داستان ممدعلى و سودای فرنگ
از مهمترین رویدادهای سال ۵۳ برای مردم اصفهان، کندنِ دوبارهی کوچهها و خیابانها برای کشیدن خطوط تلفن بود. در طول پنج سال، این سومین باری بود که کوچهها زیر و رو میشدند؛ یکبار برای لولهکشی آب، بار دیگر برای فاضلاب و حالا هم نوبت کابل تلفن رسیده بود.
جدا از این حفاریهای بیپایان، پیگیری اخبار مسلمان شدنِ «محمدعلی کِلِی» و پیشبینی نتیجهی مسابقهی بوکس او با «جو فریزر»، نقل محافل بود.
از طرفی، ورود تلویزیونهای رنگی به مغازهها و به همراه آنها ویدیوهای «تی سون» سونی، حسابی توجه مردم را جلب کرده بود.
در این میان، بیشترین تفریح مَمدَعلي، تماشای سریالهای محبوب آن روزها یعنی «مراد برقی» و «مرد شش میلیون دلاری» بود. او هر هفته مجلهی «دختران و پسران» را میخرید تا نقشههای هفتگیِ «مهرانکیت» را دنبال کند.
شبها هم پای رادیو مینشست و به برنامهی پرطرفدار داستانهای پلیسیِ “جانی دالر” گوش ميداد.
مَمدَعلي تازه کلاس نهم را تمام کرده بود و به خاطر علاقهی زیادی که به برق داشت، تصمیم گرفته بود در هنرستان ثبتنام کند. اما ظرفیت رشتههای برق و مکانیک پر شده بود و تنها گزینهی باقیمانده، رشتهی ساختمان بود.
هنرستان شماره یک در نزدیکی ۳۳ پل قرار داشت؛ آن روزها شهرداری با تخریب خانهها، تازه داشت خیابان شهناز را میساخت.
حدود یک سال و نیم طول کشید تا این خیابان شکل واقعی به خود بگیرد و ساختمانهای اطرافش پا بگیرند. این هنرستان ابتدا دست آلمانیها بود، اما کمکم مدیریت آن به «مهندس برنجی» واگذار شد.
سال ۵۷ روزهای تقوتوقِ انقلاب
داستان مَمدَعلي. قسمت دوم
بله روزگارى بود.، این سرودی که شنیدید، سرود “بهاران خجسته باد” بود؛ ساختهی رفقای چپگرا و مارکسیستِ ولایت که اون زمان همهجا پخش میشد.
من مطمئنم اونایی که الان تو اصفهان، پشت چهلستون روی نیمکتهای پارک نشستن همشون این ترانه رو شنیدن.
همون پارکی که بین بچههای کوچیک، به پارک پیرمردها معروفه.»
انقلاب که پیروز شد، مَمدَعلي چند ترمی دستوپاشکسته از ادامه درسش را درِ تهران خواند که یکهو ورق برگشت؛
انقلاب فرهنگی شد و درِ دکانِ دانشگاهها را تخته کردند؛
دِ برو که رفتی تا سه سال بعد.
هنوز بوی باروتِ جنگ بلند نشده بود.
مَمدَعلي نشست کلاهش را قاضی کرد که «خوب، این تُوقيفِ اجباری بهترین فرصت است برای ادای دین به خاک و رفتن به سربازى.»
شال و کلاه کرد و رفت پادگانِ دروازه شیرازِ اصفهان و توی صفِ داوطلبها ایستاد تا نوبتش شد،
افسرِ مدارکهاش را رو زیرورو کرد؛ همهچیز جفتوجور بود و همین که خواست قلم بذاره روی کاغذ، پرسید: “چهکارهای؟” مَمدَعلي گفت: “دانشجوی ترم پنجم؛ فعلاً علاف و بیکار.”
افسر نگاهی بهش انداخت و گفت: “تو معافی! برو به سلامت; نفر بعدى”
و یک برگهٔ معافیت پزشکی تپوند کفِ دستش.
آن وقتها رفیقش، «محمدرضا نیکزاد» که از بچههای محلهٔ خَلَجا و توی انستیتو تکنولوژی اصفهان درس میخواند،
بلیت گرفته و پرواز کرده بود به ایتالیا برای ادای فضل بیشتر.
بعدها خبر آوردند که درسِ ساختمان را بوسیده و گذاشته کنار و چسبیده به مکانیک.
مَمدَعلي هم که از قدیمالایام نافش را با آرزوی فرنگ بریده بودند، یکبار جیبش را تکاند، رفت سراغ آژانس مسافرتی «میهنتور» و یک هفتهای رفت استانبول؛ به این امید که راهی به اسپانیا باز کند.
اما نشد؛
دستاز پا درازتر و با جیبِ خالی برگشت ولایت.
جبهه و سودای آلمان
تو روزهای انقلاب فرهنگی، کار مَمدَعلي شده بود پرسه زدن توی محلهٔ چارسوی اصفهان و گذرانِ عمرِ بیحاصل.
تا اینکه يک روز حسينى بهش گفت:
«پسر، اینطور لولیدن توی کوچه چه فایده؟ برو جبهه، پیشِ بچهمحلهمان محسن زاهدی که فرمانده مخابرات لشکر است.»
همین یک کلام، پای مَمدَعلي را کشاند به جبهه و به مقرِ مخابرات در شهرک. مَمدَعلي شش ماهی آنجا تو جبهه پلکید و دو تا عملیات را هم به چشم دید.
توی همان گیرودارِ پادگان و شهرک، با پسری آشنا شد به اسم سفرعلی؛ از بچههای بالای خیابان كُهنِدژ، حوالیِ همایونشهر.
