داستان ممدلی و سودای فرنگ
یکی از مهمترین رویدادهای سال ۱۳۵۳ برای مردم اصفهان، کنده شدن دوبارهی کوچهها و خیابانها، اینبار برای کشیدن خطوط تلفن بود. در طول پنج سال، این سومین باری بود که کوچهها زیر و رو میشدند؛ یکبار برای لولهکشی آب، بار دیگر برای فاضلاب و حالا هم نوبت کابلهای تلفن رسیده بود.
جدا از این حفاریهای بیپایان، پیگیری اخبار مسلمان شدن محمدعلی کلی و پیشبینی نتیجهی مسابقهی بوکس او با جو فریزر، نقل محافل بود.
از طرفی، ورود تلویزیونهای رنگی به مغازهها و به همراه آنها ویدیوهای «تیسون» سونی، حسابی توجه مردم را جلب کرده بود.
در این میان، بیشتر تفریح «ممدلی» تماشای سریالهای محبوب آن روزها یعنی مراد برقی و مرد شش میلیون دلاری بود. او هر هفته مجلهی دختران و پسران را میخرید تا نقشههای هفتگی «مهرانکیت» را دنبال کند. شبها هم پای رادیو مینشست تا شنوندهی برنامهی پرطرفدار داستانهای پليسى جانی دالر باشد.
ممدلی تازه کلاس نهم را تمام کرده بود و به خاطر علاقهی زیادی که به برق داشت، تصمیم گرفت در هنرستان ثبتنام کند. اما ظرفیت رشتههای برق و مکانیک پر شده بود و تنها گزینهی باقیمانده، رشتهی ساختمان بود.
هنرستان شماره یک در نزدیکی سیوسهپل قرار داشت؛ ان روزها شهرداری با تخریب خانهها، تازه داشت خیابان شهناز را میساخت. حدود یک سال و نیم طول کشید تا این خیابان شکل واقعی به خود بگیرد و ساختمانهای اطرافش پا بگیرند. این هنرستان ابتدا دست آلمانیها بود، اما کمکم مدیریت آن به «مهندس برنجی» واگذار شد؛
انقلاب و فرنگ
۱۳۵۷ روزهای تقوتوقِ انقلاب بود.
انقلاب که پیروز شد، ممدلیِ چند ترمی دستوپاشکسته از ادامه درسش را درِ تهران خواند اما یکهو ورق برگشت؛ انقلاب فرهنگی شد و درِ دکانِ دانشگاهها را تخته کردند؛
دِ برو که رفتی تا سه سال بعد. هنوز بوی باروت جنگ بلند نشده بود.
ممدلی نشست کلاهش را قاضی کرد که «خوب، این توقيفِ اجباری بهترین فرصت است برای ادای دین به خاک و رفتن به سربازى.»
شالوکلاه کرد و رفت پادگانِ دروازه شیرازِ اصفهان و توی صفِ داوطلبها ایستاد. نوبتش که شد، افسرِ مدارک را زیرورو کرد؛ همهچیز جفتوجور بود. همین که خواست قلم بگذارد روی کاغذ، پرسید: «چهکارهای ؟»
ممدلی هم صاف و پوستکنده گفت: «دانشجوی ترم پنجم؛ فعلاً علاف و بیشغل.»
افسر نگاهی به او انداخت و گفت: «تو معافی بابا! برو به سلامت.» و یک برگهٔ معافیت پزشکی تپاند کفِ دستش.
آن وقتها رفیقش، “محمدرضا نیکزاد” از بچههای محلهٔ خلجا که توی انستیتو تکنولوژی اصفهان درس میخاند. بلیت گرفته و پرواز کرده بود به ایتالیا برای ادای فضل بیشتر.
بعدها خبر آوردند که درسِ ساختمان را بوسیده و گذاشته کنار و چسبیده به مکانیک.
ممدلی هم که از قدیمالایام نافش را با آرزوی فرنگ بریده بودند، یکبار جیبش را تکاند، رفت سراغ آژانس مسافرتى «میهنتور» و یک هفتهای رفت استانبول؛ به این امید اينکه راهی به اسپانیا باز کند. اما نشد؛ دستازپا درازتر و با جیبِ خالی برگشت ولایت.
جبهه و سودای آلمان
بعدِ آن، کار ممدلی شده بود پرسه زدنِ بیهدف توی محلهٔ چارسوی اصفهان و گذرانِ عمرِ بیحاصل. تا اینکه رفیقی آمد و گفت: «پسر، اینطور لولیدن توی کوچه چه فایده؟ برو جبهه، پیشِ بچه محلهایمان محسن زاهدی که فرمانده مخابرات لشکر است.»
