خانه خانم جان
خانه خانم جان
خانه خانم جان دارای يک شاه نشین در جبهه جنوبی، دو حیاط اندرونی و بیرونی وهفت اتاق که دو تا از آنها تودر توبود
اتاق شاه نشین يا هفت دری يا اُرُسی دارای شیشهکاری بود این شیشهکاریها روی هفت لنگه در جلو بود. ارسی و اطاقها دارای طاغچه های گچ بری و بعضي از آنها بخاری گچ بری داشتند. دالان، سرداب، حوضخانه، مطبخ، دوتا چاه آب و منبع و يک طويله
برای وارد شدن به خانه یک هشتی بود، این هشتی مسقف ودو تا سکودر دو طرف ان بود که به آنها پيرنشين هم مي گفتند
چند جمله در مورد ساخت خانه ها در آن زمان
در آن زمان به خاطردر امان بودن حمله قشون و قزاق و سربازان، خانه ها را در کوچه پس کوچه های تنگ برای امنیت بیشتر مي ساختند. خانه هایی که سرخیابان بودند بسيار ارزان بودند و خريداری نداشتند، چون سوارکاران به خاطر درشکه یا اسبی که داشتن توی این کوچه های تنگ نمیتوانستند به راحتي عبورکنند و بهمين دليل این خونه ها بيشتر از حمله و غارت انان مصون بودند. خانه های که در کوچه های تنگ و باريک و مسقف قرار داشتند قیمتشان گرانترین نسبت به خانه هایی بود که در خیابان ها ویا در مسیرکاروانسراها بودند.
جالب توجه اينکه در ورودي خانه ها زیر یک سقف کوتاه قرار داشت و بعلاوه ورودی خانه چند تا پله پایین میرفت و همین باعث میشد که قزاق با اسبش به سختی بتواند وارد خانه بشود و علاوه بر این بدون استثنا قسمتی از کوچه ها مسقف با ارتفاع کمی بود که خود این مشکل را برای سرباز مغول دو برابر میکرد و اگر گیر می افتاد مرگش حتمی بود. در بالای این سقف اتاقهایی وجود داشت که در ان شخصی که شبانه کشيک ميداد، زندگی ميکرد
محله چهارسوق شيرازيها
هر محله ای برای خودش قبرستان داشت و چهارسوق هم دو سه تا قبرستان دور و برش داشت. مثلا همين کتابخانه شماره ۲ سر خيابان زاهدي روي قبرستان ساخته شده و من جزوه اولين ها بودم که عضو آن شدم. سر خيابان طرف چپ جلو بيمارستان دکانهای کلیمی ها بود که طور معمول مرغ و کفتر زنده میفروختند
تنها بیمارستان آن نزدیک صدتختخوابی بود و بعد هم اسمش شد بیمارستان ثریا
همه جا و هم در چهارسو گدا، زغال و نفت فروش ، دل و قلوه ای ، گوسفند فروش ، کهنه چین ، سلمانی دوره گرد، فالگیر و دعا نویس و زالو انداز و قهوه چی بود. عطاری حاج اسماعیل هم ﺍﻭﻝ خیابان زاهدی بود بعد از دکان حاج اسمال عطار، دکان حسن شلي و بعد از کو چــه دکان مصلهي وبعد یک کاروان سرا حسین زاغی بود
دکان استاد محمود پوز چوله هم مقابل دکان دایی جان فضلالله بود که تازه از مقابل صد تختخوابی جابجا شده بود. و گیوه دوزی دوست مجید هم تو پیچ چهارسوق بود، مغازه حسین شمره بغل مسجد چهار سوق بود
در ضمن هر محله دو تا سه تا ديوانه داشت. باقالي و آقا رضا و عباسی ديوانه و گنکه مال جوزون
تفریح های ما عبارت بود از فالگیر، درویش، جن گیر، تخت فولاد و ختم انعام و سفره ابوالفضل و معرکه گير – رمال و عمر عمرو، روضه عمر و تعزیه و ازجمله بازی ها پِلاچُفته، هفت سنگ، خونه بازی ایرانی و خارجی. که بعدها به آن لِی لِی گفتند. دسته سينه زنی، دويدن دنبال سگهای ولگرد و گربه ها و اینها.
سابق چرخ وفلک میومد چهارسوق تا تو کوچه ها و ۲ ریال میگرفت و ۱۰ دور سوار چرخ وفلک میشدیم.
يه مدتي بچه ها از جمله يکبار من کاغذ شوکلات مينو جمع ميکرديم و چهارباغ بالا اول باشگاه تختی عوض میکردیم و توپ میگرفتیم.
