داستان ممدعلى و سودای فرنگ

این، سرگذشتِ یکی از بچه‌های محله‌ اِلیارونِ اصفهانه

پسری که وسط جنگِ ایران و عراق، یه روز تَرکِ وطن کرد، عطای ماندن انرا به لقاش بخشیدُ رفت بدنبال سرنوشت در ولایتِ غُربَت…

نوشتهٔ م. ف.; گوتینگهن سال ۲۰۲۶ .
(کلیهٔ رویدادها و آدم‌های این رمان، ساخته و پرداختهٔ ذهن نویسنده‌ست؛ تشابه یا امکانِ تشابه با رویدادها، صحنه‌ها و آدم‌های واقعی در این رمان، کاملاً تصادفیه.)

 


(26:33)  داستان مَمدَعلي. قسمت اول

 

بله، پاییز سال ۱۳۵۷، و روزای تق‌وتوقِ انقلاب. این سرودی که شنیدید، سرودِ “بهاران خجسته باد” بود؛ ساختهٔ رفقای چپ‌گرا و مارکسیستِ ولایت که اون زمان همه‌جا پخش می‌شد.
من مطمئنم اونایی که الان تو اصفهان، پشت چهل‌ستون روی نیمکت‌های پارک نشستن همشون این ترانه رو شنیدن.
همون پارکی که بین بچه‌های کوچیک، به پارک پیرمردها معروفه.»

انقلاب که پیروز شد، مَمدَعلي چند ترمی دست‌وپاشکسته از ادامه درسش را در تهران خواند که یک‌هو ورق برگشت و انقلاب فرهنگی شد و درِ دکانِ دانشگاه‌ها را تخته کردند؛
دِ برو که رفتی تا سه سال بعد.

هنوز بوی باروتِ جنگ بلند نشده بود.
مَمدَعلي نشست کلاهش را قاضی کرد که «خوب، این تُوقيفِ اجباری بهترین فرصت است برای ادای دین به خاک و رفتن به سربازى.»
شال‌ و کلاه کرد و رفت پادگانِ دروازه شیرازِ اصفهان و توی صفِ داوطلب‌ها ایستاد تا نوبتش شد.

افسرِ مدارکهاش را زیر و رو کرد؛ همه‌چیز جفت‌وجور بود و همین که خواست قلم بذاره روی کاغذ، پرسید: “چه‌کاره‌ای؟” مَمدَعلي گفت: “دانشجوی ترم پنجم؛ و فعلاً بیکارم.”
افسر گفت: “معافی! بفرما; نفر بعدى”.

و یک برگهٔ معافیتِ پزشکی تَپوند کفِ دستش.

آن وقت‌ها رفیقش، «محمدرضا» که از بچه‌های محلهٔ خَلَجا و توی انستیتو تکنولوژی اصفهان درس می‌خاند،
بلیت گرفته و پرواز کرده بود به ایتالیا برای ادای فضل بیشتر.

بعدها خبر آوردند که درسِ ساختمان را بوسیده و گذاشته کنار و چسبیده به مکانیک.

مَمدَعلي هم که از قدیم‌الایام نافش را با آرزوی فرنگ بریده بودند، یک‌بار جیبش را تکاند، رفت سراغ آژانس مسافرتی «میهن‌تور»  و یک هفته‌ای رفت استانبول؛ به این امید اينکه راهی به اسپانیا باز کنه.
اما نشد؛ دست‌از‌ پا درازتر و با جیبِ خالی برگشت ولایت.

 جبهه و سودای آلمان

تو روزهای انقلاب فرهنگی، کار مَمدَعلي شده بود پرسه زدن توی محلهٔ چارسوی اصفهان و گذرانِ عمرِ بی‌حاصل.
تا اینکه يک روز حسينى بهش گفت:
«پسر، این‌طور لولیدن توی کوچه چه فایده؟ برو جبهه، پیشِ بچه‌محله‌مان محسن زاهدی که فرمانده مخابرات لشکره.»

همین یک کلام، پای مَمدَعلي را کشاند به جبهه و به مقرِ مخابرات در شهرک. مَمدَعلي شش ماهی آنجا تو جبهه پلکید و دو تا عملیات را هم به چشم دید.

توی همان گیرودارِ پادگان و شهرک، با پسری آشنا شد به اسم سَفرعلي؛ از بچه‌های بالای خیابان كُهندژ، حوالیِ همایون‌شهر.