همین یک کلام، پای ممدلی را کشاند به جبهه و مقرِ مخابرات در شهرک. شش ماهی آنجا پلکید و دو تا عملیات را هم به چشم دید.
توی همان گیرودارِ پادگان و شهرک، با پسری آشنا شد به اسم صفرعلی؛ از بچه هاي بالای خیابان کهندژ، حوالیِ همایونشهر. عملیاتِ آخر که ته کشید و برگشتند مقَر، صفرعلی ممدلی را کشید کُنار و پچپچکنان گفت: «من کارِ اعزام به خارجم درست شده؛ عازمِ آلمانم. پا که سفت کردم، تو را هم یکجوری میکشم پیِ خودم.»
ممدلی آن روزها داشت کجدارومریز زبان اسپانیایی میخواند که برود آنورِ دنیا. اما این حرفِ صفرعلی، برق از سرش پراند. دودوتا چهارتا کرد که «آلمان و درسخواندنش کجا و اسپانیا کجا؟ آنجا برسی، دانشگاه مجانی است و مواجب هم لابد در کار.» رفتن به اسپانیا را زنده به گور کرد و افتاد به جانِ گرامرِ آلمانی.
شش ماهش که در پادگان و شهرک گذشت دل ممدلى زده شد و آنچه باید میدید، دیده بود و چشیده بود. با صفرعلی قرارهای بعدی را گذاشت و برگشت اليارون؛
اما صفرعلیِ باید پادگان میماند تا تکلیفِ خدمتش روشن شود. يک ماه بعد دو سالِ خدمت صفرعلی هم سر آمد. صفرعلی کارتِ پایان خدمت را گذاشت جیبش، ده هزار مارکِ بیزبان را چسباند به سینه و یاعلی؛ رفت شهرِ مونسترِ آلمان و نشست پای درسِ زبان.
اینطرف، ممدلی به لطفِ برادرِ رفیقش حسینی که تازه از فرنگِ آمریکا برگشته و شده بود همهکارهٔ شرکتِ آجرسازی هرات دستش بند شد به کار.
یک سالی آنجا تو شرکتِ سیمکشی و برقکاری میکرد.
کارخانه آجرسازی هرات توی جاده شیراز بود، حوالیِ مهیار. میگفتند مالِ برادرِ شاهِ مخلوع بوده که بعدِ ۵۷، مصادرهاش کرده بودند.
ممدلی یک سالِ تمام، کلهٔ سحر میآمد سرِ خیابان خرم، منتظرِ اتوبوسِ سرویسِ شرکت مینشست تا ببردش بیابان خدا.
توی این یک سال، سی هزار تومانی پسانداز کرد. همان وقتها، عصر که میشد، خودش را میرساند به آموزشگاهِ زبان آلمانی اولِ خیابان شیخبهایی. معلمش مردی بود به نام آقای خجسته؛ از آن دبیرهای قدیمیِ اصفهان که انگلیسی و آلمانی را مثلِ بلبل میجوید.
ویزای ژرمنها و گریز
هر دو سه ماه یکبار، نامهای بین ممدلی و صفرعلی ردوبدل میشد. ممدلی راستش چندان به قول صفرعلی امید نداشت و زیاد روی او حساب باز نمیکرد.
اما از قضا، صفرعلی توی همان مونستر با دختری آشنا شده بود به نام «ماریا لوئیزه». دخترک بدجور خاطرخواهش شده بود و گوشبهفرمان.
صفرعلی هم از فرصت استفاده کرده و گفته بود: «یک دعوتنامه بفرست برای رفیقم ممدلی توی ایران.» دخترک هم نه نگفته بود و دو تا دعوتنامهٔ شسته-رُفته فرستاده بود.
ممدلی هم معطل نکرد؛ هرچه سند و مدرک داشت، از دو تا دیپلمِ هنرستان و دبیرستان گرفته تا گواهیِ موقتِ مدرسه عالی و مدرکِ زبانِ خجسته، همه را داد دستِ مترجم و دادگستری و وزارت خارجه هم مهر تایید زد پایشان با دعوتنامهٔ راهى سفارت شد. یک شبِ تا بوقِ سحر، پشت درِ سفارتِ آلمان روی آسفالت خوابید تا نوبتش شود. رفت داخل، مصاحبه کرد و از حسنِ حادثه، یک ویزای یکماهه چسباندند توی پاسپورتش.
