبيات مايه خجالت بود
سلام. امروز میخوام شما رو ببرم به دوران مدرسه در سالهاى ۱۳۵۳-۱۳۵۱؛ در ان دوران ادبیات فارسی و عربی و متنهای مذهبی یک تکلیف اجباری بود و خداییش هیچکس کوچکترین علاقهای بهش نداشت!.
یادمه اون سالها آموزش و پرورش برای کلاس ادبیات همه رو مجبور مى کرد که یک جلد “گلستان سعدی” بخرند.
اون زمان هم مد بود بچهها کتابهاشون رو میزدن زیر بغلشون؛ و کمتر کسی کتاب رو داخل کیف میذاشت. واسه همین خیلیها وقتی به مدرسه میرفتند، جلد گلستان رو یه جوری زیر دست و پا پنهان میکردند تا کسی نبینه
خلاصهاش کنم… خوندن سعدی و ادبیات کهن، یه جورایی واسه بچهها کسرِ شأن بود! در تمام طول سال هم، معلم به ندرت بیش از دو یا سه صفحه از اون کتاب رو درس میداد. خود من هم تو اون سن و سال، از شعر و ادبیات و این حرفها خوشم نمى امد.
سالها گذشت… تا یک روز تو خونه نشسته بودم که دیدم یک خانوادهی محترم افغانستانی دارن بار و بندیلشون را میارن تو خونهی بغلی.
چند روز بعد هم، تو کوچه با یکی از پسرهای جوانشون روبرو شدم و سلام و احوالپرسی کردیم.
همینطور که داشتیم دربارهی رفتوآمدها و زندگی گپ میزدیم، یکهو میانه حرفهاش، یک بیتی از “بیدل دهلوی” — همون شاعر بزرگِ سبک هندی خواند.
من اون لحظه اصلاً معنی بیت رو نفهمیدم؛ اما وقتی برام توضیحش داد تازه اونجا بود که فهمیدم من سالهاست تو ادبیات و شعر و این زمینهها کاملاً تعطیلم!
گاهی وقتها باید یک غریبه از راه برسه تا ارزشِ داراییهای فراموششدهمون رو به یادمون بیاره…
دنیای ادبیات
همونجا بود که نقطه عطف زندگی من شکل گرفت و رفتم سراغ شعر و مطالعهی کلاسیکها.
اما اون شعر چی بود؟ بیدل میگه:
«دل ز نابینایی خود میکشد بار جسد; تا گره در سینه دارد دانه، خاکش بر سر است»
انسان تا زمانی که چشم دلش کور باشه و رشد فکری و درک پیدا نکنه، جثه و جسمش فقط یک بار سنگینه که روی دوشش میکشه.
درست مثل دانه لوبیایی که تا وقتی دلش باز نشه و سرش رو از خاک بیرون نیاورد، خاکِ تیرگی بر سرش باقی میمونه. واقعاً شاهکاره!
بیدل دهلوی در هند به دنیا امد، و اصلاً ایران نیامده بود! اما عاشق زبان فارسی بود. او حجم عظیمی از شعرهای عمیق و عارفانه به فارسی گفته؛ شعرهایی با تصویرسازیهای عجیب و غریب.
يك شعر هم متعلق به عطّار نیشابوری:
قطره را تا که به دریاراه است؛ پیش صاحبنظرانْ دریا است
قطره دریاست اگر با دریاست؛ ورنه او قطره و دریا دریاست
گر ز دریا به کنار آید زود؛ بود آن قطره ناچیز که بود.
جهت یادآوری، عطار، مولوی، سعدی و عراقی در دوران حمله مغول زندگی میکردند و تقربیاً همدوره بودند.
حافظ ۱۰۰ سال بعد از سعدى و صائب تبریزی و بیدل دهلوی در دوران صفویه و گورکانیان هند بودند و حدود ۳۰۰ سال بعد از حافظ میزیستند.
خاطره هست که مادرم همیشه یک بیت از حافظ میخوند که من بچگیها اصلاً معنیش رو نمیفهمیدم:
«پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت; ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم»
حافظ داره میگه وقتی پدرم، يعنى “حضرت آدم”، با دو تا دانه گندم “روضه رضوان” يعنى بهشت را فروخت، من از نسل ان آدم نباشم اگر که بهشتِ تُرا به یک دونه جو نفروشم
(اشاره ميشه به ادم که گندمهای ممنوعه را خورد و خداوند با لگد زد دنداختش بیرون از بهشت)
یکی از شگفتیهای دیوان شمس مولانا همین نگاهِ جسورانه و فوقالعادهشه. مولانا رو به منجم و دانشمندِ ظاهرگو میکنه و میگه:
ای منجّم! اگرت شِقِّ قمر باور شد; بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
فردوسی
فردوسی اصالتاً از طبقهٔ “دهقانان” بود. تو اون روزگار، دهقان یعنی طبقهٔ زمیندارانِ اصیل.
فردوسی ابتدای زندگی تمکن مالیِ خیلی خوبی داشت و همین سرمایه بهش اجازه داد تمام زندگی، دارایی و ارثیهاش رو وقفِ یک کارِ بزرگ کنه: سرودن شاهنامه در طول سی سال!
