قصهی گلدونِ های عتیقه و شهبانو
امروز میخواهم قصهی گلدانهای عتیقه بابا رسولی را برایتان تعریف کنم؛ گلدانهایی که ماجرایشان مربوط ميشه به بازديد شهبانو از اصفهان و اينکه برای بابا رسولی حسابی دردسر شد.
اما قبل از اینکه برسم به اصل داستان، باید کمی فضای اصفهان آن سالها را برایتان توضیح بدهم.
تا سال ۱۳۵۷، روی زایندهرود فقط سه پل داشتیم که ماشین میتوانست از رویشان رد بشه: پل خواجو، سیوسهپل و پل فلزی.
یعنی اگر میخواستی از این طرف شهر بروی آن طرف، انتخابها خیلی زیاد نبود؛ تقریباً همین سه تا پل را داشتی و تمام!
البته یک پل تاریخی دیگر هم داشتیم: پل شهرستان؛ یکی از قدیمیترین پلهای زایندهرود که ریشههای آن به دوره ساسانی و حتی پیش از آن نسبت داده میشود. ولی آن پل در آن زمان دیگر جزو مسیرهای اصلی عبور خودرو در شهر محسوب نمیشد.
یادم هست هر وقت شاه یا فرح میخواستند به اصفهان بیایند، هواپیمایشان در فرودگاه فرحآباد; بالاى تخت فولاد مینشست و بعد از آن، کاروانشان از مسیر پل خواجو وارد شهر میشد.
از آنجا هم مسیر از خیابان کمالاسماعیل به طرف میدان مجسمه و بعد به سمت چهارباغ و هتل شاهعباس ادامه پیدا میکرد.
در تمام این مسیر، مأموران امنیتی هم حضور داشتند. میآمدند داخل دکانها و مغازههای مسیر مینشستند تا کاروان شاه رد بشود و برود.
گلدونِ های عتیقه و شهبانو
دفتر مهندس هم در خیابان کمالاسماعیل، درست بغل ساختمان ساواک بود. من هر وقت میفهمیدم شاه قرار است از آنجا رد بشود، میآمدم سر خیابان که تماشا کنم. البته شیشههای ماشین شاه آنقدر تیره بود که عملاً چیزی از داخلش دیده نمیشد!
اما با این حال، عبور کاروان شاه تماشایی بود. ماشینها، مأمورها، رفتوآمد ها و تشریفات، همه یک صحنهٔ جالب بود.
هر دفعه توی دفتر مهندس يکى يا دو نفر مأمور امنیتی میآمدند و مینشستند; چایشان را با خیال راحت میخوردند و منتظر میماندند تا کاروان شاه رد بشود. شاه که رد میشد و میرفت، مأمورها هم بلند میشدند و میرفتند!
جشنهای فرهنگ و هنر
اما ماجرای جالبتر مربوط میشد به جشنهای «فرهنگ و هنر» که در اصفهان برگزار میشد.
تقریباً از یک ماه قبل، برای کاسبها و دکاندارهای اطراف میدان شاه کارتهای مخصوص صادر میکردند.
اگر کسی میخواست در خیابانهای اطراف میدان شاه، مثل سپه یا خیابانهایی که به میدان منتهی میشد، رفتوآمد کند، باید آن کارت را همراهش میداشت و به مأموران نشان میداد.
ساواکیها و مأموران امنیتی هم مرتب در رفتوآمد بودند؛
مغازهٔ عتیقهفروشی بهشتی، بابا رسولی، بغل عالیقاپو بود. طبق معمول، مأمورهای امنیتی هم میآمدند و در تمام مدت جشن، داخل همان مغازهٔ بهشتی مینشستند و اوضاع را زیر نظر داشتند.
بالاخره روز موعود فرا مى رسید و مراسم شروع مى شد.
برای اینکه فضای میدان کاملاً سنتی و تاریخی به نظر برسد، فتحالله که مسئول گاریچیها بود، چند تا اسب و گاری میآورد.
قرار بود همهچیز طوری باشد که آدم احساس کند یکدفعه برگشته به روزگار قدیم!
به میوهفروشها هم گفته بودند گاریهایشان را بیاورند و ردیف کنند.
دور گاریها پارچه و لنگهای قرمز میبستند، وسط گاری هم یک چراغ موشی میگذاشتند و میوهها را داخلش میریختند.
بعد هم میوهفروشها با گاریچیها وارد میدان میشدند و جلوی فرح رژه میرفتند و ادای احترام میکردند.
توی آن مدت جشن، تمام دکانهای دور میدان موظف بودند چراغهای برقشان را خاموش کنند. به جایش باید چراغ نفتی و چراغ موشی روشن میکردند تا فضای میدان کاملاً شبیه روزگار قدیم بشود.
رسولی تعریف میکرد:
آقام یه لنگه گلدون عتیقه داشت که تو کل ایران تک بود!.
خیلی بزرگ بود و همیشه میذاشتش جلوی مغازه، توی پیادهرو. قدش حدود یک متر و نیم میشد و قطرش هم اونقدر زیاد بود که ما بچهها اگر میخواستیم دورش را بگیریم، باید دو نفری دستبهدست هم میدادیم و دور گلدون میایستادیم تا تازه دستهامون به هم برسد!.
کارِ روی این گلدون هم واقعاً هنری بود. کار دست استادی بود به اسم «سید محمد»؛ دمِ جوبْ شاه دکان قلم زنى داشت. خدا رحمتش کند. این بنده خدا بدون هیچ طرح و نقشهی قبلی، همینطوری ذهنی طرح میزد. خيلى کارش درست و تمیز بود. تمام نقش و نگارهای این گلدون دست خودش بود.
خلاصه، یک روز خبر رسید که شهبانو فرح قرار است به اصفهان بیاید.
