چهره‌هایی آشنا در سال ۴۵ در منطقه چهارسوق

سلام به همهٔ شما.

امروز می‌خواهم شما را ببرم به فلکهٔ چهارسوق، به حدود شصت سال پیش؛

جمع‌آوری و نوشتهٔ الف. ر.؛  سال ۲۰۲۶ .
(کلیهٔ رویدادها و آدم‌ها ساخته و پرداختهٔ ذهن نویسنده‌ست؛ تشابه یا امکانِ تشابه با آدم‌های واقعی، کاملاً تصادفیه.)


چهره‌هایی آشنا در سال ۴۵ در منطقه چهارسوق

چهارسو پر بود از آدم‌ها و شغل‌های جورواجور؛ از گدا، زغال‌فروش و نفت‌فروش گرفته تا دل‌وقلوه‌ای، گوسفندفروش، کهنه‌چین، سلمانیِ دوره‌گرد، فالگیر، دعانویس، زالوانداز و قهوه‌چی.
در این نوشته قرار است دربارهٔ آدم‌هایی حرف بزنیم که شاید خیلی‌ها اصلاً ندانند چه کسانی بودند، اما برای مردم آن روزگار، چهره‌هایی کاملاً آشنا بودند. بعضی‌هایشان کسبه بودند،
بعضی روضه‌خوان، بعضی اهل مسجد، بعضی کارگر و دوره‌گرد، و بعضی هم کسانی که مردم آن زمان به آن‌ها می‌گفتند «دیوانه».
اما جالب اینجاست که این آدم‌ها جزئی از زندگی روزمرهٔ محله بودند؛ آن‌قدر که اگر یکی‌شان چند روز پیدایش نمی‌شد، مردم می‌گفتند: «پس فلانی کجاست؟ چرا امروز پیداش نیست؟»

تفریحِ بزرگ‌ترها شده بود رفتن به تختِ فولاد، جلساتِ ختم انعام، سفرهٔ ابوالفضل، عمرکُشون، روضه‌خوانی و تعزیه و دسته‌های سینه‌زنی یا معرکه‌گیر و رمال؛

زن‌ها هم ما بچه‌های کوچک را همراهِ خودشان می‌بردند به مسجد لُنبان و آشِ نذری درست می‌کردند. سرِکتاب باز می‌کردند، دنبال دعانویسی، فالگیر و جن‌گیر، طلسم‌نویسی و باطل‌السِحر بودند؛ یا عریضه می‌نوشتند و می‌انداختند داخل جویِ آبِ آنجا.
در ضمن آن زمان از جشن تولد خبری نبود، اما عروسی‌ها سه روز طول می‌کشید؛ آشپز می‌آمد و غوغایی به پا می‌شد.

برای بچه‌ها هم بازی‌هایی مثل پِلاچُفته، هفت‌سنگ، لی‌لی و دویدن دنبال سگ‌های ولگرد و گربه‌ها تمامِ دل‌خوشی بود.
سابق یک چرخ‌وفلک می‌آمد چهارسوق و می‌رفت داخل کوچه‌ها؛ دو ریال می‌گرفت و ده دور سوارمان می‌کرد. یک مدتی هم بچه‌ها —از جمله خودِ من— کاغذِ شکلات‌های مینو را جمع می‌کردیم و می‌بردیم اولِ چهارباغ بالا، جلوی باشگاه تختی، تحویل می‌دادیم و جایش توپ می‌گرفتیم.

یک «عباس بستنی‌فروش» هم بود که یک گاریِ چهارچرخ داشت. بستنی را بین دو تا بیسکویتِ گرد می‌گذاشت و می‌فروخت دو ریال. تابستان‌ها آبِ انجیر یا آبِ هلو می‌آورد و به بچه‌ها می‌فروخت، همین که هوا سردتر می‌شد هم چغندر می‌پخت. همهٔ این‌ها را هم با همان گاریِ دستی حمل می‌کرد.