باید در نظر داشت سرودن کتابی با پنجاه هزار بیت تو اون دوران چه کارِ پرهزینهای بوده. فردوسی تمام داراییاش رو تو این راه داد تا جایی که تو پیری کاملاً تهیدست شد.
در نهایت، فردوسی به امید حمایت از این کارِ بزرگ و دریافتِ پاداشی که هزینههای زندگیش رو تأمین کنه، شاهنامه رو به دربار سلطان محمود غزنوی فرستاد. اما اطرافیان سلطان، شاعرانِ مداحِ دربار و کسانی که با مذهب و نگاهِ ملیِ فردوسی زاویه داشتند، پیش سلطان محمود از شاهنامه بدگویی کردند و ارزشش رو پایین آوردند.
سلطان محمود هم که حاکمی تندخو و متعصب بود، پاداشی بسیار ناچیز — برای فردوسی فرستاد. فردوسی که غرورِ یک عمر تلاشش شکسته شده بود، اون پاداش ناچیز رو همونجا بین حمامی و فقرا تقسیم کرد، هجونامهای تند دربارهٔ سلطان سرود و از ترس انتقام، مجبور شد زادگاهش طوس رو ترک کنه.
طوس در حال حاضر در حدود ۲۵ کیلومتری شمالغربی کلانشهر مشهد قرار دارد.
او سالهای پایانی عمرش رو متواری بود؛ از هرات به ری و مازندران میرفت و آوارهٔ کوه و دشت بود… شاعری که زبانِ یک ملت رو زنده نگه داشت، خودش در تنهایی و غربت رنج کشید. و این شاید تلخترین تناقضِ تاریخِ ادبیاتِ ما باشه…
شعرِ حواله به مادرِ سلطان محمود:
«بسی رنج بردم در این سالِ سی؛ عجم زنده کردم بدین پارسی.
به دانش نبُد شاه را دستگاه؛ وگرنه مرا برنشاندی به گاه.
اگر شاه را شاه بودی پدر؛ به سر برنهادی مرا تاجِ زر.
وگر مادرِ شاه بانو بُدی؛ مرا سیم و زر تا به زانو بُدی»
سالها گذشت تا اینکه در یک جنگ، وقتی سلطان محمود در برابر دشمنش درمانده شده بود، بیت معروف شاهنامه رو یادش آمد که میگه:
«اگر جز به کام من آید جواب؛ من و گرز و میدانِ افراسیاب!»
سپس پرسید: «این شعر از کیست که اینقدر روحِ مردانگی و شجاعت در آن موج میزند؟»
وزیرش که از علاقهمندانِ فردوسی بود، فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «این شعر از همان ابوالقاسم فردوسی است؛ همانکه سی سال رنج کشید، اما با بدگوییِ حسودان رانده شد.»
سلطان محمود سخت پشیمان شد. دستور داد کاروانی از هدایای گرانبها آماده کنند و با عذرخواهی به طوس ببرند. اما افسوس که این کار، نوشدارو پس از مرگِ سهراب بود!
درست زمانی که کاروانِ هدایای سلطان از یک دروازه وارد شهر طوس میشد، جنازه فردوسی را داشتند از دروازه دیگر به سمت قبرستان میبردند…
بذارید یکی از معروفترین رباعیات خیام رو با هم مرور کنیم؛ شعری که حدود هزار سال پیش سروده شده، برای توصیف “رابطه انسان و جهان هستی“:
«اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من; وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتوگوی من و تو; چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من»
مصرع اول ساده است؛ خیام میگه رازهای جهان هستی آنقدر پیچیدهست که هیچکدام از ما توان کشفش رو نداریم. اما شاهکار اصلی تو بیت دومه!
برای فهم بیت دوم باید صحنهی یک «خیمهشببازی» رو تصور کنیم. تو خیمهشببازی، چند تا عروسک روی صحنه حرکت میکنند، اما افرادی پشتِ پرده نشستند، نخها رو تکون میدن و به جای عروسکها حرف میزنند.
خیام داره میگه: ما انسانها دقیقاً مثل همین عروسکهای روی صحنه هستیم. این “گفتوگو” و نقشآفرینی که ما بهش زندگی میگیم، در واقع حاصلِ بازیِ اون پردهگردانِ غیب است. ما خیال میکنیم اختیارِ مطلق داریم و همهچیز دستِ خودمونه، اما رشتهی امور جای دیگهایه.
وقتی این بازی تموم بشه و پردهی نمایش کنار بره، تمامِ این هویتها و «من» و «تو» و گفتنها محو میشن.
کمال الدین در سال ۶۱۴ – ۶۳۳ هجری – او تو اصفهان، ناظرِ زنده خونریزیهای مغول; قتلعامها و بدبختیهای مردم بود.
کس نیست که تا بر وطن خود گرید بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مردهای دوصد شیون بود امروز یکی نیست که بر صد گرید
میگه تا دیروز، وقتی یک نفر تو شهر میمرد، صد نفر پشتِ جنازهاش شیون و زاری میکردند و عزادار بودند؛ اما امروز عمقِ فاجعه و تعدادِ کشتهها اونقدر زیاد شده که حتی یک نفر هم پیدا نمیشه که برای صد تا کشته اشک بریزه…
خودِ کمالالدین هم دو سال بعد تو جریانِ غارتِ اصفهان، به دستِ سپاهیانِ مغول کشته شد…

Leave a Reply