عملیاتِ آخر که ته کشید و برگشتند به پادگان، سفرعلی، مَمدَعلي را کشید کنار و پچپچکنان گفت:
«من کارِ اعزام به خارجم درست شده؛ عازمِ آلمانم. پا که سفت کردم، تو را هم یکجوری میکشم پیِ خودم.»
مَمدَعلي آن روزها داشت کج دارومریز زبان اسپانیایی میخواند که برود آنورِ دنیا.
اما این حرفِ سفرعلی، برق از سرش پراند. دودوتا چهارتا کرد که:
«آلمان و درسخواندش کجا و اسپانیا کجا؟ آنجا برسی، دانشگاه مجانی است و مواجبی هم لابد در کار است.»
رفتن به اسپانیا را زنده به گور کرد و افتاد به جانِ گرامرِ آلمانی.
شش ماه از ماندنش در پادگان و شهرک گذشت؛ مَمدَعلي آنچه باید میدید، دیده بود و چشیده بود.
با سفرعلی قرارهای بعدی را گذاشت و برگشت به الیارون؛
اما سفرعلی باید تو پادگان میماند تا تکلیفِ خدمتش روشن میشد.
یک ماه بعد، دو سالِ خدمتِ سفرعلی هم سر آمد.
کارتِ پایان خدمت را گذاشت جیبش، ده هزار مارکِ بیزبان را چسباند به سینش و یاعلی؛ رفت شهرِ «مونستِر» در آلمان
و نشست پای درسِ زبان.
از اینطرف، مَمدَعلي به لطفِ برادرِ رفیقش حسینی، که تازه از فرنگِ آمریکا برگشته و همهکارهٔ شرکتِ آجرسازی هراب شده بود، دستش به کار بند شد.
کارخانه آجرسازی هراب توی جاده شیراز، حوالیِ مَهیار بود.
میگفتند مالِ برادرِ شاهِ مخلوع بوده که بعد از سال ۵۷، مصادرهاش کرده بودند.
مَمدَعلي یک سالِ تمام، کلهٔ سحر می آمد سرِ خیابان خرم، منتظرِ اتوبوسِ سرویسِ شرکت مینشست تا ببردش بیابان خدا.
یک سالی آنجا تو شرکت، سیم و برقکشی میکرد و در این مدت، سی هزار تومانی پسانداز کرد.
همان وقتها، عصر که میشد، خودش را میرساند به آموزشگاهِ زبان آلمانی، اولِ خیابان شیخبهایی.
معلمش مردی بود به نام آقای خجسته؛ از آن دبیرهای قدیمیِ اصفهان که انگلیسی و آلمانی را مثلِ بلبل میجوید.
ویزای ژرمنها و گریز
هر دو سه ماه یکبار، نامهای بین مَمدَعلي و سَفرعلي ردوبدل میشد. مَمدَعلي راستش چندان به قول هاى سَفرعلي امید نداشت و زیاد روش حساب باز نمیکرد.
اما از قضا، سَفرعلي توی همان مونستر با دختری آشنا شده بود به نام «ماریا لوئیزه». دخترک بدجور خاطرخواهش شده بود و گوشبهفرمان.
سَفرعلي هم از فرصت استفاده کرده و گفته بود: «یک دعوتنامه بفرست برای رفیقم مَمدَعلي توی ایران.»
دخترک هم نه نگفته بود و دو تا دعوتنامهٔ شسته-رُفته فرستاده بود.
مَمدَعلي هم معطل نکرد؛ دعوتنامهٔ را با هرچه سند و مدرک داشت، از دیپلمِ هنرستان و دیپلمِ رياضى گرفته تا گواهیِ موقتِ مدرسه عالی و مدرکِ زبانِ خجسته، همه را داد دستِ مترجم.
دادگستری و وزارت خارجه هم مهر تاییدی زد پای تمام آنها ويک روز راهى سفارت شد.
یک شبِ تا بوقِ سحر، پشت درِ سفارتِ آلمان روی آسفالت خوابید تا نوبتش شد.
رفت داخل، مصاحبه کرد و از حُسنِ حادثه، یک ویزای یکماهه چسباندند توی پاسپورتش.
پرواز به ديار فرنگ
پیش از این، مَمدَعلي چهار سالِ, همان روزهایکه دانش اموز هنرستان بود توی شرکت ساختمانى «هارد» برای مهندس دوستانی که در اصفهان شخص سر شناسى بود نقشهکشی میکرد.
مهندس دوستانی، از آن متمولینِ لوطی و نامدارِ اصفهان بود و تا فهمید مَمدَعلي عازمِ دیارِ کفر است، دست کرد جیبش و بیست و پنج هزار تومانِ نقد گذاشت کفِ دستش؛ هدیهٔ سفر; يا على,
مَمدَعلي با این پول، بلیت هواپیمای تهران-فرانکفورت و فرانکفورت-اسنابروک را خرید و با آن سی هزار تومانِ پساندازِ خودش ، هزار مارکِ دستوپا کرد.
–
مَمدَعلي بیخبر و بدونِ هماهنگی با سَفرعلي، پرواز کرد. فرودگاه مهرآباد را پشت سر گذاشت و نشست فرانکفورت.
از آنجا با یک طیارهٔ ملخیِ قراضه رفت اسنابروک Osnabrueck و از فرودگاه آنجا هم یک تاکسی گرفت به مقصدِ خوابگاهِ سَفرعلي توی شهرِ مونستر Muenster؛ خیابان «گشروِگ»، پلاک ۸۲ Gescherweg و تا ساعت پنجِ عصر، کز کرد جلوی در خوابگاه که یکهو سَفرعلي با دوچرخه از کالج برگشت و با دیدن مَمدَعلي کپ کرد!