ممدلی پیش از این، چهار سالِ تمام همان روزهای هنرستان توی شرکت «هارد» برای مهندس دوستانی نقشهکشی میکرد. مهندس دوستانی، از آن متمولینِ لوطی و نامدارِ اصفهان بود. تا فهمید ممدلی عازمِ دیارِ کفر است، دست کرد جیبش و بیست و پنج هزار تومانِ نقد گذاشت کفِ دستش؛ هدیهٔ سفر.
ممدلی با این پول، بلیت هواپیمای تهران-فرانکفورت و فرانکفورت-اسنابروک را خرید و با آن سی هزار تومانِ پساندازِ کارخانهٔ آجر، هزار مارکِ نقدی دستوپا کرد.
ممدلی بیخبر و بدونِ هماهنگی با صفرعلی، پرواز کرد. فرودگاه مهرآباد را پشت سر گذاشت و نشست فرانکفورت. از آنجا با یک طیارهٔ ملخیِ قراضه رفت اسنابروک Osnabrueck . و از فرودگاه آنجا هم یک تاکسی گرفت به مقصدِ خوابگاهِ صفرعلی توی شهرِ مونستر Muenster؛ خیابان «گشروِگ»، پلاک ۸۲ Gescherweg . ساعت پنجِ عصر، کز کرده بود جلوی در که یکهو صفرعلی با دوچرخه از کالج برگشت و با دیدنش کپ کرد!
شش ماهی ممدلی توی همان اتاقِ صفرعلی، همپیاله و همسفره شد.
خوابگاههای آنجا دو جور بود؛ یا آپارتمانِ مستقل با آشپزخانه و مستراحِ اختصاصی که وقتی در را میبستی، انگار توی غارِ خودت هستی و کاری به کارِ دنیا نداری؛ یا از این اتاقهای اشتراکیِ کاروانسراطور که آشپزخانه و توالتش تهِ راهرو بود و مالِ همهٔ اهلِ طبقه.
صفرعلی اولِ کار، توی محلهٔ «گیونبک» Gievenbeck از همین اتاقهای اشتراکی قرارداد داشت، اما چون خوشش نیامده بود، آن را پنهانی اجاره به يک کسى داده بود و خودش آمده بود «گشروگ» Gescherweg توی یک اتاقِ مستقل قاچاقی زندگی ميکرد.
توی آن شش ماه که ممدلی انجا بود، دو بار اتاق عوض کردند؛ چون «هاوسمایستر» Hausmeister یا همان سرپرستِ خوابگاه، مثلِ مفتشِ مدام آمار میگرفت تا کسانيکه بدونه قرارداد و قاچاقی زندگی ميکنند, بیندازند بیرون.
غربت، سیاست
صفرعلی چون با بورسِ «اعزام به خارج» آمده بود، نانش توی روغن بود و تسهیلاتِ خوب داشت. یک سالی مونستر زبان خواند و بعدش رفت کالجِ.
گذراندن دورهی این کالجها برای کسانی که با دیپلم ایران وارد آلمان میشدند، الزامی بود؛ چرا که دورهی دبیرستان و اخذ دیپلم در آلمان سیزده سال طول میکشید و به همین دلیل، مدرک دوازدهسالهی ایران را برای ورود مستقیم به دانشگاه قبول نداشتند.
ایرانیها برای شروع تحصیلات دانشگاهی مجبورند یک سال در این کالجها که بخشی از خودِ دانشگاهها هستند, بگذرانند. این کالجها به طور کلی شامل دو شاخهی اصلی میشدند: یکی شاخهٔ «M-Kurs» که پیشنیاز ادامهی تحصیل در رشتههای پزشکی و علوم تجربی و شاخهٔ «T-Kurs» پیشنیاز ادامهی تحصیل در رشتههای فنی و مهندسی

زمستانِ ۱۹۸۶ که ممدلی پایش رسید به آلمان، صفرعلی تازه داشت «M-Kurs» میخواند.
از فردای ورود، ممدلی همراهِ چند تا پناهندهٔ ایرانی از جمله مقصود و یک اعجوبهای به اسم «بهمن دیوانه» که دو سه ماه زودتر آمده بودند, رفت کلاسِ زبانِ آلمانی زير نظر کلیسا.
بهمن توی همان خوابگاههای منطقه گیونبک Gievenbeck همان نزديکيها زندگى ميکرد؛ هر روز صبح با دوچرخهاش میآمد جلوی در و ممدلی هم با یک دوچرخهٔ قراضه که پیدا کرده بود، همرکابش میشد تا کلاس. این بازی تا اولِ پاییزِ ۱۹۸۶ برقرار بود.