بعضي وقتها زنها هم جمع میشدند مسجد لنبان آش نذری درست ميکرديد. سر کتاب باز مي کردن – دعانویسی، طلسم نویسی، باطل السحر و عريزه مينوشتند و مينداختند توجوب اونجا، درضمن جشن تولد نبود ولی عروسی ۳ روز ادامه داشت و اشپز می امد و غوغايی بود.
يک سقا خانه که فکر کنم هنوز هم هست اول چهارسو کوچیک تو خيابان شاه بود که توش شمع روشن میکردند با يک کاسه ويک لیوان روحی مال دوره ناصرالدین شاه که با زنجیر بسته بودند و اکثر اوقات هم یکی دو دیوانه در آن محوطه افتخار حضور داشتند. در ضمن يک احمد بود ریش داشت یک پتو همیشه روی سرش می انداخت و همانجا پاتوقش بود. دهه سالهای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ یکنفر بود در سقاخونه زندگی میکرد مردم بهش کمک میکردند.
احمد روح امين با مجید عقیلی سالهای ۵۴ و۵۵ می رفتند همه سقا خونه های منطقه یک و دو شمع روشن می کردنند برا فوتبال که برنده بشن. مجید عقیلی فوت شد در نهم خرداد۶۲.
بستنی «آلاسکا». فروشنده داد میزد: آلاسکا، بستنی
بستنی فروش ها يک گاری چهارچرخی داشتند که بستنی همراه با دو تا بيسکويت گرد می فروختند و قیمت بستنی دو ریال بود.
تابستانها بعضیها آب انجیر یا هلو میآوردند و میفروختند. همین که هوا سردتر میشد، چغندر میپختند و میفروختند. همه اینها را با گاری دستی حمل میکردند.
خانه ها لوله کشی آب نداشتند به جای ان چاه بود که از چرخ چوبی با دول و ریسمان تشکیل ميشد که از آن برای کشیدن آب از چاه میکشيدند.
بعضی خانه ها هم که وضع مالی خوبی داشتند منبع آب داشتند که با ابعاد یک متر در یک و نیم متر بود. برخلاف حوض که در فضای باز است، پر از آب سرد ﻭ در زیر یک سقف قرار داشت. تقریبا یک متر ارتفاع داشت تا بچه ها نتوانند به آن برسند. ازهمين آب منبع برای پخت و پز و آب آشاميدنی استفاده مي شد. هميشه يک يا دو تا کاسه لب منبع برای برداشت آب بود. تابستان افتابه ها از طريق همين کاسه پر ميکردند.
اصفهان لوله کشی فاضلاب نداشت و يک کسی با الاغ چاه های فاضلاب مردم را خالی میکرد وبه آنها کنّاس يا پيتی يا پيت کش میگفتند. آن وقت ها چاله کم عمقی درست می کردند که قسمتی ازآن می آمد توی کوچه و پیت کش ها می آمدند آن را خالی می کردند. چاه عمودي مي رفت پايين و خونه های بزرگ اون پايين هم يک دخمه ميزدند و آن را بزرگ مي کردند. خيلی هاهم مي افتادند تو اين چاها. فکر کنم ارحام صدر هم يک دفعه افتاده تو چاه ولی شانس باهاش بوده.
از آنجا که خاک اصفهان سفت است، این چاهها زود به زود پر میشد یکی از دغدغهاي خانم جان این بود که مبادا چاه پر شود و بعد مصیبت ميشد. پيت کش يک الاغ داشت و پول میگرفت و چاه را خالی ميکرد و به مزرعه و باغ میوهای اطراف میبرد.
کودکشها با دو پیت حلبی که از دو طرف روی پالان الاغ اويزان کرده بودند هر يک حدود ۵۰ ليتري، يکي اين طرف خر و يکی اون طرف خر، شايد از دله های خالی روغن بود، هرچند ماهي می آمدند و آب چاله ها را می بردند. این بشکهها معمولاً سوراخ بودند و هر دفعه یه خط تو کوچه دنبال خودشون میکشیدند تا اون باغی که برنند و خالی کنند و بو گند کوچه رو برمیداشت.
تو دالان و هشتی خر با بشکه نمیتونست بره يا دور بزنه. در ان صورت بشکه را هول، يعنی غل می دادند يا که خره عقب عقب می رفت.