شش ماهی مَمدَعلي توی همان اتاقِ، همپیاله و هم سُفره سَفرعلي شد.
خوابگاههای دانشگاه دو جور بود؛ یا آپارتمانِ مستقل با آشپزخانه و توالت اختصاصی که وقتی در را میبستی، انگار توی غارِ خودت هستی و کاری به کارِ دنیا نداری؛ یا از این اتاقهای اشتراکیِ کاروانسراطور که آشپزخانه و توالتش تهِ راهرو بود و مالِ همهٔ اهلِ طبقه.
سَفرعلي اوايل کار، توی محلهٔ «گیونبک» Gievenbeck براى يکى از همین اتاقهای اشتراکی قرارداد بسته بود، اما چون اتاق باب ميلش نبود، آن را پنهانی اجاره به يک کسى داده بود و خودش آمده بود «گشروگ» Gescherweg توی یک اتاقِ مستقل و قاچاقی زندگی ميکرد.
توی آن شش ماه که مَمدَعلي انجا بود، دو بار اتاق عوض کردند؛ چون «هاوسمایستر» Hausmeister همان سرپرستِ خوابگاه، مثلِ مفتشِ مدام آمار میگرفت تا کسانيکه بدونه قرارداد و قاچاقی در خوابگاه زندگی ميکند, بیندازند بیرون.
غربت، سیاست
سَفرعلي چون با بورسِ «اعزام به خارج» آمده بود، نانش توی روغن بود و تسهیلاتِ خوبى داشت. یک سالی مونستر زبان خواند و بعدش رفت کالجِ.
گذراندن دورهی این کالجها برای کسانی که با دیپلم ایران وارد آلمان میشدند، الزامی بود؛ چرا که دورهی دبیرستان و اخذ دیپلم در آلمان سیزده سال طول میکشید و به همین دلیل، مدرک دوازدهسالهی ایران را برای ورود مستقیم به دانشگاه قبول نداشتند.
ایرانیها برای شروع تحصیلات دانشگاهی مجبورند یک سال در این کالجها که بخشی از خودِ دانشگاهها هستند, بگذرانند. این کالجها به طور کلی شامل دو شاخهی اصلی میشدند: یکی شاخهٔ «M-Kurs» که پیشنیاز ادامهی تحصیل در رشتههای پزشکی و علوم تجربی و شاخهٔ «T-Kurs» پیشنیاز ادامهی تحصیل در رشتههای فنی و مهندسی

زمستانِ ۱۹۸۶ که مَمدَعلي پایش رسید به آلمان، سَفرعلي تازه داشت «M-Kurs» میخواند.
از فردای ورود، مَمدَعلي همراهِ چند تا پناهندهٔ ایرانی که دو سه ماه زودتر از او آمده بودند از جمله مقصود و یک اعجوبهای به اسم «بهمن دیوانه», رفت کلاسِ زبانِ آلمانی زير نظر کلیسا.
بهمن توی همان خوابگاههای منطقه گیونبک Gievenbeck همان نزديکيها زندگى ميکرد؛ هر روز صبح با دوچرخهاش میآمد جلوی در و مَمدَعلي هم با یک دوچرخهٔ قراضه که پیدا کرده بود، همرکابش میشد تا کلاس. این بازی تا اولِ پاییزِ ۱۹۸۶ برقرار بود.
بهمن دیوانه از طایفه مسجدسلیمان بود.
تُوبرهاش را از پولی هنگفت تو ایران پر کرده و زده بود به چاک، اما دائم ناله بیپولی میکرد.
سَفرعليِ سادهدل هم هی به دهانش نگاه میکرد و خرجش را میداد. تا اینکه یکهو گند قضیه درآمد؛ کاشف به عمل آمد آقا ماشين بنز زیر پا انداخته و سر و وضعی به هم زده که بیا و ببین! سَفرعلي هم رگِ غیرتش زد بالا و تا ريال آخر پولش را به زور از حلقومش کشید بیرون.
این بهمنِ هفتخط، هفت سال بعدش تو آلمان به جرم کلاهبرداری از بیمه افتاد به زندان. سه سالی آب خنک خورد و تو محبس همبند سه تا دزد ایرانی شد که انزمان کازینوی دورتموند را زده بودند.
(بعدا اين سه تا دزد ایرانی موقع محاکمه از دادگاه فرار کردند)
علی ایتالیا تعریف میکرد که همون روزِ سرقتِ کازینو، سیاوش — یکی از رفقا — تو کازینو میپلکیده؛ همونجا یکی از دزدها جلوی صندوق ازش میپرسه: “تو ایرانی هستی؟ بیا این چندتا ژتون رو بگیر برو حال کن!
بهمن که آزاد شد، یکبار تو آپارتمانش تو «برزیک پلاسِ» Borsigplatz دورتموند رفتم سراغش.
دوسال بعدش هم تو یک خانه طبقه سوم تو خیابان Hohe Str دورتموند ديدمش.
چند سال بعد شنیدم باز کلاهبرداری کرده و جلای وطن کرده؛ غیبش زد که زد. لابد تو همان مرز ایران خفتش کردهاند و الان دارد حبس میکشد.
گرچه برادرش هنوز تو «مونستر» ماندگار است و پلک میزند.

یکی دیگر هم بود، هوشنگ نامی. با زنش از ايران به این دیارِ کفر فرار کرده بودند. مادر هوشنگ که پیشتر از شوی اولش طلاق گرفته, با مرد دیگری رفته بود زیر یک سقف، عزم فرنگ میکند برای دیدنِ پسر و عروس پا که به آلمان میگذارند، عروسِ خانه با شوهرِ مادرِ هوشنگ دست به یکی میکنند و یک شبه میروند پیِ کارشان؛ فرار به آمریکا!