عملیاتِ آخر که ته کشید و برگشتند به پادگان، سَفرعلي، مَمدَعلي را کشید کنار و پچ‌پچ‌کنان گفت:
«من کارِ اعزام به خارجم درست شده؛ عازمِ آلمانم. پا که سفت کردم، تو را هم یک‌جوری می‌کشم پیِ خودم.»

مَمدَعلي آن روزها داشت کج‌ دارُمریز زبان اسپانیایی می‌خواند که برود آن‌ورِ دنیا.
اما این حرفِ سَفرعلي، برق از سرش پراند. دودوتا چهارتا کرد که:
«آلمان و درس‌خاندنش کجا و اسپانیا کجا؟ آنجا برسی، دانشگاه مجانی است و مواجبی هم لابد در کاره.»

رفتن به اسپانیا را زنده به گور کرد و افتاد به جانِ گرامرِ آلمانی.

شش ماه از ماندنش در پادگان و شهرک گذشت؛ مَمدَعلي آنچه باید می‌دید، دیده بود و چشیده بود.
با سَفرعلي قرارهای بعدی را گذاشت و برگشت به الیارون؛

اما سَفرعلي باید تو پادگان می‌ماند تا تکلیفِ خدمتش روشن می‌شد.
یک ماه بعد، دو سالِ خدمتِ سَفرعلي هم سر آمد.
کارتِ پایان خدمت را گذاشت جیبش، ده هزار مارکِ بی‌زبان را  هم چسباند به سینش و یاعلی؛ رفت شهرِ «مونستِر» در آلمان و نشست پای درسِ زبان.

از این‌طرف، مَمدَعلي به لطفِ برادرِ رفیقش حسینی، که تازه از فرنگِ آمریکا برگشته و همه‌کارهٔ شرکتِ آجرسازی هراب شده بود، دستش به کار بند شد.

کارخانه آجرسازی هراب توی جاده شیراز، حوالیِ مَهیار بود.
می‌گفتند مالِ برادرِ شاهِ مخلوع بوده که بعد از سال ۵۷، مصادره‌اش کرده بودند.

مَمدَعلي یک سالِ تمام، کلهٔ سحر می آمد سرِ خیابان خرم، منتظرِ اتوبوسِ سرویسِ شرکت می‌نشست تا ببردش بیابان خدا.
یک سالی اونجا تو شرکت، سیم‌کشی و برق‌کشی می‌کرد و تو این مدت، سی هزار تومانی پس‌انداز کرد..
همان وقت‌ها، عصر که می‌شد، خودش را می‌رساند به آموزشگاهِ زبان آلمانی، اولِ خیابان شیخ‌بهایی.
معلمش مردی بود به نام آقای خجسته؛ از آن دبیرهای قدیمیِ اصفهان که انگلیسی و آلمانی را مثلِ بلبل می‌جوید.

ویزای ژرمن‌ها و گریز

هر دو سه ماه یک‌بار، نامه‌ای بین مَمدَعلي و سَفرعلي ردوبدل می‌شد. مَمدَعلي راستش چندان به قول هاى سَفرعلي امید نداشت و زیاد رو اونا حساب باز نمی‌کرد.
اما از قضا، سَفرعلي توی همان مونستر با دختری آشنا شده بود به نام «ماریا لوئیزه». دختره بدجور خاطرخواهش شده بود و گوش‌به‌فرمان.
سَفرعلي هم از اين فرصت استفاده کرد و گفته بهش که یک دعوت‌نامه بفرسته برای مَمدَعلي توی ایران.

دخترک هم نه نگفته بود و دو تا دعوت‌نامهٔ شسته-رُفته فرستاده بود.

مَمدَعلي هم معطل نکرد؛ دعوت‌نامهٔ را با هرچه سند و مدرک داشت، از دیپلمِ هنرستان و دیپلمِ رياضى گرفته تا گواهیِ موقتِ مدرسه عالی و مدرکِ زبانِ خجسته، همه را داد دستِ مترجم.
دادگستری و وزارت خارجه هم مهر تاییدی زد پای تمام آنها ويک روز راهى سفارت شد.

یک شب تا بوقِ سحر، پشت درِ سفارتِ آلمان روی آسفالت خوابید تا نوبتش شد.

رفت داخل، مصاحبه کرد و از حُسنِ حادثه، یک ویزای یک‌ماهه چسباندند توی پاسپورتش.