آن زمان کسی تلویزیون و تلفن نداشت؛ مردم به جای وقت‌گذرانی پای این چیزها، دور هم تو مسجد جمع می‌شدند. بعد از نماز، مجلسِ روضه بود و بینِ روضه هم چای می‌دادند.
از این روضه‌ها تنها چیزی که به خاطر دارم این است که می‌گفتند درِ خیبر را علی‌ابن‌ابی‌طالب یک‌تنه دروازه خیبر را از پاشنه کند، ولی وقتی عمر لنگهٔ در را به شکمِ زنِ او زد، زورش به عمر نمی‌رسید!
بگذریم از اینکه آن‌ها اصلاً همه‌شان تو چادر زندگی می‌کردند و بیابانِ عربستان چوب نداشت که بتوانند در بسازند؛
یا اینکه می‌گفتند اگر امام زمان بیاید، تمامِ علمای قم و مشهد می‌روند در رکاب آن حضرت و همهٔ کفار را می‌کُشند!

خوب… اول از همه، از دیوانه‌های محله شروع می‌کنیم که سرگرمیِ تمام اهالی بودند.
آن زمان جمعه‌شب‌ها، یکی از پاتوق‌های معروف، مسجد فلکهٔ چهارسوق بود.

در مقام نخست، «گنگه» بود که تو شیش پاتوقش بود.
اما نفر بعدی، «حسین دیوونه» بود. حسین برای خودش زنجیر درست می‌کرد و قیافه‌اش هم شبیه آفریقایی‌ها بود. معمولاً شلوار به پا داشت و پیراهن نمی‌پوشید.
پنجشنبه‌ها می‌آمد و از خیابان شاه، درست از وسط خیابان، راه می‌افتاد و می‌رفت طرف مسجد لنبان.
بچه‌ها از دور که حسین را می‌دیدند، صدایش می‌کردند: «حسینی! برق گرفتت؟» حسین هم که معلوم بود خیلی از این شوخی خوشش نمی‌آید، شروع می‌کرد به فحش دادن!

من آن موقع فقط پنج سالم بود و راستش را بخواهید، از حسین خیلی می‌ترسیدم.

بعد می‌رسیم به «رسول». رسول ساکن طوقچی بود و اتوبوس‌های واحد بدون بلیت سوارش می‌کردند! روی صندلی عقب می‌نشست، در خیابان‌ها می‌گشت و دوباره طوقچی پیاده می‌شد. از صندلی عقب برای مردم صدا و نوا درمی‌آورد؛ من عاشق این کارش بودم. سال ۵۴ آمد خانهٔ نخودیان روضه؛ من و پسرِ «آقا مشتری» او را تا کوچهٔ جوزدان بدرقه کردیم.

یکی دیگر از چهره‌های معروف آن زمان، «غلامرضا عبدی» بود که به «باقالی» معروف بود.
در سال ۱۳۵۰، حاج‌آقا مهدی مظاهری یک روز به من گفت: «شما خدمت این آقا ارادت دارید؟»

«آقارضا». آقارضا یک مرد حسابی و آدم آرامی بود. در چهارسوق قدم می‌زد و با کسی هم حرف نمی‌زد؛ فقط یک عادت خاص داشت که دستش همیشه داخل زیرشلواری‌اش بود! خانه‌اش تو دالان «احمدِ حاج سمال» بود.

«عباس» و «محسن» هم از صارمیه می‌آمدند چهارسو و افراد عاقل را دیوانه می‌کردند! این «ضرابی» را که در مسجد معلم قرآن بود، خیلی اذیت می‌کردند. «شیخ حسین» هم که در چهارسوق، جای سوپریِ فعلی، حصیر می‌فروخت، از دست این‌ها آسی شده بود.

«گاگا» یک آب‌کشِ ریزاندام بود؛ بندهٔ خدا دیوانه نبود. یک بار «حاج جواد بابای» یک ریال به او داد، اما او پول را پرت کرد آن‌طرف!
یادم می‌آید دههٔ ۴۰، شب‌ها می‌آمد پشت خانهٔ «حاج عباسِ حمومی» و تا سحر گریه می‌کرد و سحر هم می‌رفت.
من و مادرِ خدابیامرزم، حدود ساعت ۱۱ شب می‌رفتیم از بن‌بست یزدان‌پناه شیرِ گاو بگیریم و من همیشه از صدای بلند گریهٔ گاگا می‌ترسیدم.

یک نفر دیگر هم بود که ظاهراً مردی دهاتی بود و فکر می‌کنم اهل رهنان بود.
قد بلندی داشت و یک بیل بلند هم دستش می‌گرفت. شب‌ها می‌آمد جلوی وانت‌تلفنی می‌ایستاد و بی‌صدا گریه می‌کرد.