مادرِ هوشنگ تنها بر ميگرده ايران تو بگو یک تئاترِ درامِ فرنگی،
وسطِ شهرِ مونستر، دریاچهای است به اسم «آ زِ» Aasee ؛ کلاسِ زبان و کالج و دانشگاه و «مِنزا» Mensa (همان سلفسرویسِ خودمان) همه دورِ این دریاچه چیده شدهاند.
مِنزا، پاتوقِ هرروزهٔ فراریها و دانشجویانِ ایرانی بود. — شلوغ، پرهیاهو و بسترِ مناسب برای اعلامیه پراکنیِ گروههای سیاسی.
آن وقتها، گوی سبقت دستِ مجاهدین (همان منافقین) بود؛ یارگیری میکردند که نیرو ببرند عراق برای حمله به ایران.
(سَفرعلي، پانزده سال بعد، خانهٔ اعیانی و بزرگی آنطرفِ همین دریاچهٔ «آ زِ» خرید و حالا هم همانجا خوشنشین شده است.)
برای اقامتِ مَمدَعلي، سَفرعلي دستبهدامنِ یک وکیلِ محلی شد به نام «نورمن مایر» که کارش پروندهٔ ایرانیها بود.
مایرِ وکیل، یک شهادتنامهٔ دروغینِ سیاسی سرهم کرد که «بله، این جوان اگر پایش برسد به ایران، طنابِ دار منتظرش است.»
همین کاغذ، یک اقامتِ موقتِ نیمبند برای مَمدَعلي ساخت؛ اقامتی که نه حقِ کار داشت و نه درس. اما حُسنِ دانشگاههای آلمان این بود که کاری به شهرداری و نظمیه نداشتند؛ برای ثبتنام، برگهٔ اقامت نمیخواستند. ولی اقامت برای چیزهای دیگر واجب بود؛ برای بیمه، ثبتِ آدرس توی «Einwohnermeldeamt» و باز کردنِ یک حسابِ بانکیِ دوزاری.
توی آن شلوغی، هر کسى برای اینکه ثابت کند سیاسی هست، باید خواهینخواهی کارتِ عضویتِ یکی از این دکانهای اپوزیسیون را میداشت؛ یا کارتِ سلطنتطلبهای «سازمان سام»، یا گروه «پرسپولیسِ» انگلیس، یا مشروطهخواهانِ فرانکفورت و یا همین منافقین. وکیل هم یکی از این کارتها را ضمیمهٔ پرونده میکرد.
این گروهها چشمِ دیدنِ همدیگر را نداشتند و کارشان مدام به چاقوکشی و کتککاری میکشید؛
بهخصوص این منافقین که من خودم از وحشیگریهایشان خاطرهها دارم.
مَمدَعلي هم برای محکمکاری، رفته بود کارتِ عضویتِ همهٔ این دکانها را منهای منافقین گرفته بود!
یکبار وکیلش کارتها را دید و شاخ درآورد؛ گفت: «عجب! اینها که سایهٔ هم را با تیر میزنند، تو چطور عضوِ هر سهتایشان هستی بشر؟»
آن زمانها تماس با ايران مکافاتی بود. یا باید منت تلفن گرانقیمت را میکشیدی یا چشم به راه نامه میماندی که تا برسد،
پیر آدم درمیآمد. این وسط سَفرعلي راهی پیدا کرده بود. ده بار شستی تلفن را تند و تند میکوبید پایین و بالا تا بوقِ صفر را بیندازد.
بله، سیستم را فریب میداد و از همان فرنگ، رایگان یا به قیمتِ یک تماس شهریِ دوزاری، وصل میشد به ایران.
–
مَمدَعلي با وجود تمام مشکلات در تمام مدتی که در مونستر بود، چند کار موقت پیدا کرد؛
اما چون خودش اجازه کار نداشت، با اجازه کار سَفرعلي سر کار رفت و در مجموع ۷۵۰ مارک پسانداز کرد و در نهایت موفق شد گواهینامه رانندگیاش را بگیرد و یک حساب بانکی باز کند وخودش را بيمه درمانى کند.
راهِ دورتموند
اولِ سپتامبر ۱۹۸۶، دانشگاهها که باز شد، مَمدَعلي از سه شهرِ Krefeld، Giessen و Dortmund پذیرش گرفت. اما چون مدرکِ زبانِ رسمیِ دانشگاه را نداشت، باید دو ترم توی خودِ دانشگاه یا کالج زبان میخواند. مَمدَعلي دید گذراندن کالج راحتتر است و بینِ آن سه شهر هم، دورتموند را انتخاب کرد که به مونستر نزدیکتر بود.
خانِ اول ورود به کالج، امتحانِ ورودی بود.
روزِ امتحان، مَمدَعلي تمامِ زندگیاش را که چپانده بود توی یک ساکِ کوچک، بست پشتِ دوچرخه . ساعت پنجِ صبح، توی آن سرمای سگکُش، مسیر ۵۰ کیلومتریِ مونستر تا دورتموند را با دوچرخه رکاب زد.
ساعت دهِ صبح، خیسِ عرق و جنازه رسید دورتموند و رفت سرِ جلسه و قبول هم شد و بدین ترتیب، با ۷۵۰ مارک در حسابش، مونستر را برای همیشه به مقصد دورتموند ترک کرد.
ساکش را همانجا، ردیفِ آخرِ کلاس رها کرد و چند شب را خانهٔ رفیقش، مسعودِ اصفهانی سر کرد تا بالاخره یک اتاقِ فکسنی حوالیِ مدرسه عالی پیدا کرد و ماندگار شد.