پرواز به ديار فرنگ

پیش از این، مَمدَعلي چهار سال, همان روزهایکه دانش اموز هنرستان بود توی شرکت ساختمانى «هارد» برای مهندس دوستانی که در اصفهان شخص سر شناسى بود نقشه‌کشی میکرد.
مهندس دوستانی، از آن متمولینِ لوطی و نام‌دارِ اصفهان بود و تا فهمید مَمدَعلي عازمِ دیارِ کفر است، دست کرد جیبش و بیست و پنج هزار تومانِ نقد گذاشت کفِ دستش؛ هدیهٔ سفر; يا على,
مَمدَعلي با این پول، بلیت هواپیمای تهران-فرانکفورت و فرانکفورت-اُزنابروک را خرید و با آن سی هزار تومانِ پس‌اندازِ خودش ، هزار مارکِ دست‌وپا کرد.

کارخانه آجر سازی هراب

شرکت ساختمانى هارد

 

مَمدَعلي بی‌خبر و بدونِ هماهنگی با سَفرعلي، پرواز کرد. فرودگاه مهرآباد را پشت سر گذاشت و نشست فرانکفورت.

از آنجا با یک طیارهٔ ملخیِ قراضه رفت اُزنابروک و از فرودگاه آنجا هم یک تاکسی گرفت به مقصدِ خوابگاهِ سَفرعلي توی شهرِ مونستر؛ خیابان «گشر‌وِگ»، پلاک ۸۲ و تا ساعت پنجِ عصر، کز کرد جلوی در خوابگاه‌ که یک‌هو سَفرعلي با دوچرخه از کالج برگشت و با دیدن مَمدَعلي کپ کرد!

شش ماهی مَمدَعلي توی همون اتاق، هم‌پیاله و هم‌سُفرِ سَفرعلي بود.

خوابگاه‌های دانشگاه‌ دو جور بود؛ یا آپارتمانِ مستقل با آشپزخانه و توالت اختصاصی که وقتی در را می‌بستی، انگار توی غارِ خودت هستی و کاری به کارِ دنیا نداری؛ یا از این اتاق‌های اشتراکیِ کاروانسرا طور که آشپزخانه و توالتش تهِ راهرو بود و مالِ همهٔ اهلِ طبقه.
سَفرعلي اوايل کار، توی محلهٔ «گیون‌بک» براى يکى از همین اتاق‌های اشتراکی قرارداد بسته بود، اما چون اتاق‌ باب ميلش نبود، آن را پنهانی اجاره به کسى داده بود و خودش آمده بود «گشروگ»  توی یک اتاقِ مستقل و قاچاقی زندگی ميکرد.

توی آن شش ماه که مَمدَعلي انجا بود، دو بار اتاق عوض کردند؛ چون «هاوس‌مایستر»  همان سرپرستِ خوابگاه، مثلِ مفتش مدام آمار می‌گرفت تا کسانيکه بدونه قرارداد و قاچاقی در خوابگاه زندگی ميکند, بیندازه بیرون.

10:00
مَمدَعلي از همون روزِ اول که اومد، همه‌چی خورد تو ذوقش.
توی راه، بینِ فرودگاه تا شهرِ مونستر، چندتا گله گوسفند و گاو دیده بود و چندتا ساختمون مثلِ خونه‌های شمال تو رشت!
به سَفرعلي گفت: “اینجا کُجاست اُمدی؟ گِرِفتی منو؟ من کارام رُ می‌کنم، برمی‌گردم.”

سَفرعلي به مَمدَعلي گفت: “مَمَدی! پاسپورتت رو بده ببینم برای چند روز ویزا زدن؟” و پاسپورت رو گرفت و قایم کرد؛ و یک ماهِ دیگه پاسپورت رو بهش برگردوند!

گفت: “تو مَمَدی، هنوز مُجی، حالت خوب نیست؛ صبر کن یه چند روزی تا حالت جا بیاد.”

 غربت، سیاست

سَفرعلي چون با بورسِ «اعزام به خارج» آمده بود، نانش توی روغن بود و تسهیلاتِ خوبى داشت. یک سالی مونستر زبان خواند و بعدش رفت کالج‌.