یک «دکتر رحیمی» هم بود که نرسیده به سرتیپ مطب داشت؛ دکترِ افراد روانی بود و من گاه‌گداری به او سر می‌زدم.

شب‌ها می‌آمد جلوی وانت‌تلفنی، می‌ایستاد و بی‌صدا گریه می‌کرد.

یک «دکتر رحیمی» بود که نرسیده به سرتیپ مطب داشت؛ دکترِ افراد روانی هم بود و من گاه‌گداری به او سر می‌زدم.

محرم ۴۵ “عباس فتح الله خان” خونه نوری رفت منبر و “حج محمود نوری” از چشم من دید.

«مجتبی» و «باقر بهشتی‌نژاد»؛ باقر سال ۱۳۶۵ و مجتبی سال ۱۳۸۱ فوت شدند. گاهی با هم دعوایشان هم می‌شد.

یک «دکتر رحیمی» بود که نرسیده به سرتیپ مطب داشت؛ دکترِ افراد روانی هم بود و من گاه‌گداری به او سر می‌زدم.
یکی هم «اسداللهی» بود که مردی پیر بود.
اخلاقي
  در سبزی فروشی می‌گفتند پاسبان بوده.

 

خانه‌هایی که در آن‌ها مجالسِ عزاداری برگزار می‌شد:
این خانه‌ها و مجالس روضه در آن زمان فقط محل عزاداری نبودند؛ بخشی از زندگی اجتماعی محله بودند.

  • خانهٔ نوری
  • خانهٔ گاوبندها
  • خانهٔ بُزرگزاد
  • خانهٔ «علی حَجی»؛ توی خانهٔ «علی حَجی» تابوتِ امام حسین را درست می‌کردند. روز عاشورا حدود بیست نفر می‌شدند و تابوت را از خانهٔ خودشان برمی‌داشتند و می‌آوردند خانهٔ «علی حَجی»، و جالب اینجاست که همه‌شان با هم غش می‌کردند!
  • منزلِ خُلدی
  • خانهٔ عمومیا
  • خانهٔ هاشم‌الحسینی
  • خانهٔ نُخُودیان

در خانهٔ نُخُودیان که روضه می‌گرفتند، آخوندها و روضه‌خوان‌ها را بر اساس درجه‌بندی که کرده بودند، منبر می‌فرستادند! عصرها آن‌هایی که پولِ کمتری می‌گرفتند منبر می‌رفتند و بعد از نماز، آن‌هایی که میزانِ دریافتی و پولِ بیشتری می‌گرفتند.

ترتیبِ منبرِ آخوندها:

۱. میرزا علی بدری
۲. فخرالدین روضاتی
۳. حسین هاشم‌الحسینی
۴. محمد هاشم‌الحسینی
۵. محمد روضاتی
۶. مهدی مظاهری
۷. محمد بهشتی (و اقامهٔ نماز توسط سید محمدعلی روضاتی)
۸. حسین خطیبی
۹. رضا جزایری
۱۰. جمال‌الدین صهری
۱۱. شیخ محمدتقی رهبر
۱۲. سید رضا روضاتی
۱۳. لسان‌الواعظین

***
حاج اقا فخر با خر براي روضه خواندن میامد و رمضون هم پشت خر میدوید.

این اواخر یادمه بعداز اینکه میرزاعلی بدری درسال۵۱ فوت شد, ابن یمین خونه نخودیان هم منبر میرفت.
از سال ۵۲ ابن یمین جای بدری را گرفت و اقا اولی بود.
من که وارد روضه میشدم حاج احمد نخودیان مرا مورد تفقد قرار میدادند.
روح محمودیه بهبهانی هم شاد، شنیدم اعدامش کردنند.

ترتیبِ منبرِ آخوندها, خونه حج عباس.

  1. آقا حسام روضاتی
  2. آقای ادیب
  3. رضابهشتی
  4. حائری
  5. مهدی فهامی
  6. شرف

خونه علی حجی  آخوند اولی مجدالحسبنی بود.


کسبه های پشتِ آشپزی و فلکهٔ چهارسوق

حالا برویم سراغ آدم‌های دیگری که بخشی از هویت چهارسوق بودند؛ یعنی کسبه و آدم‌های معروف محله.