سَفرعلي هم این وسط از دانشگاهِ دوسلدورف توی رشتهٔ داروسازی پذیرش گرفت و بعدِ مدتی از آن دوست دخترش، ماریا لوئیزه، برید و افتاد گیرِ یک دخترکِ روانیِ آلمانی در مونستر و تا سال ۱۹۸۹ با او لولید. این چند سال، کارِ سَفرعلي شده بود پاره کردنِ لاستیکِ ماشین توی جادهٔ دوسلدورف به مونستر برای دیدنِ آن ضعیفه؛ تا اینکه آخرِ کار، دخترک دمش را گذاشت روی کولش و سَفرعلي را با روانِ پریشانش تنها گذاشت.
کالجِ مدرسهی عالی دورتموند
دانشآموزان کالجِ مدرسه عالی دورتموند شامل دو پسر و يک دختر از اندونزی ، سه پسر از موریتانی، یک دختر از لهستان، یک پسر از اکوادور، دو پسر از سوریه، دو پسر از فلسطین، یک پسر از افغانستان و مَمدَعلي میشدند.
افرادی که به این کالج آمده بودند، همگی بورس تحصیلی کشور خود را داشتند و از میان بهترین شاگردان انتخاب شده بودند؛ به جز فلسطینیها و افغانستانیها.
در نهایت همهی آنها قبول شدند، به جز فلسطینیها و دانشآموز افغانستانی که رد شدند، نتوانستند کالج را تمام کنند و مجبور شدند دوباره ثبتنام کنند.
مَمدَعلي گرامر زبان آلمانیاش چندان خوب نبود، اما در هر دو ترم کالج، بهترین شاگرد کلاس در تمام دروسِ غیر از زبان آلمانی بود.
سال قبلش، سروش و عنایتِ پزشکی، از بچههای اصفهان، این کالج رو تموم کرده بودن و حالا سروش سر کلاس رشتهی مکانیک میرفت و عنایت هم مخابرات.
سال بعد، ممدعلی توی درس و مشق رسید به عنایت و از اون به بعد، با هم معلومات در مخابرات رد و بدل میکردن.
بشنوید از احوالات عنایتِ پزشکی
عنایتِ پزشکی یک برادر کوچکتر داشت که درسش را در رشتهٔ الکترونیک، توی مجتمع دانشگاهی اصفهان تمام کرده بود. این برادر راهی دورتموند شد و آمد پیش برادر بزرگترش عنایت، تا فوقلیسانس بگیرد.
از قضا عنایت در آن روزها، دلباخته و شیدای یک دختر ترک شده بود، ولی دختره ولش کرد و رفت. عنایت هم بست کُنج خوابگاه کِز کرده بود و آهنگ هاى سوزناک گوش ميداد؛ خلاصه یک وضعی بود!
اما برادرش، حمید، واسه خودش عجوبهای بود و از آن رندهای روزگار!
به محض ورود، معطل ننشست؛ یک آپارتمانی دستپا کرد و عیال اش، مهناز را از ایران آورد. بعدش هم دستبهکار شد و سریع یک زن خوشگل از ایران برای عنایت نشان کرد؛ جورى که عنایتِ دوباره شد همان آدم سابق شد.
حمید به همین هم بسنده نکرد و کمی بعد، خواهرش میترا را هم از وطن به فرنگ آورد. حمید پزشکی درسش را تمام کرد، مال و منالی به هم زد و دو تا خانه هم خرید؛ ولی متأسفانه سرطان گرفت، درمانها هم اثری نکرد و درنهایت پارسال فوت کرد.
ممدعلی آشناییاش را با خواهر عنایت اینطوری تعریف میکند: «من مثل همیشه یک روز برای فیتنس راهی سالن ورزش دانشگاه شدم. هر دفعه بیست سی نفر دختر و پسر میآمدند، نیمساعتی ورزش میکردند و بعد هم میرفتند.
++البته زهرا خانم، آن سوگلیِ شیرازی ممدعلی هم بعضی وقتها در اتاق بغلی کاراته کار میکرد که داستانش جداست و بعداً تعریف میکنم! ++
همینطور که داشتم همگی دور سالن میدویدیم تا خودمان را گرم کنیم، چشمم افتاد به دختری که تا به آن روز ندیده بودم. چند دوری که چرخیدیم، سایهبهسایهاش رفتم و از زیر چشم خوب براندازش کردم. با خودم گفتم این چقدر قشنگ و نازه! این کیه؟ اصلاً چرا من تا حالا ندیدمش؟ یعنی ایرانیه؟
بساط فیتنس که جمع شد، خلایق ریختند درِ هم و منِ دربهدر توی شلوغی دنبال آن دختره میگشتم، که یکهو حمید مثل غول چراغ جادو جلوم سبز شد! حمید اصلاً اهل ورزش نبود. تا آمدم بگویم تو اینجا چهکار میکنی، یکهو چشمم افتاد به دختره که کنار حمید ایستاده بود. حمید گفت: “این خواهر منه، تازه از ایران آمده و فعلاً مهمان منه.” من را میگویی؟ انگار دنیا را به من داده بودند؛ و از آن روز به بعد، دیگر همهاش دنبال بهانه میگشتم که بروم خانهٔ حمید!
میترا رشتهٔ دندانپزشکی را در مشهد خوانده بود. یک تعریفهایی از گذشتهاش میکرد که توی حرفهایش خودم را میدیدم و حسابی شیفتهٔ صحبتهایش شده بودم. دختر خیلی زرنگی بود. بعد از آن هم چند صباحی توی دانشگاه میدیدمش، ولی بعدش ارتباطمان قطع شد. حمید بچهٔ بسیار زرنگی بود و کارهای خواهرش را ردیف کرد؛ الان میترا توی دورتموند مطب دندانپزشکی دارد، ولی من دیگر ندیدمش.»