چند نفر آمدند مغازه آقام ؛ از جمله نمایندهٔ دفتر شهبانو فرح، یک نماینده از ساواک و رئیس اتحادیه، که اسمش مهدی آقافیض بود.
«آقا، قرار است شهبانو با مهمانهای خارجیشان بیایند. این گلدونها را بدهید به ما که ببریم و جلوی یکی از پاساژهای میدان مجسمه بگذاریم؛ وسط میدان، بهعنوان یک نماد و سنبل هنر ایرانی، که چشم همه را بگیرد!»
آقام هم گفت که: «قدمشون روی چشم، احترام شهبانو و مهمونها هم سر جاش؛ ولی بالاخره این سرمایهی زندگی منه. شما یه چکی، وثیقهای، ضمانتی چیزی به من بدین، گلدون رو ببرین.
اگه روزی یکی رد شد، با ميخ یه خط یا خش روی گلدان کشيد، کل ارزشش از بین میره و هیچی برای من نمیمونه!»
آقا، اینو که گفت، یکیشون شروع کرد به داد و بيداد که: «تو داری به مقام والای شهبانو توهین میکنی؟! وقتی ما میگوییم بده، یعنی باید بدهی! این حرفها چیست که ضمانت و وثیقه میخواهی؟!»
آقام گفت: «نه بابا من چه توهینى ميکنم. حرف من منطقیه، برین یه مدرک یا ضمانت بیارین و ببرین.»
اونا هم ولکن نبودن و زور میگفتن که: «خیر! تو حق ندارى بگى ضمانت بیارین. وقتی نمایندهی شهبانو میگه بده، یعنی همین الان باید دو دستی تقدیم کنی!»
خلاصه اينكه، جروبحث بالا گرفت و یکی اونا گفتند و یکی آقام. یهو اون یارو ساواکیه با رئیس اتحادیه بلند شدند، یقه آقام رو گرفتند و کشیدندش سينه ستون! و خواباندند زیر گوشش. يکى اين زد و يکى اون. ما هم اون وسط جيغ و شيون ميکرديم.
بعد هم اوضاع خراب شد! به خاطر همین درگیری و درافتادن با آدمهای شاه، جواز کسب آقام را گرفتند و دکان را دو ماه تمام پلمپ کردند و بستند.
ما یک خویشاوند دور داشتیم که خطاط بود و توی کاخ گلستان کار میکرد. همان بنده خدا پارتی و واسطه شد؛ انقدر نامهنگاری کرد به این طرف و آن طرف توی تهران، تا بالاخره دوباره اجازه کسب و کار را دادند و دکان باز شد!
جشنهای ۲۵۰۰ ساله
برای جشنهای ۲۵۰۰ ساله، تمام اصفهان را چراغانی کرده بودند؛ کل خیابانها و خیلی از دکانها و مغازهها.دکانهای برقی شهر حسابی سرشان شلوغ شده بود. سیم، لامپ، سرپیچ و هر چیزی که برای چراغانی لازم بود، داده بودند و باید همه را به هم وصل میکردند.
کار آنقدر زیاد بود که برقکارها بهتنهایی نمیتوانستند بهموقع همه را آماده کنند. برای همین، بخشی از کارها را میدادند دست بچهها و نوجوانها!
مرتضی قارونی، که همسایهٔ ما بود و آن زمان احتمالاً حدود هفده سال داشت، سیم و سرپیچ لامپ از یک فروشگاه لوازم الکتریکی در «چهارباغِ بالا» گرفته بود تا آنها را به هم متصل کند.
من آن موقع حدود یازده سال داشتم و با اشتیاق میرفتم تا به او کمک کنم؛ مرتضی بابت این کمک، مبلغی جزئی هم به من میداد! کار ما این بود که سیمها و سرپیچها را به هم وصل کنیم و آنها را برای نورپردازی آماده سازیم.
البته کار به آن سادگیها هم پيش نرفت؛ شنيدم كه بسیاری از سیمهایی که بچهها به هم متصل کرده بودند دچار اتصالی میشد و کلی دردسر درست میکرد.
بگذريم از اينکه مردم هم تصور روشنی از اینکه اين جشن واقعاً چه شکلی است، نداشتند.
برای بیشتر مردم، رادیو منبع اصلی اخبار بود. رادیو از صبح تا شب، اخبار، برنامهها، اطلاعیههای مربوط به رویدادها و گفتگوهایی پیرامون اين جشن را پخش میکرد.
همه تلویزیون نداشتند تا بتوانند مراسم را تماشا کنند.گاهی اوقات ممکن بود تلویزیونی را پشت ویترین مغازهای بگذارند، هرچند هیچ تضمینی که روشن باشد یا نه!
يادتان باشه كه اون زمان نصف شهر اصفهان هنوز از نعمت آب لولهکشی و سیستم فاضلاب بیبهره بود.
با این حال، حدود دو ماه خیابانهای شهر چراغانی بود؛ همهجا لامپها میدرخشیدند، از مردم با خوراکی و شیرینی پذیرایی میشد و حالوهوای شهر پر از شور و نشاط بود.
برای من، در میان آنهمه چراغانی و زرقوبرقِ جشن، تنها چیزی که واقعاً اهمیت داشت پولی بود که مرتضی بابت سیمکشی به من داده بود.
البته حرف و حدیث و گمانهزنی میان مردم بسیار بود؛ افراد مذهبی با با شمارش سال و تغییر ساعات مشکل داشتند و هر کس نظر خودش را داشت.
خیلی ممنون که همراه ما بودید.
تا داستانِ بعدی، خدانگهدار!
برای شنیدن این قسمت میتوانید ما را در اپلیکیشنهای پادکست و کانال تلگرام دنبال کنید.

Leave a Reply