گذراندن دوره‌ی این کالج‌ها برای کسانی که با دیپلم ایران وارد آلمان می‌شدند، الزامی بود؛ چرا که دوره‌ی دبیرستان و اخذ دیپلم در آلمان سیزده سال طول می‌کشید و به همین دلیل، مدرک دوازده‌ساله‌ی ایران را برای ورود مستقیم به دانشگاه قبول نداشتند.

ایرانی‌ها برای شروع تحصیلات دانشگاهی مجبورند یک سال در این کالج‌ها که بخشی از خودِ دانشگاه‌ها هستند, بگذرانند. این کالج‌ها به طور کلی شامل دو شاخه‌ی اصلی می‌شدند: یکی شاخهٔ «اِم کورس» که پیش‌نیاز ادامه‌ی تحصیل در رشته‌های پزشکی و علوم تجربی و شاخهٔ «تی‌کورس» پیش‌نیاز ادامه‌ی تحصیل در رشته‌های فنی و مهندسی.

ممدلی و صفرعلی دورتموند
مَمدَعلي و سَفرعلي دُورتموند  1987

12:00
زمستانِ ۱۹۸۶ که مَمدَعلي پایش رسید به آلمان، سَفرعلي تازه داشت «اِم کورس» می‌خواند.

از فردای ورودش، مَمدَعلي همراهِ چند تا پناهندهٔ ایرانی که دو سه ماه زودتر از او آمده بودند از جمله مقصود و یک اعجوبه‌ای به اسم «بهمن دیوانه», رفت کلاسِ زبانِ آلمانی زير نظر کلیسا.
بهمن توی همان خوابگاه‌های منطقه گیون‌بک همان نزديکيها زندگى ميکرد؛ هر روز صبح با دوچرخه‌اش می‌آمد جلوی در و مَمدَعلي هم با یک دوچرخهٔ قراضه که پیدا کرده بود، هم‌رکابش می‌شد تا کلاس. این بازی تا اولِ پاییزِ ۱۹۸۶ برقرار بود.

بهمن دیوانه از طایفه مسجدسلیمان بود.
از ایران تُوبره‌اَش را با یه پولی هنگفتى پر کرده و زده بود به چاک، اما دائم ناله بی‌پولی می‌کرد.
سَفرعليِ ساده‌دل هم هی به دهانش نگاه می‌کرد و خرجش را می‌داد. تا اینکه یک‌هو گند قضیه درآمد؛ کاشف به عمل آمد آقا ماشين بنز زیر پا انداخته و سر و وضعی به هم زده که بیا و ببین!
سَفرعلي هم رگِ غیرتش زد بالا و تا ريال آخر پولش را به زور از حلقومش کشید بیرون.
این بهمنِ هفت‌خط، هفت سال بعدش تو آلمان به جرم کلاهبرداری از بیمه به زندان افتاد . سه سالی آب خنک خورد و هم‌بند سه تا دزد ایرانی ديگر شد که ان موقعه کازینوی دُورتموند را زده بودند.

مجید ایتالیا تعریف می‌کرد که همون روزِ سرقتِ کازینو، سیاوش — یکی از رفقا — تو کازینو می‌پلکیده؛ همون‌جا یکی از دزدها سیاوش رو جلوی صندوق می‌بینه و ازش می‌پرسه: “تو ایرانی؟ بیا این چندتا ژتون رو بگیر برو حال کن!

«بعدها شنیدم که این سه دزد، در جریانِ محاکمه‌شون در روزِ روشن، و در زمان تنفس دادگاه که برای صدور حکم داده شده بود، ملحفه‌هاشون رو به هم گره زده و از پنجره فرار کرده‌ان.»

بهمن که آزاد شد، یک‌بار تو آپارتمانش تو «برزیک پلاسِ» دُورتموند رفتم سراغش.
دوسال بعدش هم توی یه خونه‌ی طبقه سوم، طرفای “هوهه اشتراسه” دیدمش و بعد شنیدم باز کلاهبرداری کرده و جلای وطن کرده؛ غیبش زد که زد. لابد تو همون مرز ایران خِفتِش کردن و الان داره حبس می‌کشه.

گرچه برادرش هنوز تو «مونستر» ماندگاره و پلک می‌زند.