یک روز ممد تعریف میکرد و میگفت:
«ترم دوم کالج مدرسه عالی بودم که عشق کفشهای اسکیت چهارچرخ افتاد تو سرم. رفتم از جمعهبازار یه جفت دستدومش رو خریدم و یه هفتهای تو “وستفالن پارک” باهاش تمرین کردم.
پیش خودم فکر کردم دیگه فوتوفن کار رو یاد گرفتم و حسابی حرفهای شدم.
به یکی از همکلاسیهای فلسطینیم گفتم: “عزیز برادر، تو سوار دوچرخه شو، منم از پشتت ترک چرخ رو میگیرم و تو منو بکشی؛ اینطوری خیلی حال میده!”
این فلسطینی کلهپوک هم عوض اینکه از جاده صاف بره، صاف رفت تو دستانداز! خودش با چرخ رد شد، ولی من خوردم زمین. مچ دست راستم یا ترک برداشت یا در رفت؛ خلاصه درد میکرد.
بلند شدم و با همون رفیقم رفتم کلينيک. شب نگهم داشتن، دستم رو گچ گرفتن و گفتن: “برو، پنج هفته دیگه بیا.” بیچاره رفیق فلسطینیم هم تو بیمارستان موند.
از شانس بد موقع امتحانات بود؛ باید حتماً امتحان میدادم وگرنه از کالج عقب میافتادم. فرداش با همون دست شکسته و گچگرفته بلند شدم رفتم سر کلاس و توی دو هفته، تمام امتحانها رو با دست چپ دادم!
یادمه فردای امتحان فیزیک، استاد اومد سر کلاس و شروع کرد به خوندن اسمها و نمرهها. اولین اسمی که خوند اسم من بود. هرّی دلم ریخت پایین و گفتم: “وای، گند زدم!” ولی استاد گفت تنها کسی که توی کلاس بالاترین نمره رو آورده من بوده؛ اونم با دست چپ!
دو هفته که گذشت، دیدم اینطوری فایده نداره و با این دستِ تو گچ هیچ کاریم جلو نمیره. یک شب نشستم با چاقو پشت گچ رو جوری بریدم که بشه دوباره به هم وصلش کرد.
از اون به بعد هر وقت کار داشتم گچ رو باز میکردم و وقتی کارم تموم میشد، دوباره میبستمش. سه هفته هم اینطوری گذروندم.
بعد از پنج هفته رفتم بیمارستان تا دکتر گچ رو باز کنه. دکتره تا دستم رو دید، شروع کرد به داد و بیداد و دعوا که: “چرا خودت بازش کردی؟!”
ولی بعد که دستم رو معاینه کرد، گفت: “بلند شو برو، دستت کاملاً خوب شده! بفرماييد زحمت شد”»
مَمدَعلي در دورتموند به «ممد اصفهانی» معروف شد، ولی ما برای ادامهی داستان همان نام مَمدَعلي را نگه میداریم.
در ترم دوم کالج، مَمدَعلي از آن اتاق فسقلیاش به اتاق فسقلی دیگری در یک محلهی خوب در مرکز شهر دورتموند که بسیار تمیزتر از اتاق قبلی بود, اسبابکشی کرد.
بعد از اتمام کالج، مَمدَعلي در همان مدرسهی عالی شالوکلاه کرد برای رشتهی مخابرات. اما چه مخابراتی؟ به دلش ننشست. هیچ چنگی به دل نمیزد.
فیلش یاد رشتهی فیزیک را کرده بود؛ آنهم فیزیک هستهای.
برای ورود به فیزیک، مدرکِ لعنتیِ «تیکورس» کالج لازم بود که او نداشت.
این بود که پاییز سال 1988 رفت سراغ کالجِ دانشگاه بوخوم. اسمش را نوشت و بیآنکه ریختِ کلاسها را ببیند، توی یک ماه، ضربتی تمام امتحانات را داد و مدرکِ کالج بوخوم را گذاشت جیبش.
با همان مدرک هم صاف رفت و توی رشتهی فیزیکِ دانشگاه دورتموند اسم نوشت.
توی دانشگاه، جماعتِ فیزیکخوانها تا دویست نفری میشدند؛ که از آن میان، کلاً شش-هفت تایی خارجی لای دست و پایشان پیدا میشد.
یکیشان همین علیرضا بود؛ از بچگی در آلمان بزرگ شده بود و دیپلمِ آلمان را داشت. از آن شاگردانِ پُرمایه و بااستعدادِ کلاس بود.
در همین اوضاع و احوال بود که بالاخره بعد از انتظارِها مَمدَعلي يک اتاقِ در خوابگاه به نامش در امد و توی خیابان «اوستنبرگ» Ostenbergstr. 109 صاحب اتاقِ 312 شد.
خوابگاه، بیخِ گوشِ دانشگاه بود، اما مدرسه عالی وسط شهرِ دورتموند قرار داشت؛ یعنی چیزی حدود ده کیلومتر فاصله بین این دو تا.
خلاصه، از آن روز به بعد، کار مَمدَعلي شده بود صبحها ساعت ۸ تا ۱۲ پای درس و مشقِ مخابرات، و ساعت ۱۲ گاز موتور را میگرفت به سمت دانشگاه برای کلاسِ درس فیزیک.
توی این سگدو زدنهای روزانه، سه تا موتورگازیِ قراضه عوض کرد که دوتایشان در این راه نفله شدند و یکی را هم توسط پلیس آلمان توقیف و از مدار خارج کرد!