اهتمام و شیرانی؛ دو قلم‌زن که پهلوی مسجد سر چهارراه بودند.
آقای ابراهیمی سر چهارراه، داخل مغازهٔ عباس چرخی، سلمانی داشت.
بچه‌ها که می‌رفتند روی پشت‌بام دکانش توت بخورند، فحش می‌داد و می‌گفت: «الان دکان خراب میشه!»

امساکی سلمانی پهلوی حمام سابق بود.
حاج محمدِ ریزانه مغازهٔ قصابی در فلکهٔ چهارسوق داشت.
اوس‌میتی حلبی‌ساز بود.
مرتضی نانوا هم پدرخانم آقای عباسعلی کدخدایی بود که بعدها سخنگوی شورای نگهبان شد.
جوادِ علاف.
حسینِ تسلیمیِ نانوا سر کوچهٔ قزوینی‌ها، و پدرش ابوالقاسم.
حاج اکبرِ کاروانسرا، که ذغالی بود،
حاج علیِ مددکن که پنبه‌فروش بود،
و سیدِ سرشوقی اول کوچهٔ دکتر نواب که چلوخورشتی داشت.

یک عکاسی هم بود تو فلکهٔ چهارسوق به نام عکاسیِ ب‌ب.
روی دیوارها تبلیغ می‌کردند:
«در عکاسیِ ب‌ب عکس بگیرید.»

عباس سماوری هم سماورساز بود و هم فوتبالیست. مغازه‌اش دم جوزدان قرار داشت.
عباس سماوری سال ۱۳۲۷ در ورزشگاه تختی، دفاع چپ بوده تيم فوتبال اصفهان بود.

حاج قاسم آجیلی، معروف به عرب،
در سال ۱۳۴۵، حاج قاسم آجیلی همراه همسرش مشرف شدند به مکه.

بعد هم می‌رسیم به حاج نصراللهِ آشپز،

آقا مرتضیِ ریزانه که پشت خانهٔ ما بود؛ ابتدا قصاب بود و بعد رانندهٔ تریلی شد،
و حاج علی و آقا رسولِ بستنی‌فروش که دکه‌شان سرِ کوچهٔ بیمارستان بود.

علی محراب قصابی داشت، روبه‌روی مغازهٔ حاج اسماعیل عطار.
کارخانهٔ بستنیِ نانا هم در کوچهٔ علیقلی‌بیگ بود.
احمدِ حقیقی در دالانِ خانهٔ حاج علی و حج اسمال بود. شیرِ گاو داشتند.

مش سیف‌الله هم در دههٔ ۴۰ سوفور و پاکبان محله بود.
یزدیِ نانوا روبه‌روی خانهٔ حاجیان بود.

مش محمود ماست‌بند.
مش محمود فرنی و ماست و موسیر درجه‌یک و شیره‌های خوشمزه داشت.

و البته آشیخ شقی

این‌ها همه بخشی از همان جامعهٔ کوچک محلی بودند؛ جامعه‌ای که تقریباً همه همدیگر را می‌شناختند.

 


اموات تشییع و تدفین و ترحیم

۱۷ فروردین ۱۳۵۵ در گذشت سید اسماعیل میرمحمد صادقی معروف به آقا کوکو. ان روز باقالی مشهد بود وقتی از مشهد اومد اقا کوکو فوت شده بود و باقالی ادای احترام کرد.

نهم بهمن ۱۳۷۰ فوت مرحوم علیرضا فاتحی معروف به معل گل وبلبل. عصرهای جمعه میامد منزل ما روضه می خواند.

۲۵ دی ماه ۱۳۷۶ فوت اقا ملاذ
سال۵۴ بچه ها روی سکو منزل آقا ملاذ نشسته بودند که ناگهان آقا از راه رسیدند و گفتند واقعآ احمقیند.
پدر من از اقا ملاذ طرفداری کرد. رفته بودیم توپ را بیاریم از تو دالان یک دفعه اقا ملاذ مرا و امیری جواد را گیرمون کشید تو دالان. من یک جیغ کشیدم و در رفتم ولی امیرجواد را گیر کشید و بک پشت کله ی خورد.

پنجشنبه ها آشیخ قلوم علی ظهر میامد مسجد چارو. ریزه اندام بود و باطن دار. بعدازنمازعصرمیرفت منبر مردم کمکش می کردند پاش هم انگار شل بود.