«یکی دیگه هم بود، هوشنگ‌نامی. با زنش از ایران به این دیارِ کفر فرار کرده بودن. مادرِ هوشنگ که پیش‌تر از شوی اولش طلاق گرفته و با مرد دیگه‌ای رفته بود زیر یه سقف، عزم سفر واسه دیدنِ پسر و عروسش می‌کنه؛ و پا که به آلمان می‌ذارن، عروسِ خونه با شوهرِ مادرِ هوشنگ دست‌به‌یکی می‌کنن و یک‌شبه می‌رن پیِ کارشون؛ فرار به آمریکا! بگذریم.»

وسطِ شهرِ مونستر، دریاچه‌ای است به اسم «آ زِ» ؛ کلاسِ زبان و کالج و دانشگاه و «مِنزا» (همان سلف‌سرویسِ خودمان) همه دورِ این دریاچه‌ چیده شده‌اند.

مِنزا، پاتوقِ هرروزهٔ فراری‌ها و دانشجویانِ ایرانی بود.  — شلوغ، پرهیاهو و بسترِ مناسب برای اعلامیه‌ پراکنیِ گروه‌های سیاسی.
آن وقت‌ها، گوی سبقت دستِ مجاهدین (همان منافقین) بود؛ یارگیری می‌کردند که نیرو ببرند عراق برای حمله به ایران.

(سَفرعلي، پانزده سال بعد، خانهٔ اعیانی و بزرگی آن‌طرفِ همین دریاچهٔ «آ زِ» خرید و حالا هم همان‌جا خوش‌نشین شده است.)

برای اقامتِ مَمدَعلي، سَفرعلي دست‌به‌دامنِ یک وکیلِ محلی شد به نام «نورمن مایر» که کارش  پروندهٔ ایرانی‌ها بود.
مایرِ وکیل، یه شهادت‌نامهٔ سیاسی سرهم کرد که “بله، این جوون اگه پاش برسه به ایران، طنابِ دار منتظرشه.”
همین کاغذ، یک اقامتِ موقتِ نیم‌بند برای مَمدَعلي ساخت؛ اقامتی که نه حقِ کار داشت و نه درس. اما حُسنِ دانشگاه‌های آلمان این بود که برای ثبت‌نام، کاری به شهرداری نداشتند و برگهٔ اقامت نمی‌خواستند.

ولی اقامت واسه چیزای دیگه واجب بود؛ از جمله بیمه درمانی، ثبتِ آدرس توی ادارهٔ ثبت سکونت، همون “آین‌وونِرمِلده‌اَمت“، و یا واسه باز کردنِ یه حسابِ بانکیِ دوزاری.

توی اون شلوغی، هر کسی واسه اینکه ثابت کنه سیاسیه، بایستی خواهی‌نخواهی کارتِ عضویتِ یکی از این دکون‌های اپوزیسیون رو می‌داشت؛ یا کارتِ سلطنت‌طلب‌های “سازمان سام”، یا گروه “پرسپولیسِ” انگلیس، یا مشروطه‌خواهانِ فرانکفورت و یا همین مجاهدین. وکیل هم یکی از این کارت‌ها رو ضمیمهٔ پرونده می‌کرد تا اقامتِ اون بنده خدا رو تمدید کنه.

این گروه‌هاى سياسى چشمِ دیدنِ همدیگر را نداشتند و کارشان مدام به چاقوکشی و کتک‌کاری می‌کشید؛

“به‌ خصوص يک گروه بود که من خودم از تندروی‌هاشون خاطره‌ها دارم؛ و البته رفتارهای افراطى های وطنی هم دستِ‌کمی از اونا نداره.”

(این تجمعاتِ صد هزار نفری که واسه آزادی وطن توی شهرهای آلمان اجازه داده و برگزار می‌شه، تنها و تنها، در درجهٔ اول یه درآمدِ میلیونی و یه منبعِ درآمد واسه شهرهاست.)

و اما مَمدَعلي برای محکم‌کاری، رفته بود کارتِ عضویتِ همهٔ این دکان‌ها را منهای منافقین گرفته بود!
یک‌بار وکیلش کارت‌ها را دید و شاخ درآورد؛ گفت:

“عجب! این گروه‌ها که سایهٔ هم رو با تیر می‌زنن، تو چطور عضوِ هر سه‌تاشون هستی بشر؟”

به هر حال مَمدَعلي با وجودِ تمامِ مشکلات، تو تمام مدتی که توی مونستر بود، چندتا کار موقت پیدا کرد؛ اما چون خودش اجازهٔ کار نداشت،

با اجازهٔ کارِ سَفرعلي سرِ کار می‌رفت.
در مجموع ۷۵۰ مارک پس‌انداز کرد و در نهایت موفق شد گواهینامهٔ رانندگی‌ش رو بگیره، یه حسابِ بانکی باز کنه و خودش رو بیمهٔ درمانی کنه.