خرج و مخارج مَمدَعلي تمام و کمال از همین کار کردنهای فصلیِ دانشجویی درمیآمد.
سالی سه بار دست به کار میشد؛ هر دفعه دو سه هفتهای عرق میریخت و در مجموع، سالی ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ مارک کاسب میشد.
اما توی دورتموندِ کارِ درستوحسابی گیر نمیآمد.
این بود که بعضی وقتها سفرعلی که به ایران میرفت، کلید اتاق خوابگاهش را در شهرِ دوسلدورف به مَمدَعلي میسپرد .
مَمدَعلي هم پا میشد و با یکی از همین موتورگازیهای قراضهاش، ویراژ میداد تا دوسلدورف برای کار؛
دو سه هفتهای همانجا لنگر میانداخت تا سفرعلی از ولایت برگردد.
آن زمانها، اجارهی یک اتاق توی خوابگاه حدود ۱۸۰ مارک میشد و با حدود ۲ مارک هم میشد یک ژتونِ غذا خرید و شکمی از عزا درآورد.
آلمانِ شرقی و غربی
داستان مَمدَعلي. قسمت دوم
و حالا بشنو از بازیهای این چرخوفلک!
در آن ایام، رادیو و تلویزیونهای آنالوگ کمکم از مدار خارج میشدند و جای خود را به این سیستمهای تازه و دیجیتالی میدادند.
دولت آلمان هم زحمتی کشیده بود و دو ماهواره برای پخش برنامههای زندهٔ تلویزیونی به آسمان فرستاده بود.
از آن طرف، ادارهٔ مخابرات آلمان برای اینکه مغزهای وطنیاش را از دست ندهد و جلوی فرار مغزها را بگیرد، به دانشجویان بومی بورس تحصیلی میداد تا بعد از درس، همانجا در ادارهٔ مخابرات مشغول به کار شوند.
خلاصه کار در مخابرات، به قول معروف توپِ توپ بود.
اما دست قضا، یک روز صبح مَمدَعلي از خواب بیدار شد و ای دل غافل، دیوار کذایی برلین را خراب کردند! و آلمان شرقی و غربی یکی شدند.
شرکتهای الکترونیکی آلمان یکییکی ورشکست شدند و زارتشان قمصور شد.
مخابرات آلمان هم کفگیرش به ته دیگ خورد و به کسانی که بورس تحصیلی داده بود گفت:
«شما را به خیر و ما را به سلامت!» و حتی یک نفرشان را هم تحویل نگرفت.
از آن دو ماهوارهٔ آلمانی هم بخاری بلند نشد و یکی پس از دیگری، جای خودشان را به ماهوارههای یک شرکت بلژیکی واگذار کردند.
و همه و همه درست مصادف شد با فارغالتحصیلی مَمدَعلي در رشتهٔ مخابرات!
در این هیروویر، تنها دکانهایی که رونق گرفت، رشتههای ساختمان و معماری و شهرسازی بود؛ آن هم برای بنا و آبادانی خرابههای آلمان شرقی.
هر ننه قمری که در پایاننامهٔ مهندسی ساختمانش آفتابهای کشیده بود و مدرکی دستُ پا کرده بود، روی هوا قاپیدندش و رفت سر کار.
در این میان، بازار کارهای دانشجویی همبرچيده شد و همین امر باعث شد مَمدَعلي درس فیزیک خود را که تازه مرحلهٔ مقدماتیاش را تمام کرده بود، کلاً ول کند و عطایش را به لقایش ببخشد؛
بگذریم از اینکه بو هم برده بود که در بلاد آلمان، به جماعت ایرانی اجازه نمیدهند پایاننامهٔ فیزیک هستهای بنویسند.
مَمدَعلي دید با این لیسانس مخابرات دستش جایی بند نمیشود.
ابتدا برای محکمکاری رفت دانشگاه بوخوم و اسمش را برای فوقلیسانس مخابرات نوشت.
چرا دانشگاه بوخوم؟ چون مَمدَعلي در دانشگاه دورتموند هنوز سر کلاس فیزیک میرفت.
همزمان، فکری به کلهاش زد و مدارک مهندسی ساختمانش را که بار چمدانِ ایران کرده بود، برداشت و برد مدرسهٔ عالی ساختمان در دورتموند، تا در رشتهٔ استاتیک مدرک لیسانسی دستُ پا کند. حقا که بیشتر واحدهایی که در پلیتکنیک ایران به دندان کشیده بود، به علاوهٔ چند واحد از همین مدرک مخابرات مفنگی، پذیرفته شدند.
مَمدَعلي دوباره بدون اینکه قدم مبارکش را در کلاسهای درس استاتیک بگذارد، باقی امتحانات مقدماتی را غیابی رد کرد تا رسید به همان پروژهٔ پایانی. این پروژهٔ کوفتیِ مرحلهٔ پایانی بایستی به دست یک گروه چهار نفره انجام میشد. مَمدَعليِ ما هم که رنگ کلاس را ندیده بود و کسی را نمیشناخت، نتوانست سه پایِ دیگر برای این مرحلهٔ پایانی پیدا کند. رفت پیش پروفسور و گفت که حاضر است بار این چهار نفر را یکتنه به دوش بکشد؛ اما آن نکبت زیر بار نرفت که نرفت. نتیجه آن شد که لیسانس استاتیک هم به یاری ابوالفضل برای همیشه کنسل شد!
تفریحات مَمدَعلي و افرادی که با آنها میپلکید.
(نامها البته همه مستعار است و واقعی نیستند).