 


در این بخش جملات قصار در گروه

احمدى: حاج اقا محمد روضاتی گفته بود اصغر قفلی هم دعا کمیل خون شده

احمدى: مشت گره کرده چنگ چنگ تا پیروزی
شب آخر بمباران که افتاد تو حسین آباد من رفتم دیدن، موقع برگشتن آمدم دم درب بیمارستان کاشانی و دیدم حاج آقا رضا از خونه آمده بود بیرون. تا من را دید چون میدونست پاسدارم یک دفعه آمد جلو من دستش را برد بالا و با داد گفت چنگ چنگ تا پیروزی بعنوان طعنه من هم الفرار.

احمدى: حسینی من فردا میخام برم سر قبر ظله سلطان پشت مسجد شیخ لطف‌الله تو هم بیا!

احمدى: وای غلامحسین بیا بریم با هم “جامع المقدمات” بخونیم.

احمدى: رسول, بیا مرا ببر دانشگاههای خارج
حسينی: خدا بیامرزد “استاد عزیزااله کفاش” گفت نه به دیونه کو.. بده نه کو.. دیونه بزار. اینجا هم گروه دیونه خونه شده.

غلام حسین: بکشید بیرون از “آقا مصطفی جیگری” – ۴روزه بحث ک..ر آقامصطفاست.

غلام حسین: “اقارضا بچه مچا” میگفت نیاید تو مسجد, باعث فسق فجور میشه.
احمدى: هوا سرد است فعلا دکتر گفت تا عید بیرون نرو!
جوزدانی: دکتر ککه خورد خودتو بپوشون!

احمدى: به “آسید عباس خلیلیان” گفتم خیلی چاکرم, گفت باش تا عوضت کنم.

سال ۶۰ “حاج محمد شکر شاد” و “حاج اقا رسول مصلحی” و “حاج آقا تقی پسندی” تو بسیج بودند شبها هم کف خیابان شاه میدویدند و شعار می‌دادند.
ابان سال ۶۰ “حسین حاجیان” سر ممد فرقانی داد زد و گفت پس کی میخوای این تابلو را تموم کنی تابلوی الله اکبر خمینی رهبر را فرقانی هم سرخ شده بود و ناراحت چسبید به کار و تمومش کرد و گفت دیگه من دست به این تابلو نمیزنم اگه خراب شد دیگه ربطی به من نداره.
درسته یک چیزای یادم میاد . رفتیم از دکانهای چهارسوق پول گرفتم و گفت چرا به من نگفتید و نور بخش زرگر بغل دکان باقری گفت مگه چندی میخواستید.

احمدى: حاجیان مرا در کابینه راه نداد.

اواخر آذرماه ۶۰ سحر گاه رفتم “حمام حج عباس” اتفاقا استکی هم آنجا بود. استکی که نزدیک منزل پیشگاهی سوپری داشت از من پرسید رئیس بسیج کیه گفتم حاجیان گفت معاونش کیه گفتم ممد آسد حسن ، چون آن روز ها ممد آسد حسن برو برویی داشت در بسیج و پاکاری پاکار بود

دیماه ۶۲ “منصور زاغی نژاد” از تلفن عمومی زنگ زد به “سوپر بابایی” و گفت به “حسین سلجوقیان” بگویید بیاد پشت تلفن آمد پشت تلفن گفت من از بندر زنگ میزنم, یگ خاور گرمک برات بار زدیم فردا میرستد بدستت
حسينی: سلجوقیان گفت آخه در دی ماه که گرمک نیست و باورش هم اومده بود. یک سالی چنین برنامه ای را داشتیم تا سال ۶۴ ادامه داشت.

روز عاشورای سال ۶۴ فروتن خادم مسجد رفت پشت بلندگو و گفت یک بچه پیداشده درب مغازه حسین آقای شمر است, ناگهان حسین شمر خشمگین با کفش وارد شبستان مسجد شد.

 


سلحشوران که به نحوی  در به ثمر رساندن یا با حضور خودشان به نهضت‌ انقلاب اسلامی ر…

آقا مشتری
حسن موشی
حسین شمر
ممدطلا
اصغر قلفی
حسن چراغی.
استادمحمود پوز چوله.
حسن شلی.
رضادرازه.
آشیخ شقی.
حج حسن مرده شور
محمد جیری ویری
اوس علی شلنگ انداز
محمد نفتی
قریب بقال
عباسی سرهنگ
ناهیدی سرهنگ
اسید حسن پینه دوز

 


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*