بهمن دیوانه از طایفه مسجدسلیمان. توبرهاش را از پولی هنگفت تو ایران پر کرده و زده بود به چاک، اما دائم ناله بیپولی میکرد.
صفرعلیِ سادهدل هم هی به دهانش نگاه میکرد و خرجش را میداد. تا اینکه یکهو گند قضیه درآمد؛ کاشف به عمل آمد آقا ماشين بنز زیر پا انداخته و هلیکوپتر اجاره میکند! صفرعلی هم رگِ غیرتش زد بالا و تا قران آخر پولش را به زورِ از حلقومش کشید بیرون.
این بهمنِ هفتخط، هفت سال بعدش تو آلمان به جرم کلاهبرداری از بیمه افتاد زندان. سه سالی آب خنک خورد و تو محبس همبند سه تا دزد ایرانی شد که کازینوی دورتموند را زده بودند. (بعدا اين سه تا دزد ایرانی موقع محاکمه از دادگاه فرار کردند)
على ايتاليا میگفت همان روزِ سرقت، درویشِ (يکى از رفقاى دورتمندى) هم تو کازینو مى پلکیده که یکی از دزدها جلوی صندوق ژتون، به او تعارف کرده بوده است چون هم ولایتی از اب در امده.
بهمن که آزاد شد، یکبار تو همان آپارتمانش تو «برزیک پلاسِ» Borsigplatz دورتموند رفتم سراغش.
دوسال بعدش هم تو یک خانه طبقه سوم تو خیابان Hohe Str دورتموند رفتم سراغش.
بعدتر شنیدم باز کلاهبرداری کرده و جلای وطن کرده؛ غیبش زد که زد. لابد تو همان مرز ایران خفتش کردهاند و الان دارد حبس میکشد. گرچه برادرش هنوز تو «مونستر» ماندگار است و پلک میزند.

یکی دیگر هم بود، هوشنگ نامی. با زنش از ايران به این دیارِ کفر فرار کرده بودند. مادر هوشنگ که پیشتر از شوی اولش طلاق گرفته, با مرد دیگری رفته بود زیر یک سقف، عزم فرنگ میکند برای دیدنِ پسر و عروس پا که به آلمان میگذارند، عروسِ خانه با شوهرِ مادرِ هوشنگ دست به یکی میکنند و یک شبه میروند پیِ کارشان؛ فرار به آمریکا!
مادرِ هوشنگ تنها بر ميگرده ايران تو بگو یک تئاترِ درامِ فرنگی،
وسطِ شهرِ مونستر، دریاچهای است به اسم «آ زِ» Aasee ؛ کلاسِ زبان و کالج و دانشگاه و «منزا» Mensa (همان سلفسرویسِ خودمان) همه دورِ این دریاچه چیده شدهاند. منزا، پاتوقِ هرروزهٔ فراریها و دانشجویانِ ایرانی بود. شلوغ، پرهیاهو و بسترِ مناسب برای اعلامیه پراکنیِ گروههای سیاسی.
آن وقتها، گوی سبقت دستِ مجاهدین (همان منافقین) بود؛ یارگیری میکردند که نیرو ببرند عراق برای حمله به ایران.
(صفرعلی، پانزده سال بعد، خانهٔ اعیانی و بزرگی آنطرفِ همین دریاچهٔ «آ زِ» خرید و حالا هم همانجا خوشنشین شده است.)
برای اقامتِ ممدلی، صفرعلی دستبهدامنِ یک وکیلِ محلی شد به نام «نورمن مایر» که کارش پروندهٔ ایرانیها بود.
مایرِ وکیل، یک شهادتنامهٔ دروغینِ سیاسی سرهم کرد که «بله، این جوان اگر پایش برسد به ایران، طنابِ دار منتظرش است.»
همین کاغذ، یک اقامتِ موقتِ نیمبند برای ممدلی ساخت؛ اقامتی که نه حقِ کار داشت و نه درس. اما حسنِ دانشگاههای آلمان این بود که کاری به شهرداری و نظمیه نداشتند؛ برای ثبتنام، برگهٔ اقامت نمیخواستند. ولی اقامت برای چیزهای دیگر واجب بود؛ برای بیمه، ثبتِ آدرس توی «Einwohnermeldeamt» و باز کردنِ یک حسابِ بانکیِ دوزاری.