در شهر مونستر، اضافه بر نامهایی که گفته شد، یک دختر شیرازی به نام سمیه بود که همزمان با مَمدَعلي، تک و تنها از شیراز آمده بود. دختره شرّ مطلق بود؛ جایی که محمدعلی در مقایسه با او عاقلتر به نظر میرسید! کارشون این بود که سرشون رو تو هر سوراخسنبهای تو گوشه و کنار شهر فرو کنن.
سمیه ابتدا میخواست پزشکی بخواند، اما شنیدم بعد از اتمام کالج، کلاً دور درس و دانشگاه را خط کشید و با یک مرد ایرانی که آژانس تاکسی در مونستر داشت ازدواج کرد.
مسعود اصفهانی از همان بدو امر، یار غار و رفیق سفرِ علی و همواره همراه مَمدَعلي بود. مسعود در مونستر با یک دختر آلمانی آشنا شد و ازدواج کرد. بعد از اینکه زنش توی دورتموند شغل معلمی پیدا کرد، هر دو کوچ کردند به دورتموند. رابطهٔ آنها بعد از ده سال و با داشتن یک پسر، به دعوا و فحشکاری و طلاقکشی کشید. مسعود بعد از این ماجرا، رفت ایران ازدواج کرد، دست عیالش رو گرفت و اومدن دورتموند، توی خونهی جدیدشون تو خیابون هوههشتراسه
نفر دیگر، علی ایتالیا بود که در دانشگاه دورتموند انفورماتیک میخواند و از دوستان مسعود اصفهانی بود.
یورگ، پسرِ یکی از پروفسورهای دانشگاه بود که در کلاس فیزیک با مَمدَعلي رفیق شده بود.
مَمدَعلي در همان ترم اول فیزیک، توی کلاس اسمش در رفت و همین شد که پسر پروفسور شیفتهاش شد و افتاد دنبالش.
پدر پولدارش خانهای اعیانی برای پسرک گرفته بود؛ این بود که مَمدَعلي یا بیشتر اوقات آنجا پلاس بود، یا یورگ میآمد خوابگاه به دیدنش. آشنایی و رفتوآمد مَمدَعلي با یورگ، مصادف شد با زمانی که حسینی و یوسفی برای دیدن مَمدَعلي از ایران به دورتموند آمدند. حسینی حسابی خاطرخواه مرام یورگ شده بود. مَمدَعلي چهار سال تمام، هر روز بعدازظهر به سالن ورزشی دانشگاه میرفت و بیشتر هم چسبیده بود به همین ورزش فیتنس.
اولین کامپیوتری که مَمدَعلي خرید، یک کومودور دستدوم شصتوچهار بود؛ به مبلغ ششصد مارک که فقط به درد بازی میخورد. یک سالی با آن سرگرم بود و بعد به قیمت پانصد مارک فروختش به بیژن. بعد رفت و یک کامپیوتر آتاری خرید. بعدها پایاننامهٔ رشتهٔ مخابراتش را که روی ریزپردازندهها بود، روی همین آتاری نوشت. خواستِ مَمدَعلي این بود که درس مخابرات را در فناوری مایکروویو به آخر برساند، اما امان از بیوقتی!
تمام آن حضراتی که تا دیروز برای خلق زحمتکش و طبقهٔ کارگر سینه چاک میکردند و یقه میدراندند، حالا دیگر برای خودشان دکانی باز کرده بودند. از حمید رشتی و محسن توده و عنایت بگیرید تا همین مسعود اصفهانی خودمان؛ که برای خدمت به خلق محروم ایران، پشتپا به رشتهٔ مکانیک در دانشگاه مونستر زده بود و رشتهٔ جامعهشناسی را انتخاب کرد تا درد تودهها را دوا کند! تمام اینها در راستای خط لنین تا چند سال قبل جلسات میگرفتند، بیانیه صادر میکردند، عربده میکشیدند و از مواضع و حقوق پایمالشدهٔ کارگر دادِ سخن میدادند، اما در این مدت، هر کدامشان تبدیل شده بودند به یکپا بورژوا و سرمایهدار! الان دیگر نه خبری از چریک اقلیتی بود و نه اکثریتی و نه فدایی؛ همه شسته و رفته، سر و ریشی صفا داده، مشغول جمعآوری مال و منال بودند.
ادامه دارد ….
فهرست سگدو زدنهاى مَمدَعلي در روزگارِ جوانی و زمان درس خوان:
کار در کارخانه توليد پشم شيشه در Münster
کار در کارخانه فولاد سازى در Düsseldorf
کار در شرکت تولید ماهواره و آنتن Ankaro in Lünen Produkten der Satelliten- und Antennentechnik
تولید سخت افزار کامپیوترهای آمیگا Kupke – Amiga Hardware Dortmund
کار در شرکت ظهور فیلم و عکس در Dortmund
2x نصب و راه اندازی سیستم های کنترل صنعتی در Göttingen
2x کار در پروژهٔ نوسازی تاسیسات نیروگاه برق در Recklinghausen
3x کار در کارخانه تولید تختهای سولاریوم در Dortmund
برنامهنویس و طراح در شرکت Remira in Dortmund
راننده تاکسی در شرکت Mork in Dortmund
سیستم و مهندسی فرآیند در شرکت PAC in Reklinghausen
برنامه نويسی در مرکز نوروانفورماتیک در Fraunhofer Institut in Dortmund
صورتِ شرکتهاى که مَمدَعلي، پس از فراغت از درس، عمرش را در آنها سپری کرد:
شرکت اينترنت UUnet آلمان
شرکت اينترنت و مخابرات Worldcom آمریکا
شرکت اينترنت و مخابرات MCI آمریکا
شرکت اينترنت و مخابرات بینالمللی Verizon آمریکا
شرکت خدمات دیجیتال بینالمللی Infosys هند





Leave a Reply