آن زمان‌ها تماس با ايران مکافاتی بود. یا باید منت تلفن گران‌قیمت را می‌کشیدی یا چشم به راه نامه می‌ماندی که تا برسد،
پیر آدم درمی‌آمد. این وسط سَفرعلي راهی پیدا کرده بود. ده بار شستی تلفن را تند و تند می‌کوبید پایین و بالا تا بوقِ صفر را بیندازد.
بله، سیستم را فریب می‌داد و از همان فرنگ، رایگان یا به قیمتِ یک تماس شهریِ دوزاری، وصل می‌شد به ایران.

18:14

 راهِ دُورتموند

اولِ سپتامبر ۱۹۸۶، دانشگاه‌ها که باز شد، مَمدَعلي از سه تا شهرِ “کِرِفِلد”، “گیسِن” و “دُورتموند ” پذیرش گرفت. اما چون مدرکِ زبانِ رسمیِ دانشگاه را نداشت، باید دو ترم توی خودِ دانشگاه یا کالج زبان می‌خواند.

مَمدَعلي دید گذروندنِ عمر توی کالج راحت‌تره و بینِ اون سه تا شهر هم، دُورتموند رو انتخاب کرد که به مونستر نزدیک‌تر بود.

خانِ اول ورود به کالج، امتحانِ ورودی بود.
روزِ امتحان، مَمدَعلي تمامِ زندگی‌اش را که چپانده بود توی یک ساکِ کوچک، بست پشتِ دوچرخه . ساعت پنجِ صبح، توی آن سرمای سگ‌کُش، مسیر ۵۰ کیلومتریِ مونستر تا دُورتموند را با دوچرخه رکاب زد.

ساعت دهِ صبح، خیسِ عرق و جنازه رسید دُورتموند و رفت سرِ جلسه و قبول هم شد و بدین ترتیب، با ۷۵۰ مارک در حسابش، مونستر را برای همیشه به مقصد دُورتموند ترک کرد.

ساکش را همان‌جا، ردیفِ آخرِ کلاس رها کرد و چند شب را خانهٔ رفیقش، سعيدِ اصفهانی سر کرد تا بالاخره یک اتاقِ فکسنی حوالیِ مدرسه عالی پیدا کرد و ماندگار شد.

 

FH Dortmund Studienkolleg 1987
FH Dortmund Studienkolleg 1987

سَفرعلي هم این وسط از دانشگاهِ دوسلدورف توی رشتهٔ داروسازی پذیرش گرفت و بعدِ مدتی از اون دوست‌دخترش، ماریا لوئیزه، بُرید و افتاد گیرِ یه دخترکِ روانیِ آلمانی توی مونستر و تا سال ۱۹۸۹ باهاش لولید.

این چند سال، کارِ سَفرعلي شده بود پاره کردنِ لاستیکِ ماشین توی جادهٔ دوسلدورف به مونستر برای دیدنِ آن ضعیفه؛ تا اینکه آخرِ کار، دخترک دمش را گذاشت روی کولش و سَفرعلي را با روانِ پریشانش تنها گذاشت.

کالجِ مدرسه‌ی عالی دُورتموند

دانش‌آموزان کالجِ مدرسه عالی دُورتموند شامل دو پسر و يک دختر از اندونزی ، سه پسر از موریتانی، یک دختر از لهستان، یک پسر از اکوادور، دو پسر از سوریه، دو پسر از فلسطین، یک پسر از افغانستان و مَمدَعلي می‌شدند.

افرادی که به این کالج آمده بودند، همگی بورس تحصیلی کشور خود را داشتند و از میان بهترین شاگردان انتخاب شده بودند؛ به جز فلسطینی‌ها و افغانستانی‌ها.
در نهایت همه‌ی آن‌ها قبول شدند، به جز فلسطینی‌ها و دانش‌آموز افغانستانی که رد شدند، نتوانستند کالج را تمام کنند و مجبور شدند دوباره ثبت‌نام کنند.
مَمدَعلي گرامر زبان آلمانی‌اش چندان خوب نبود، اما در هر دو ترم کالج، بهترین شاگرد کلاس در تمام دروسِ غیر از زبان آلمانی بود.