توی آن گير و دار، برای اینکه ثابت کنی سیاسی هستی، باید خواهینخواهی کارتِ عضویتِ یکی از این دکانهای اپوزیسیون را میداشتی؛ یا سلطنتطلبهای «سازمان سام»، یا گروه «پرسپولیسِ» انگلیس، یا مشروطهخواهانِ فرانکفورت و یا همین منافقین. وکیل هم یکی از این کارتها را ضمیمهٔ پرونده میکرد.
این گروهها چشمِ دیدنِ همدیگر را نداشتند و کارشان مدام به چاقوکشی و کتککاری میکشید؛ بهخصوص این منافقین که من خودم از وحشیگریهایشان خاطرهها دارم.
ممدلیِ ما برای محکمکاری، رفته بود کارتِ عضویتِ همهٔ این دکانها را منهای منافقین گرفته بود! یکبار وکیلش کارتها را دید و شاخ درآورد؛ گفت: «عجب! اینها که سایهٔ هم را با تیر میزنند، تو چطور عضوِ هر سهتایشان هستی بشر؟»

آن زمانها تماس با ايران مکافاتی بود. یا باید منت تلفن گرانقیمت را میکشیدی یا چشم به راه نامه میماندی که تا برسد، پیر آدم درمیآمد. این وسط صفرعلی راهی پیدا کرده بود. ده بار شستی تلفن را تند و تند میکوبید پایین و بالا تا بوقِ صفر را بیندازد. بله، سیستم را فریب میداد و از همان فرنگ، رایگان یا به قیمتِ یک تماس شهریِ دوزاری، وصل میشد به ایران.
ممدلی با وجود تمام مشکلات در تمام مدتی که در مونستر بود، چند کار موقت پیدا کرد؛ اما چون خودش اجازه کار نداشت، با اجازه کار صفرعلی سر کار رفت و در مجموع ۷۵۰ مارک پسانداز کرد و در نهایت موفق شد گواهینامه رانندگیاش را بگیرد و یک حساب بانکی باز کند وخودش را بيمه درمانى کند.
راهِ دورتموند
اولِ سپتامبر ۱۹۸۶، دانشگاهها که باز شد، ممدلی از سه شهرِ Krefeld، Giessen و Dortmund پذیرش گرفت. اما چون مدرکِ زبانِ رسمیِ دانشگاه را نداشت، باید دو ترم توی خودِ دانشگاه یا کالج زبان میخواند. ممدلی دید گذراندن کالج راحتتر است و بینِ آن سه شهر هم، دورتموند را انتخاب کرد که به مونستر نزدیکتر بود.
خانِ اول ورود به کالج، امتحانِ ورودی بود.
روزِ امتحان، ممدلی تمامِ زندگیاش را که چپانده بود توی یک ساکِ کوچک، بست پشتِ دوچرخه . ساعت پنجِ صبح، توی آن سرمای سگکُش، مسیر ۵۰ کیلومتریِ مونستر تا دورتموند را با دوچرخه رکاب زد. ساعت دهِ صبح، خیسِ عرق و جنازه رسید دورتموند و رفت سرِ جلسه و قبول هم شد و بدین ترتیب، با ۷۵۰ مارک در حسابش، مونستر را برای همیشه به مقصد دورتموند ترک کرد.
ساکش را همانجا، ردیفِ آخرِ کلاس رها کرد و چند شب را خانهٔ رفیقش، مسعودِ اصفهانی سر کرد تا بالاخره یک اتاقِ فکسنی حوالیِ مدرسه عالی پیدا کرد و ماندگار شد.

صفرعلی هم این وسط از دانشگاهِ دوسلدورف توی رشتهٔ داروسازی پذیرش گرفت و بعدِ مدتی از آن دوست دخترش، ماریا لوئیزه، برید و افتاد گیرِ یک دخترکِ روانیِ آلمانی در مونستر و تا سال ۱۹۸۹ با او لولید. این چند سال، کارِ صفرعلی شده بود پاره کردنِ لاستیکِ ماشین توی جادهٔ دوسلدورف به مونستر برای دیدنِ آن ضعیفه؛ تا اینکه آخرِ کار، دخترک دمش را گذاشت روی کولش و صفرعلی را با روانِ پریشانش تنها گذاشت.
کالجِ مدرسهی عالی دورتموند
دانشآموزان کالجِ مدرسهی عالی دورتموند شامل سه نفر از اندونزی، سه نفر از موریتانی، یک نفر از لهستان، یک نفر از اکوادور، دو نفر از سوریه، دو نفر از فلسطین، یک نفر از افغانستان و ممدلی میشدند.