در ضمن خانم جان تعريف ميکرد که در زمان مادرجون به پيت کشها نبايستي پول ميدادی حتی پول هم ميگرفتی که چاه را خالي کنند. و از اين رو پيتی شبانه با دستمال از تو چاله ها فاضلاب را ميدزديدند
احمد روح امين ميگه یک دفعه یک بچه گربه آفتاد تو يکی از اين چاله ها، یهوکی من گفتم صلوات و مادر خسرو و ناصر مرا دعوا کردند و گفتند برا گربه صلوات
یادمه یه روز دعوا بود تو کوچه، دیدم که پیت کشه با رضوان خانم دعواش شده که من چاه شمارا خالی نمیکنم چون آب توش زیاده.
کسانی که تو کوچه داد ميزدند چاه خالی ميکنيم، آب حوض ميکشيم، برف پارو مي کنيم، نمکی
زمستان که می شد گل بود و مردم برف پشت بام ها را پارو می کردند می ریختند توی کوچه.
کوه صفه تماماً سنگلاخ بود و جز تعداد بسیار محدودی درخت، هیچ چیز دیگری در کوه صفه وجود نداشت.
پارک ناژوان هم درواقع بیشه ای پُر از درخت بود که «بیشۀ حبیب» نام داشت
اصفهان ۸ سینما داشت، سینما حافظ، سینما مایاک، سینما ایران، سینما نقش جهان، سینما ساحل، سینما مُلَندروژ، سینما همایون و سینما سپاهان؛ فیلمهای خوبی را هم نمایش می دادند ازجمله فیلم های ایرانی، آمریکایی. همیشه يک صف نیم کیلومتری جلو سینما بود و موقع سال نو که قيامت بود به طوری که بسیاری از مردمی که در صف بودند به یک سانس نمی رسیدند و باید برای سانس بعدی بلیت می گرفتند.
اکثر اتوبوس های درون شهری از میدان نقش جهان عبور می کردند و از میدان شاه (شاه عباس میدان را ساخت من نمی دانم خمینی چه ربطی به آن دارد) تا فلکه چهارسو و خیابان زاهدی و خیابان خرم می آمدند. این اتوبوس ها هميشه يک شاگرد شوفر داشتند. شاگرد شوفر اتوبوس ها داد می زدند: «چهارسو، شاهپور، شهناز، عباس آباد، زایشگاه،
(يکی از این شاگر شوفرها پسر عمو من بود که از مامانم بليط نمی گرفت اگر اتفاقی مامانم سوار ميشذ.)
میدان انقلاب، نامش «مجسمه» بود چون مجسمه رضا شاه بر روی یک اسب واقع در وسط میدان بود. پشت اسب جهت سی و سه پل بود.
از روی سیوسه پل تا اواخر پهلوی ماشین عبور می کرد.
در وسط فلکه دروازه شیراز مجسمه برنزی شاه عباس سوار بر روی اسب بود، هزارجریب هم گفته میشد. بالای هزارجريب خوابگاه بود (آنجا منزل خاله جان مهین خانم بود.)

هتل عباسی در ابتدا کاروانسرا بود بعد قزاقخانه شد. بعدها آن را مرمت کردند و به هتل تبدیل شد.
بازار هنر که امروز بازار زرگرها است، قبلاً انبار ذخیرۀ پنبه بود.

کسی در خانه اش حمام خصوصی نساخته بود. قبل از آن در حمام ها «خزینه» وجود داشت.
یک نفر کیسه می کشید و به اصطلاح «کيسه کش» نام داشت و بعد فرد دیگری «ليفه کش» روی يک سکو که جا معمولا برا ۴ نفر ميشد، صابون می زد.
وقتی خودمان را شستیم و دوش آخری را هم گرفته ايم، بيرون امده و سر يک حوض کوچک ميايستاديم و داد میزدیم: «لُنگ» و آن فردی که به او «لُنگی» میگفتند دوتا لُنگ می آورد يکی برای پاها و يکی برای روی شانه و بعد وارد «سربینه» میشدیم که آب سردی داشت. با کلید کمد خودمان را باز ميکرديم و لباسهایمان را می پوشیدیم و لُنگ ها را می گذاشتیم همان جا. در ضمن همان لنگی بعضی ها را قبل از پوشيدن لباس مشت مال ميداد.

روح الامین: سابق چرخ وفلک میومد چهارسوق
روح الامین: ۲ ریال میگرفت و ۱۰ دور سوار چرخ وفلک میشدیم
روح الامین: من با مجید عقیلی می رفتیم شمع روشن میکردیم برا فوتبال که برنده بشن مجید عقیلی فوت شد در نهم خرداد۶۲
ما همه سقا خونه های منطقه یک و دو شمع روشن می کردیم در سالهای ۵۴ و۵۵ شبهای جمعه کارمون بود