سال قبلش، سروش و احمد، از بچه‌های اصفهان، این کالج رو تموم کرده بودن و حالا سروش سر کلاس رشته‌ی مکانیک می‌رفت و احمد هم مخابرات.
سال بعد، مَمدَعلي توی درس و مشق رسید به احمد و از اون به بعد، با هم معلومات در مخابرات رد و بدل می‌کردن.

بشنوید از احوالات احمد.

احمد یه برادرِ کوچیک‌تر داشت به نام محمود که درسش رو توی رشتهٔ الکترونیک، توی مجتمع دانشگاهی اصفهان تموم کرده بود. این برادر راهیِ دورتموند شد و اومد پیش برادرِ بزرگترش احمد، تا فوق‌لیسانس بگیره. از قضا احمد تو اون روزا، دلباخته و شیدای یه دخترِ تُرک شده بود، ولی دختره ولش کرده و رفته بود. احمد هم بَست کُنجِ خوابگاه کِز کرده بود و آهنگای سوزناک گوش می‌داد؛ خلاصه یه وضعی بود!

اما برادرش، محمود، واسه خودش عجوبه‌ای بود و از اون رندهای روزگار!
به محضِ ورود، معطل ننشست؛ یه آپارتمانی دست‌وپا کرد و عیالش رو از ایران آورد. بعدش هم دست‌به‌کار شد و سریع یه زنِ خوشگل از ایران واسه احمد نشون کرد؛ جوری که احمد دوباره شد همون آدمِ سابق. محمود به همین هم بسنده نکرد و کمی بعد، خواهرش اکرم رو هم از وطن به فرنگ آورد. بعد از اینکه درسش رو تموم کرد، مال و منالی به هم زد و دو تا خونه هم خرید؛ ولی متأسفانه سرطان گرفت، درمان‌ها هم اثری نکرد و درنهایت پارسال فوت کرد.

++البته زهرا خانم، آن سوگلیِ شیرازی مَمدَعلي هم بعضی وقت‌ها در اتاق بغلی کاراته کار می‌کرد که داستانش جداست و بعداً تعریف می‌کنم! ++

مَمدَعلي آشنایی‌اش را با خواهر احمد این‌طوری تعریف می‌کند:

“من مثل همیشه یه روز واسه فیت نیس راهیِ سالن ورزشی دانشگاه شدم. هر دفعه بیست سی نفر دختر و پسر می‌اومدن، نیم‌ساعتی ورزش می‌کردن و بعد هم می‌رفتن.

همین‌طور که داشتم دور سالن می‌دویدم تا خودم رو گرم کنم، چشمم افتاد به دختری که تا اون روز ندیده بودمش. چند دوری که چرخیدیم، سایه‌به‌سایه‌ش رفتم و از زیر چشمی خوب براندازش کردم. با خودم گفتم این چقدر قشنگ و نازه! این کیه؟ اصلاً چرا من تا حالا ندیدمش؟ یعنی ایرانیه؟

بساط فیتنس که جمع شد، خلایق ریختن تو هم و منِ دربه‌در توی این شلوغی دنبال اون دختره می‌گشتم، که یک‌هو محمود مثل اجل معلق جلوم سبز شد! محمود اصلاً اهل ورزش نبود.
تا اومدم بگم تو اینجا چه‌کار می‌کنی، که یک‌هو چشمم افتاد به دختره که کنار محمود ایستاده بود. محمود گفت: ‘این خواهر منه، تازه از ایران اومده و فعلاً مهمون منه.’ من رو می‌گی؟ انگار دنیا رو به من داده بودن؛ و از اون روز به بعد، دیگه همه‌ش دنبال بهانه می‌گشتم که برم خونهٔ محمود!”

“اکرم رشتهٔ دندان‌پزشکی خوانده بود. یک تعریف‌هایی از گذشته‌اش می‌کرد که توی حرف‌هایش خودم را می‌دیدم و حسابی شیفتهٔ صحبت‌هایش شده بودم.
دختر خیلی زرنگی بود. بعد از آن هم چند صباحی توی دانشگاه می‌دیدمش، ولی بعدش ارتباطمان قطع شد. محمود بچهٔ بسیار زرنگی بود و کارهای خواهرش را ردیف کرد؛ الان اکرم مطب دندان‌پزشکی دارد، و من دیگر ندیدمش.”

پايان بخش اول.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*