افرادی که به این کالج آمده بودند، همگی بورس تحصیلی کشور خود را داشتند و از میان بهترین شاگردان انتخاب شده بودند به جز فلسطینیها و افغانستانی ها.
در نهایت همهی آنها قبول شدند، به جز فلسطینیها و دانشآموز افغانستانی که رد شدند، نتوانستند کالج را تمام کنند و مجبور شدند دوباره ثبتنام کنند.
ممدلی گرامر زبان آلمانیاش چندان خوب نبود، اما در هر دو ترم کالج، بهترین شاگرد در تمام دروسِ غیر از زبان آلمانی بود.
ممدلی در دورتموند به «ممد اصفهانی» معروف شد، ولی ما برای ادامهی داستان همان نام ممدلی را نگه میداریم.
در ترم دوم کالج، ممدلی از آن اتاق فسقلیاش اسبابکشی کرد و به اتاق فسقلی دیگری در یک محلهی خوب در مرکز شهر دورتموند رفت که بسیار تمیزتر از اتاق قبلی بود.
بعد از اتمام کالج، ممدلی در همان مدرسهی عالی شالوکلاه کرد برای رشتهی مخابرات. اما چه مخابراتی؟ به دلش ننشست. چنگی به دل نمیزد. فیلش یاد رشتهی فیزیک را کرده بود؛ آنهم فیزیک هستهای. اما ممدلیِ ما برای فیزیک، مدرکِ «امکورس» M-Kurs کالج میخواست که نداشت.
این بود که پاییز سال 1988 رفت سراغ کالجِ دانشگاه بوخوم. اسمش را نوشت و بیآنکه ریختِ کلاسها را ببیند، توی یک ماه، ضربتی تمام امتحانات را داد و مدرکِ کالج بوخوم را گذاشت جیبش.
با همان مدرک هم صاف رفت و توی رشتهی فیزیکِ دانشگاه دورتموند اسم نوشت.
توی دانشگاه، جماعتِ فیزیکخوانها تا دویست نفری میشدند؛ که از آن میان، کلاً شش-هفت تایی خارجی لای دست و پایشان پیدا میشد.
یکیشان همین علیرضا بود؛ از بچگی در آلمان بزرگ شده بود و دیپلمِ آلمان را داشت. از آن شاگردانِ پُرمایه و بااستعدادِ کلاس بود.
در همین اوضاع و احوال بود که بالاخره بعد از انتظارِها ممدلی يک اتاقِ در خوابگاه به نامش در امد و توی خیابان «اوستنبرگ» Ostenbergstr. 109 صاحب یک اتاقِ 312 شد. خوابگاه، بیخِ گوشِ دانشگاه بود، اما مدرسهی عالی وسط شهر دورتموند قرار داشت؛ یعنی چیزی حدود ده کیلومتر فاصله بین این دو تا.
خلاصه، از آن روز به بعد، کار ممدلی شده بود صبحها ساعت ۸ تا ۱۰ پای درس و مشقِ مخابرات و ساعت ۱۲ گاز موتور را میگرفت به سمت دانشگاه برای کلاسِ فیزیکِ. توی این سگ دو زدنهای روزانه، سه تا موتورگازیِ قراضه عوض کرد که دوتایشان در این راه نفله شدند و یکی را هم پلیس آلمان توقیف کرد و کلاً از مدار خارج شد!
خرج و مخارج ممدلی تمام و کمال از همین کار کردنهای فصلی دانشجوى درمیآمد. سالی سه بار دست به کار میشد؛ هر دفعه دو-سه هفتهای عرق میریخت و در مجموع، سالی ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ مارک کاسب میشد.
اما توی دورتموندِ آن روزها کارِ درستوحسابی گیر نمیآمد. این بود که بعضی وقتها صفرعلی که برای ایران ميرفت, کلید اتاق خوابگاهش را میسپرد به ممدلی.
ممدلی هم پا میشد و با یکی از همین موتورگازیهای قراضهاش، ویراژ میداد تا دوسلدورف برای کار؛ دو-سه هفتهای همانجا لنگر میانداخت تا صفرعلی از ولایت برگردد.
آن زمانها، اجارهی یک اتاق توی خوابگاه حدود ۱۸۰ مارک میشد و با حدود ۲ مارک هم میشد یک ژتون غذا خرید و شکمی از عزا درآورد.
ادامه دارد ….

Leave a Reply